نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

بازگشت طالبان؛ تکرار سیاهی و دوباره چیرگیِ نور!

  • سایه
  • 3 عقرب 1402
A63

از 26 سال پیش شروع ‌می‌کنم، زمانی که کمتر از هفت سال عمر داشتم و سیاهی دور اولِ حاکمیت گروه طالبان بر مردم به‌خصوص زنانِ افغانستان مانند شب سایه انداخته بود. من دخترکی بودم که نمی‌توانستم چادر بپوشم، شاید آن «نتوانستن» محصولِ تربیت خانوادگی‌مان بود. پدرم یکی از افسران حکومت داکتر نجیب بود که اعتقادات خشکِ مذهبی نداشت و می‌خواست زنان خانواده‌اش در انتخاب نوعِ پوشش آزاد باشند و صد البته که اگر جبر و تهدید طالبان نمی‌بود، به هیچ‌کدام‌مان نمی‌گفت بیرون از خانه چگونه لباس بپوشیم.

بعد از اعدام داکتر نجیب و تسلط کاملِ گروه طالبان بر افغانستان، پدرم مجبور شد به گونۀ مخفیانه زندگی کند. او عاشق موسیقی بود ولی در آن روزگار شنیدن موسیقی مانند امروز از سوی گروه طالبان منع شده بود. با آن‌هم صدای داوود سرخوش و ساربان هیچگاه از خانۀ ما محو نشد. شب‌ها بعد از خوردن غذا، به اتاق کوچکی که اطرافش پُر از کتاب‌ بود می‌رفتیم و آهنگ می‌شنیدیم و تا پاسی از شب، پدرم شعرهای شاملو و پروین اعتصامی را برای ما دکلمه می‌کرد.

با آن‌که کوچک بودم، ولی آن روزها را مانند «کابوس» به یاد دارم؛ روزگاری بود پُر از وحشت، زنان هر روز در شهر شلاق می‌خوردند و مادرم نیز چندین‌بار به‌خاطر چادر نپوشیدنِ من از سوی جنگجویانِ طالب شلاق خورد و توهین شد، ولی با آن‌هم پدرم می‌گفت: «اگر دوست نداری چادر بپوشی، پس نپوش. مهم نیست جهل چقدر سایه گسترده است، نور در نهایت بر تاریکی چیره خواهد شد!»

پدرم «ایستاد‌گی در برابر پوشش اجباری» را به «نور» تشبیه می‌کرد. البته من آن روزها نمی‌دانستم چادر نپوشیدنِ من چگونه می‌‌تواند «نور» باشد ولی بعدها کمی که بزرگ شدم و طالبان نیز شکست خوردند، متوجه شدم که رفتار پدرم و حرف‌هایش که پُر از علامت سوال بودند، چقدر در شکل گرفتنِ شخصیتم به عنوان یک «زن/مادر روشن‌فکر» نقش داشتند.

مادرم اما زنی مذهبی بود، شب‌های زیادی برای نابودی گروه طالبان «نذر» می‌گرفت، فامیل‌ها را دعوت می‌کرد و همه با هم دعا می‌کردند. چند سال از کودکی‌ام همین‌گونه گذشت، ولی بدترین روزی که من هرگز نمی‌توانم فراموشش کنم، زمانی بود که گروه طالبان در ولسوالی یکاولنگِ ولایت بامیان صدها نفر را در یک روز به گلوله بست و قتل‌عام کرد. من همواره آن اتفاق وحشتناک را یک‌جا با دوست دورانِ کودکی‌ام (سیما) به یاد می‌آورم. سیما یک سال از من بزرگ‌تر بود و پدرش در دوران جنگ‌های داخلی در بامیان کشته شده بود و بعد از آن، برادر بزرگش آن‌ها را به کابل آورده بود.

دقیق به یاد دارم، در یک بعدازظهر سرد زمستانی، از خانۀ سیما صدای گریه و ناله بلند شد. مادرم با عجله به خانۀ آن‌ها رفت. وقتی مادرم برگشت، خودش نیز گریه می‌کرد و می‌گفت: «طالبان در بامیان مردم را به خاک و خون نشانده!»

در آن کشتار وحشیانۀ گروه طالبان، مادر سیما نیز دو برادرش را از دست داده بود. من از آن‌روز به بعد هر باری که عکسی از بامیان می‌بینم، بدون هیچ مکثی کشته شدنِ ماماهای سیما را به یاد می‌آورم و این‌که «مادر سیما» نیز از آن روز به بعد، آن زنِ سابق نشد که همیشه برای ما «بولانی‌ خوش‌مزه» می‌پخت. فاجعۀ یکاولنگ از آن زنِ مهربان آدمی افسرده به‌جا گذاشت که آن نیز سه سال بعد از سقوط دور اولِ حاکمیت طالبان، از شدت درد و بیماری جان سپرد.

