نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

ازدواج اجباری؛ “خانمش نیستم؛ با خواندن چند آیه و یک خطبه، نکاح درست نمی‌شود”

  • نیمرخ
  • 23 سرطان 1400
همسر مرحوم داستانی از زهره زحل در مورد نامزدی در گهواره

داستانی از زهره زحل

جان‌گدازتر از دیگران اشک می‌ریخت، ظاهراً دختری بود که در حدودِ هفده یا هجده سال داشت. پیاپی تکرار می‌کرد که خودم را هرگز بخشیده نمی‌توانم چون دلیل مرگ تو، من بودم. پرسیدم که چه نسبتی با مرحوم دارد؟ ولی با شنیدن این سوال آه و ناله‌هایش بیشتر شد.  

زنی که در کنارش نشسته بود، گفت: این همسرِ مرحوم است. اما آن دختر انکار کرد و گفت: بخدا خانمش نیستم؛ با خواندن چند آیه و یک خطبه، نکاح درست نمی‌شود. با آنکه دلم به حالش می‌سوخت، ولی حرف‌هایش حس کنجکاوی ام را برانگیخت. کنارش نشستم، چند لحظه‌ای دلداریش دادم و ازاو در مورد ازدواجش سوال کردم. گفت: به نامِ هم بودیم. تازه چشم به این دنیا باز کرده بودم که بابه‌جان مرا به نامش کرد. همین‌گونه کودکیم را در عالمی از تصورات کودکی و دور از واقعیت‌های زندگی گذراندم. از خوب و بدِ دنیا چیزی را نمی‌فهمیدم؛ جز اینکه در مقابل حرفِ بابه‌جان همیشه باید ساکت بود.

زمانی که پا به دورانِ جوانی گذاشتم، انگار عقلم سر جایش آمد. تازه درک کردم که بابه‌جان چه تصمیمِ بزرگی برای زندگیم گرفته است. بار ها کوشش کردم، اما هرگز دلم این‌را قبول نمی‌کرد که به نکاح پسر کاکایم باشم و یک عمر را کنارش بگذرانم. خودم را هزار بار با هزار دلیل قناعت دادم که این تصمیم بابه‌جان است و تغییرپذیر نیست. اما نشد؛ دلِ من هرگز راضی به این وصلت نشد. از طرفی او پسر کاکایم بود؛ خوب می‌دانستم که او هم مرا نمی‌خواهد. حتی می‌فهمیدم که دلش را به یکی دیگری داده، ولی بابه‌جان با آنکه می‌دانست که زندگی دو جوان را با یک قول خود بر بادِ فنا می‌دهد، نه تنها از تصمیمش منصرف نشد، بلکه قرارِ ازدواج‌مان را گذاشت. روز موعود که رسید، به پیش قدم‌های بابه‌جان اُفتادم و تا حدِ توان گریستم.

تمام جریان را به بابه‌جان بازگو کردم. گفتم که هر دویمان راضی به این ازدواج نیستیم. از دامان بابه‌جان محکم گرفته، ناله و زاری کردم؛ که از این تصمیمش بگذرد. چون همدیگر را دوست نداریم. ولی سخنانش هنوز در گوشم می‌پیچد. با لگد مرا از خود دور کرد و گفت: «دوست داشتن چیست بی‌حیا؟ با هر کسی که نکاحت بسته شد، با همان یک عمر زندگانیت را میگذرانی و تمام.» به همین‌ سادگی آن جمله‌ی سنگین را گفت و عملیش کرد.

آن روز ما را بدون رضایت یکدیگر به نکاح هم درآورد. در چهره‌ی بابه‌جان خوشحالی بی‌سابقه‌ای را تماشا کردم. وقتی دستم را کفِ دستِ پسر کاکایم گذاشت، زمین و زمان را نفرین کردم خودم، مادرم، پدرم و از همه بیشتر بابه‌جان را. با تمام وجود می‌خواستم گریه کنم. زمانی که با هم وارد این خانه شدیم، حس کردم اینجا همانا گورستانی ا‌ست که منتظر به آغوش کشیدن هر دویمان بود. کفِ اتاق نشسته، ساعت‌ها را سر دادم به شکوَه‌ها و گریه‌ها. ولی پسر کاکایم با عجله دنبال چیزی می‌گشت؛ تا اینکه بعد از چند لحظه‌یی از الماری یک اسلحه را برداشت و درست بالای قلبش گذاشت. وحشت کرده بودم؛ با صدای لرزان، ازش خواستم که این حماقت را نکند. ولی آن لحظه به اولین بار، شاهد اشک‌ ریختنش بودم، گفت: «از زندگی یک تمنایی بیش نداشتم؛ آنهم بودن در کنار معشوقم بود. ولی بابه‌جان همین یک خواهش را هم ازم سلب کرد.

