صبح است نور آفتاب از لای برگ درختان بر لباس خامکدوزی که روی تناب پهن شده میافتد و حالت نفیس بودن دوخت آن را بیشتر درخشش میدهد، نگاه میکردم. در این ایام متوجه شدم، پیش پنجره اتاق سه دختر که هر کدام کمتر از 15 سال عمر دارد نشستهاند، یکی از آنها بیشتر از همه حرف میزند و چیزی را شرح میدهد، حرف زدن بیوقفه او با آواز خواندن دو قناری که در داخل قفس در سمت راست پنجره قرار دارند عجین شدهاند و ترکیب قشنگی را خلق کرده است. در میان حرفهایش فهمیدم که داشت از آخرین روزهای مکتبش حرف میزد و میگفت: «وقتی امتحان تمام شد، همه گریه میکردیم، استادم میگفت که شاید بهار سال بعد مکتبهای دخترانه باز شود، به نظرم که باز نمیشود.»
سودابه 14 سال دارد و تا چند هفته قبل دانش آموز صنف ششم بود، اما به خاطر دستور منع آموزش دختران از سوی گروه طالبان، او دیگر نمیتواند وارد صنف هفتم شود؛ یا بهتر است گفته شود که دیگر صنف هفتمی وجود ندارد. وقتی از او پرسیدم که برای سال آینده چه برنامه دارد، قبل از اینکه به سوالم جواب بدهد، نفس عمیقی با آه سردی کشید و با خندهی درد آلود گفت: «در افغانستان وقتی دختر باشی، خودت هیچ نقشی در تصمیم گیریهای زندگی خود نداری، حالا منم منتظرم که طالبان برای دختران چه برنامه دارند و این که مکتبهای دخترانه باز میشود یا نه.»
گلویش را بغض گرفت و اجازه نداد بیشتر حرف بزند، دستانش را گره زد و به دور دستها خیره شد؛ انگار به آینده نامعلومش نگاه میکرد که هیچ چیزی را در آن نمیدید. اندکی بعد صدای گربهای که از روی دیوار حویلی راه میرفت او را دوباره به خودش آورد، از جایش بلند شد و لباسهای را که روی تناب پهن شده بود را جابجا کرد تا روی دیگرش نیز آفتاب بخورد.
سودابه برای اینکه بتواند به یگانه آرزوی زندگیاش که خلبان شدن است برسد تا اینجای کار از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نکرده است، خوب درس خوانده است؛ طوریکه هر سال اول نمره عمومی مکتبش بوده و نمرههای کامل را گرفته است. خواهر بزرگش که او هم حالا از رفتن به دانشگاه منع شده است اولین حامی سودابه است. او در این مورد گفت: «خواهرم خیلی به من انگیزه داده تا آرزویم را دنبال کنم، ولی آمدن طالبان دیواری شد بین ما و آرزوهای ما، خواهرم با اینکه خودش نمیتواند به دانشگاه برود، ولی میگوید نا امید نشو و تلاش کن.»
سودابه قرار است تا بهار آینده برای بار دوم آموزش زبان انگلیسی را تمام کند، به گفتهی خودش اصلیترین مشکل برای او این است که نمیتواند برای ادامه دادن درسهایش بورس آموزشی پیدا کند. «کاش صنف دوازده را تمام میکردم که میتوانستم بورس تحصیلی بگیرم، ولی برای دوره مکتب بورس اعلان نمیشود.»
وقتی در مورد آخرین روز مکتب رفتنش حرف میزند، اشک در چشمانش حلقه میزند و در میان تمام قصه ها و خاطرههای او، معلم ریاضیاش نیز وجود دارد، برای سودابه روز سه شنبه هفته قبل سختترین روزی بوده که در این سالها تجربه کرده است. «من برای مکتب رفتن هیچ وقت کم انگیزه و خسته نبودم، ولی آن روز اصلاً دلم نمیخواست به مکتب بروم، آخرین روز امتحان بود و نمیدانم شاید تا بودن طالبان آخرین امتحان مکتبم باشد، اما دعا میکنم اینطور نباشد.»
آن روز وقتی سودابه داخل صنف میشود، میبیند تمام همصنفیهایش گریه میکنند و یکدیگر را محکم در آغوش میگیرند، همزمان که داشت خاطرهی تلخ آن روز را بازگو میکرد به سختی میتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. «وقتی دروازه را باز کردم، دیدم که معلم ما از کلکین بیرون را نگاه میکرد، سکینه و لیلا هم دیگر را بغل کرده بودند و گریه میکردند، یکی از همصنفیهایم روی تخته نوشته بود که [از این به بعد شبها تاریکتر است و ما در میان آن غرق خواهیم شد]، کمی بعد از داخل شدن من در صنف معلم ریاضی ما آمد، وقتی آن نوشته را روی تخته دید، پاک کرد و گفت، هرچه تاریکی زیاد شود، مطمئین باشید که نوری با روشنی بیشتر هم پیدا خواهد شد.»
وقتی حرفش تمام شد، آهی کشید و با دستش به بازوی دختری را که سمت راستش نشسته بود زد و گفت؛ رفیق خدا کند برای تو و نازنین سال بعد این روز تکرار نشود و از بهار مکتبها باز شود، خیلی سخت است که ببینی آخرین روزی است که مکتب میروی و دیگر اجازه نداری حتی نزدیک آن محیط شوی.
دختری که سمت چپش نشسته بود، دستش را گرفت و گفت: «عزیز من، تو واقعاً قوی هستی و مطمئینم که یک راهی برای ادامه دادن پیدا میکنی، اگر مکتبها باز نشد، خواهرت حتماً راهی برایت پیدا میکند، تا بهار پیش رو بخیر تافل هم میگیری، نگران نباش.»
خواهر بزرگ سودابه، دانشجوی سال سوم دانشکدهی مهندسی دانشگاه پولی تخنیک کابل بود که گروه طالبان دستور داد، دختران حق ندارند به دانشگاه برود. حالا کسی که آرزو داشت خودش مهندس شود و خواهرش خلبان هواپیما، در گوشهی غمگین نشسته و خامک دوزی میکند تا با فروش آن بتواند دست پدرش برای تأمین هزینه زندگی خانوادهاش بگیرد.
میخواستم با خواهر سودابه هم حرف بزنم، ولی او دوست نداشت در مورد چیزهای که حالا از دستش داده حرف بزند، به گفتهی او، شهری که آسمانش برای پرواز خفاشها بی انتها باشد، کبوتران باید به فکر کوچ کردن از آن شهر باشد. «من در جایی زندگی میکنم که مردها حاکمان مطلق هستند، اینجا شهر وحشت و ظلم است.»


