برچسب: روایت سقوط جمهوریت

غربت، ادامه‌ی سقوط خانه

نویسنده: شهلا «مستعار» هیچ‌کس برای ترک خانه‌اش آماده نیست، حتا آن‌هایی که سال‌ها در دلِ ترس زیسته‌اند؛ زیر سایه‌ی انفجار، تهدید، و خبرهای هر روزه‌ی مرگبار... جایی که در آن ...

پل‌سُرخ در صبح سقوط

نویسنده: عاصی پشت میز کامپیوتر بودم. رساله‌ای را درباره‌ی تروریزم بین‌المللی ویرایش می‌کردم که کامپیوترم خاموش شد. هرچه کردم، روش نشد. چراغ زرد وسط مسطح سفید اتاق بَل‌بَل می‌کرد. برق ...

راهی میان ترس و امید

نویسنده: زهرا وقتی طالبان آمدند، تنها چیزی که داشتم یک ترسِ بی‌نام و نشان بود و آینده‌ای تاریک. نمی‌دانستم چه در پیش است، فقط می‌دانستم که باید زنده بمانم، باید ...

از کندز تا تهران

من فرزانه‌ ام، خارج از هر نوع استعاره ادبی. سختی نوشتن از خودت و زندگیت، این است که باید رو راست باشی و چاقوی حقیقت را برداری و تکه تکه ...

صفحه 1 از 3 1 2 3