هزار و یک شب

ساده‌دلی، کار دستم داد

کارزار #سکوت_را_بشکنیم نویسنده: یکی از مخاطبان نیمرخ دو سال می‌شد که صنف دوازده را تمام کرده بودم و تازه صنف دوم دانشگاه بودم. هیچ چیزی را نمی‌فهمیدم. از محیط دانشگاه هراس داشتم؛ چون شنیده بودم...

دختر زیادی

نویسنده؛ آرزو نوری او یک دختر معیوب بود، خوب یادم است وقتی به دنیا آمد،‌یکی از دستانش حرکتی نداشت. همه ناراحت شده بودیم. مردم قریه‌ی ما و در کل فامیل ما از جنس دختر متنفر...

دختر جوان به کشتارگاه می‌رود | خاطرات یک دختر جوان – قسمت هشتم و پایانی

کیتی عزیزم سرانجام خوشبین می‌شوم. حداقل در حال حاضر همه چیز خوب پیش می‌رود! جدا خوب! خبرها عالی است! سعی کرده‌اند هیتلر را ترور کنند و برای اولین بار نتوانسته اند کمونیست‌های یهودی و یا...

صفحه 30 از 34 1 29 30 31 34