سیما بعد از درگذشتِ مادرش مجبور شد تن به ازدواج اجباری بدهد. ‌پس از ازدواج دیگر احوالی از او ندارم اما امیدوارم حالا که گروه جهل و جنون دوباره بر سرنوشتِ ما مسلط شده است، در افغانستان نباشد تا هر لحظه در سایۀ این جانی‌ها آن روزگارِ سخت را به یاد بیاورد و شکنجه شود!

شاید دو ماه بعد از قتل‌عام یکاولنگ، در آستانۀ سالِ نو بود که یک شب جنگجویانِ گروه طالبان به خانۀ ما در «کارته سخی» هجوم آوردند و پدرم را با خودشان بردند. پدرم یک هفته در زندان طالبان بود، او را به جرم این‌که از خانه‌اش صدای موسیقی شنیده شده بود، شکنجه کردند.

من طعم تلخِ شلاق طالبان را همان شبی چشیدم که جنگجویانِ این گروه می‌خواستند پدرم را ببرند. وقتی دست‌های پدرم را بستند، من می‌خواستم مانع‌شان شوم که یکی از افراد طالبان اول مادرم را با شلاق به صورتش زد و بعد چند ضربۀ پشتِ سر هم مرا.

همچنان بخوانید

اجرای نقش مأموران طالب، توسط مردان در خانه

جنبش‌های زنان و نهادهای مدنی خواستار بازنگری فوری سفارت افغانستان در لاهه شدند

پیوستن ناروی با تعریف تجاوز بر اساس مفهوم «عدم رضایت»

بعد از یک هفته، وقتی پدرم را رها کردند، چند نفر از افراد طالبان به خانۀ ما آمدند و تمام کاست‌ها و کتاب‌های پدرم را در وسط حویلی‌مان آتش زدند. با آن‌هم پدرم هرگز از موسیقی جدا نشد و تا همین هشت سالِ پیش که بیماری «سرطان» جانش را گرفت، صدای داوود سرخوش و ساربان برایش مانند گوش دادن به کلام خدا «مقدس» بود.

حالا از آن روزگار بیست‌وچند سال می‌گذرد. در این دو سال که گروه طالبان دوباره بر افغانستان تسلط یافته، بدون استثنا هر شب تمامِ آن روزگار تلخ، مثل این‌که دارم فلم تماشا می‌کنم، از پیشِ چشمانم عبور می‌کند، با این تفات که آن دوران من کودک بودم و حالا به جای من، دو دخترم قرار دارند که کودکی‌شان با حاکمیت سیاهِ طالبان مقارن شده است. اما من مصمم هستم طوری از دخترانم حمایت می‌کنم که سایۀ شومِ طالب‌ها دفتر خاطرات کودکیِ آن‌ها را سیاه نسازد!

از دورۀ اولِ حاکمیت گروه طالبان در خانوادۀ ما چند یادگار تلخ و وحشتناک به‌جا مانده است؛ دفترچۀ خاطراتِ پدرم که آن روزها را مو به مو روایت کرده است، و خاطرات تلخِ مادرم که تا پیری همراهی‌اش کرده و با تسلط دوبارۀ گروه طالبان تازه شده است.

مادرم داغِ شلاقِ گروه طالبان را هنوز بر چهره دارد؛ ضربۀ شلاقی که هنگام بردن پدرم، گوشۀ لبش را به لالۀ گوشِ سمت راستش وصل کرده است. امروز که آن سیاهی برای بار دوم سایه گسترانده، من همچنان نتوانسته‌ام پوشش اجباری را بپذیرم و به گفتۀ پدرم، می‌خواهم همان نوری باشم که بر سیاهیِ شب چیره خواهد شد.

من در بیست سال گذشته، در نظام جمهوریت درس خواندم، دانشگاه رفتم و چند سال در اداره‌های مختلف کار کردم، ولی دوباره همان هیولا که دوران کودکی‌ام را از من گرفت، قد علم کرده تا کودکیِ کودکانم را ببلعد اما من سپر بلای فرزندانم شده‌ام و تا پای جان اجازۀ چنین کاری را به هیچ گروه و حکومتی نخواهم داد!   

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: حقوق بشرشکنجهقصه زنان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN