گلچهره

گلچهره

رویای معلمی و کابوس آوارگی

پس از مدتی امتحان آزاد دادم و در بست معلمی کامیاب شدم. شغل معلمی یکی از آرزوهای دایمی‌ام بود. قبلا هر وقتی که معلم داخل صنف ما می‌آمد و تدریس می‌کرد، با خود می‌گفتم ایکاش روزی برسد که من...

پریود و حس حقارت

روزهای جمعه و بعد از ظهر روزهای هفته که از مکتب رخصت می‌شدم، بزها و گوسفندان را به چراگاه می‌بردم. از خوبی‌های چوپانی این بود که دور از فضای شلوغ خانه، در هوای آزاد و محیط آرام، سر...

چرخه‌ی زندگی زنان روستایی

زمستان که می‌رسد کسب‌وکار مادرم هم گل می‌کند. با آنکه تمام سال پا‌ به پای پدرم در مزرعه کار می‌کند، دامداری می‌کند و در خانواده بر همه امور روزمره‌ زندگی مدیریت دارد ولی در زمستان بیشتر از دیگران...

خاطرات عروس ۱۱ ساله

قسمت دوم | بعد از «شب زفاف» تا هفت ماه با شوهرم همبستر نشدم. چون ترسیده بودم و شب زفاف برایم شبیه یک کابوس شده بود.تا آنجا که می‌توانم بگویم بدترین قسمت زندگیم آن شب بود.

خاطرات عروس 11 ساله

قسمت اول‌ |‌ روزی که عروس شدم هنوز به بلوغ نرسیده بودم. پوشیدن پیراهن «خال سفید» و چادر سبز گلدار مرا از بقیه متفاوت نشان می‌داد، به همین خاطر حس غرور داشتم و خود را از همه برتر و بهتر...

نامادری

مادرم که فوت شد، پدرم ازدواج مجدد کرد. زندگی ما از این رو به آن رو شد. نامادری‌ام تا که اولاد‌دار نشده بود با ما خوب رویه می‌کرد. اولاددار که شد رویه‌اش تغییر کرد.

صفحه 1 از 2 1 2
-
00:00
00:00
Update Required Flash plugin
-
00:00
00:00