هزار و یک شب

سرزمین خشم و خشونت

هدا خموش، شاعر بزن سنگت به فرق من که دینت درامان باشد بکُش آن طور که خواهی ام، خدایت شادمان باشد برای مردن جهلت، من هم صد بار می‌میرم تُفَم بادا به آن آئین، که...

شب غم‌انگیزی که شبنم نخندید!

قربان دانش در انتهای کوچه‌‌ خاکی، نور خیره‌ای می‌درخشد. شبیه روشنایی سیگاری. شبیه روشنایی خاکستری یا شبیه نور کمرنگ‌ صفحه‌ی تلفن ‌همراهی. تیر‌گی‌ هوا قدرت تشخیص شی و چهره‌ای را از او گرفته است. کوچه...

صفحه 33 از 35 1 32 33 34 35