روایت شهربانو سادات، نویسنده و کارگردان سینما
من در مورد «زنان افغانستان» بهصورت کلی گپ نمیزنم، مشخصا در مورد خودم و تجربهی زیستهام گپ میزنم. من تا بیستوچندسالگی باور داشتم که در افغانستان، مرد خوب پیدا نمیشود. دقت کنید: فکر نمیکردم، باور داشتم. درست مثل اینکه زمین گرد است، این مساله در ذهنم یک فکت قطعی بود.
من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همینطور فکر میکردند. مادرم هم همینطور. وقتی در ملیبس یا در موترهای لینی بالا میشدم و کنار یک زن غریبه مینشستم، معمولا بعد از چند جملهی ساده، اولین سوال این بود: «شوی کدی؟» وقتی میگفتم «نی» بلافاصله میگفت: «برو خوب کدی، خاک ده سر شوی! ده افغانستان کجا مرد خوب پیدا میشه؟» بعد، تا رسیدن به مقصد، قصههایی از ظلم پدر، برادر، شوهر، خسر، ایور و دیگر مردهای فامیلاش را میکرد. این مدل گفتوگو یک اتفاق معمول بود که مطمئن هستم زنهای زیادی تجربه کردهاند.
برای من مبارزه از خانه شروع شد؛ اما آغاز کنندهاش نبودم. خواهرم بود. خواهرم اولین کسی در فامیل ما بود که در برابر پدرم ایستاد. او را به چالش کشید. چهار سال پیش، وقتی زنها در کابل به سرک رفتند و عکسهایی از آن نشر شد، من از دیدن آن عکسها مانند بسیاریها شگفت زده نشدم. من قبلا این عکسها را بارها و بارها در زندگی واقعی دیده بودم. من آن «طالب» را میشناختم. آن «زن» را هم میشناختم. فقط این قصه در سرک و مقابل کمره اتفاق نیفتاده بود. در خانه اتفاق افتاده بود. من تقریبا هر روز شاهدش بودم.
خواهرم اولین کسی بود که وقتی پدرم به او بیاحترامی کرد، به خودش اجازه داد در برابرش مقابله کند. او اولین کسی بود که تابو را شکست. همان فحشهایی را به پدرم داد که پدرم سالها به مادرم و خواهرانم داده بود. او به پدرم فهماند که از او حساب نمیبرد. از او نمیترسد. جنگهای داخلی خانهی ما از همین جا شروع شد. البته پدرم قبل از این هم همیشه مادرم را لتوکوب میکرد؛ اما مادرم مقابلهبهمثل یاد نداشت. فقط گریه و دعای بد میکرد.
در این جنگ داخلی که من و خواهرانم با شوخی به آن «دورهی مقاومت» یا «جهاد» میگوییم، بیشتر از ده سال طول کشید. پدرم از لت کردن، دشنام دادن، بیآبرو ساختن، تحقیر، تحریم، قهرهای طولانی و هر ترفند دیگری استفاده کرد؛ اما جوابی نگرفت. خواست خواهرم برای خودش و برای من غیرقابل مذاکره بود: حق زندگی، حق درس خواندن، حق کار کردن، حق داشتن شخصیت مستقل… پدرم اینها را نمیفهمید. یا نمیخواست بفهمد. تا جایی که پیش یک ملا رفت و از او در مورد «قتل ناموس» پرسوجو کرد. ملا به او گفت که قتل جواز ندارد. اگر آن ملا نظر دیگری داشت که اصولا هم دارند، امروز من زنده نبودم تا این «پرپره» را نوشته کنم.
پدرم تا امروز شبیه پادشاهی است که قلمرو و سلطنتش را از دست داده است؛ اما هنوز هم به زنان خانوادهاش از بالا به پایین نگاه میکند و خودش را عقل کل میداند. او واقعا باور دارد که رییس خانواده است و دیگران باید از او اطاعت کنند.
پدر و برادر من، یقینا که مردهای خوبی برای من در زندگی نبودند. بههر صورت، من امروز مثل بیستوچندسالگیام فکر نمیکنم. یقین دارم که قصهی من قصهی همهی زنهای افغانستان نیست. یقین دارم، مردان خوبی در افغانستان و در همه جای دنیا وجود دارند. مردانی که از امتیازهای جامعهی مردسالار به نفع خودشان استفاده نمیکنند و با زنهای خانوادهیشان مهربان هستند. از آنها و تصمیمهایی که در زندگیشان میگیرند، حمایت میکنند. باور من این است که این مردها باید بیشتر دیده شوند. باید الگو شوند. نسل جوان ما نیاز دارد تا تصویر این مدل مردها را بیشتر ببیند. تصویر مرد زورگو و زن لت کن به اندازهی کافی دیده شده و لازم نیست بیشتر از این هویت مرد اهل افغانستان شود.
همچنان، وقتی زنی از تجربههای زیستهاش در ارتباط با مردان حرف میزند، معنایش حمله به مردان نیست. موضوع نقد جامعهی مردسالار است. امروز، با فهم امروزم، به شهربانوی بیستوچندسالهی آن روز حق میدهم که باور داشته باشد، مرد خوب وجود ندارد. او از کجا باید طور دیگری فکر میکرد، وقتی هر مردی که در اطرافش دیده، یک شکل بوده است؟
سالها گذشت و من مردان دیگری هم دیدم: مردی در یک قریهی دورافتاده که شبها در تاریکی، زنش را پنهانی سوار موتر میکرد و به او موتروانی یاد میداد. مردی که دخترش را با بایسکل، مسیر طولانی تا مکتب میبرد و پس میآورد، چون منطقهیشان امن نبود و مردم نگاه خوبی به دختران مکتبی نداشتند. مرد دهقان که زنش پولیس بود و چنان حمایتش میکرد و به او افتخار میکرد که آدم حسادت میکرد. موتروانِ دفتر ما که هر فرصتی پیدا میکرد با زنش تلفنی حرف میزد و من عاشق گوش دادن به آن مکالمههای تلفنی بودم. تا آن زمان نشنیده بودم مردی اینقدر عاشقانه و زیبا با زنش گپ بزند و بسیاری مردان دیگر که احترام و تحسین مرا برانگیختند.
زن و مرد اهل افغانستان هر دو نادیده و نابلد بزرگ شده است. این واقعیت نسل ماست و اگر در مقابل تغییر مقاومت کنیم، و واقعیت نسل بعد هم خواهد بود.


