روز: 29 جدی 1401

هنوز منتظرم زهره بیاید و در بزند

آن‌روز کمی پریشان بود. خودش هم نمی‌دانست که دلیل ناخوشی‌اش چیست. دلهره داشت. چیزی ناآرامش می‌کرد. تنها دل‌خوشی روزهایش که او را از دغدغه‌های فکری‌اش می‌رهاند، رسیدگی به درس‌هایش بود.

گنداب «ابی گیت» سرخ بود

یکی می‌گفت پاکستان برویم، دیگری به ایران دل خوش می‌کرد. در این میان مانده بودم چه کاری می‌توان کرد. ترس هیولایی که جای خون در شریان‌ها جاری‌ است. چگونه می‌توان در چنین شرایط ...