حالا بودن در این خانه، به مثابه‌ی لحظه به لحظه سوختن در آتش جهنم است. تصمیم بابه‌جان این بود، که قمر و فرید را به نکاح یکدیگر درآورد؛ با اینکه می‌دانست هر دویمان ناراض هستیم. خوب حالا درست شد. بابه‌جان را برنده اعلام می‌دارم و فرید برای همیشه باخت خود را قبول می‌کند. بگذار از این زندگی که حتی نفس کشیدنم دست خودم نیست، برای همیشه راحت شومو» بعد از این گفتارِ ملال‌بار، یک گلوله‌ی اسلحه را تحویل قلب‌اش کرد و اُفتاد روی زمین.

چه خوب شد که فرید، باخت خودش را در مقابل بابه جان بیان کرد و از این زندگی بی‌معنا خودش را راحت کرد. «بگذار همین‌گونه خوشحالی بابه‌جان اوج پیدا کند.»

حالا تو بگو که چگونه خودم را مقصرِ مرگ فرید ندانم؟

قصه‌ی روزگار تلخش را روایت کرده با گریه از مجلس بلند شد و بیرون رفت.

همچنان بخوانید

زن؛ غول زندانی شده در چراغ جادو

روایت مرگ خاموش در ازدواج اجباری

عواقب کودک همسری و خشونت خانگی علیه زنان

اما حرف‌های جانسوزش، همانند تیری بود، که به سمت قلبم پرتاب شد. چند لحظه‌ای به گفتارش می‌اندیشیدم که هیاهویی، توجهم را جلب کرد. می‌گفتند کسی در حویلی با چاقو شاهرگش را قطع کرده. همه عزادارن از جا بلند شدند، به سمت حویلی به دویدند. من هم به دنبالشان راه اُفتادم که با مشاهد‌ه یک صحنه‌ هولناک، هوش از سرم پرید. توانایی قمرِ بی‌گناه، بیشتر از این نبود، مانند پسر کاکایش برای همیشه زندگیش را بدرود گفت. تا هنوز آخرین جمله‌ای که بیان کرده بود، ذهنم را درگیر کرد. ” «بگذار همین‌گونه خوشحالی بابه‌جان اوج بیاید. دیروز با مرگِ فرید امروز هم با مرگِ قمر».

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: کودک همسری
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
#نامم_کجاست؟ مبارزه‌ی فعالان حقوق زن برای درج نام مادر در شناس‌نامه‌ی ملی
ترجمه

#نامم_کجاست؟ مبارزه‌ی فعالان حقوق زن برای درج نام مادر در شناس‌نامه‌ی ملی

16 سنبله 1399

تی‌آر‌تی ورلد/ حکمت نوری برگردان:احمدضیا علیجانی در سال 2018، خجسته تمنا یکی از زنان تحصیل کرده‌ی افغانستان با پسرش در حال سفر به اروپا بود که از سوی مقامات محلی در فرودگاه دهلی متوقف شدند....

بیشتر بخوانید
جرقه‌ مقاومت، اتحاد زنانه و شکل‌گیری هویت زنانه در افغانستان
گفت‌وگو

جرقه‌ مقاومت، اتحاد زنانه و شکل‌گیری هویت زنانه در افغانستان

4 حمل 1404

نیمرخ: سلام و احترام خانم سلطانی عزیز، مدتی است که شما را در رسانه‌های اجتماعی دنبال می‌کنم و مقالات‌تان را خوانده‌ام. من شما را به‌عنوان یک کنش‌گر حوزهٔ زنان، اجتماع و فرهنگ با دیدگاه‌های صریح...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN