برچسب: قصۀ زنان

مهاجرت و بغضِ بی‌وطنی

مصروف خیاطی هستم که صدای زنگِ دروازه به گوش می‌رسد. اطهر را مقابلِ کولر خواب داده‌ام تا بتوانم باقی‌ماندۀ مواد دمپایی را بدوزم. به‌‌عجله تلیفون را می‌گیرم؛ صدای شوهرم می‌آید ...