آتش در دیگدان روشن بود و دختری همزمان با هم زدن چیزی در داخل دیگ، چوبها را نیز روی آتش میگذاشت تا شعلههای آتش کم نشود و برای خانوادهاش غذای شب بپزد. او درست چند ماه بعد از سقوط دور اول حاکمیت گروه طالبان در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی متولد شدهاست. اما حالا در آستانۀ 23 سالگی، نیروی تاریکی که چند ماه قبل از تولد او از بین رفته بود، دوباره دامنش را گسترانده و دارد زندگی او و میلیونها زن و دختر دیگر را به نابودی میکشاند.
نامش رخسار است و یک سال قبل از تسلط دوبارۀ گروه طالبان، مکتب را تمام کردهاست، ولی بهخاطر بعضی مشکلات نمیتوانسته در امتحان کانکور اشتراک کند. وقتی از او پرسیدم که بزرگترین آرزویش چیست؟ لحظهای سکوت کرد و چوبهای داخل دیگدان را روی هم گذاشت و گفت: «قبل از طالبان آرزو داشتم در دانشگاه کابل خبرنگاری بخوانم. اگر حالا دربارۀ آرزوهایم میپرسی؟ فقط این است که حکومت طالبان سقوط کند و جایی برای آرزو کردن ما دختران باز شود.»
او تمام این 23 سال را در روستا زندگی کردهاست و بخش بزرگی از روزهای عمرش را در کارهای خانه و کار کردن در کنار مادرش گذراندهاست، ولی هیچگاه از تلاش برای آموختن دست نکشیده و حالا که گروه طالبان، زنان و دختران را از تمام حقوقشان محروم کرده، او همچنان دارد برای آیندۀ بهتر زحمت میکشد. کمتر به من اجازه میداد تا از او سؤال بپرسم، انگار میدانست چه چیزی در این روزگار نیاز به گفتن دارد.
بهخاطر اینکه فرصت نشستن و قصه کردن را نداشت از من معذرت خواست و به آشپزیاش ادامه داد، تمام فضای آشپزخانه روستایی را بوی خوش پیازداغ پر کرده بود و همزمان که داشت ادویهها را به داخل دیگ اضافه میکرد، به قصه کردن ادامه داد. «من یک دختر روستاییام که در این 23 سال عمرم فقط دوبار کابل رفتهام و یک شهر بزرگ را از نزدیک دیدم، ولی دو برابر عمرم درک کردهام که سختی بخشی از زندگی است و تلاش چیزی است که همۀ مشکلات در نهایت پیشاش زانو خواهد زد.»
به گفتۀ رخسار، با اینکه او فرصت آموزش کمتر نسبت به خیلی از دخترها داشته، ولی از آن به خوبی استفاده کردهاست. پدر رخسار تا قبل از سقوط نظام جمهوری در یک نهاد بشردوستانه راننده بود و در هر چهار ماه، دو هفته را رخصتی داشته که به خانوادهاش سر بزند. «پدرم در یک مؤسسه موتروان بود و هر باری که به خانه میآمد روزنامهها و مجلههایی را که از ماههای قبل در دفترش جمع میکرد به خانه میآورد و من هر کدام از آنها را چندین بار میخواندم، راستش آرزوی خبرنگار شدن از خواندن همان روزنامهها در من شکل گرفت.»
بعد از اینکه حرفش تمام شد، خندۀ بلندی کرد و ادامه داد: «از اتفاقهایی که در آن روزنامهها در موردش نوشته بود، شاید چند ماه از آن میگذشت و بعد به دست من میرسید، ولی با آن همه، من به دوستانم قصۀ تمام آن اتفاقها را قصه میکردم و روز و ماهش را نیز برایشان میگفتم، همصنفیهایم بهخاطر همین که روزنامههای تاریخ گذشته را دنبال میکردم به من لقب “خبرنگار تاریخ تیر شده” را داده بودند.»
در میان تمام حسرتهایی که بعد از حاکمیت گروه طالبان زندگی رخسار را احاطه کردهاست، شعلههای امید اما در وجود او همچنان زبانه میکشد و رخسار را وادار میکند تا بیشتر تلاش کند. حالا او در مرکز آموزش زبان که به کمک مالی مهاجران منطقۀشان بنا شده، زبان انگلیسی را میخواند و میخواهد از این راه به آرزوی دیرینهاش برسد، به گفتۀ خودش شش ماه دیگر زمان نیاز دارد تا از این مرکز زبان فارغ شود و پدرش نیز به او وعده دادهاست تا برای بهتر شدن زبان انگلیسیاش او را به کابل بفرستد تا دسترسی به امکانات برایش آسانتر شود. «سطح کورسی که اینجا است، مطمئنم که خیلی پایینتر از کورسهای کابل است، ولی باز هم برای من خیلی فرصت خوبی بود که در کنار کمک کردن به مادرم توانستم تا اینجا برسم.»
در کنار کارهای خانه که یک دختر روستایی با آن درگیر است، رخسار برنامۀ منظم مطالعه دارد، به گفتۀ خودش، او هر سه یا چهار هفته یک کتاب را مطالعه و یادداشت برداری میکند. «متأسفانه من قبلاً دسترسی به کتاب برای مطالعه نداشتم، پدرم هم بیسواد است، با اینکه برای پیشرفت من خیلی تلاش میکند، ولی شاید متوجه نشده بود که برایم کتاب بیاورد، با این همه، یک مامایم که در کابل زندگی میکند، سالی که طالبان کابل را گرفت برای مدتی به اینجا آمد و با خودش چند تا کتاب آورده بود، وقتی که دوباره به کابل رفت آن کتابها را به من داد.»
اولین کتابی را که رخسار مطالعه کرده، کتاب «دختر وزیر» است، وقتی در مورد آن کتاب و محتوایش حرف میزد، اشک در چشمانش حلقه زده بود. «وقتی کتاب “دختر وزیر” را میخواندم و آن همه ظلمی که بر دختران هزاره شده بود را در آن کتاب خواندم، تصمیم گرفتم تاریخ را بیشتر بخوانم، بعد از آن «سراج التواریخ» را خواندم، با آن که نثرش بسیار سخت بود، ولی به محتوایش پی بردم که من دختری از یک قوم هستم که مجبور به ایستادگی و تلاش دارد.»
مادر رخسار، زنی است که به گفتۀ خودش شاید 43 ساله است و تا کلاس سوم را در کویته پاکستان درس خواندهاست، درک او از محیط پیرامونش چیزی بیشتر از کلاس سوم را نشان میدهد، وقتی داشت در مورد آموزش دخترش حرف میزد، فهمیدم که دغدغۀ او فراتر از روستا و تهیۀ علف برای گاو و گوسفند است، او همزمان که داشت شیر گوسفندی را که تازه از کوه برگشته بود میدوشید، با زبان سادهاش گفت: «بچیم هر کس که میخایه از سختی و بدبختی خلاص شوه، باید تلاش کنه اولادش درس بخوانه، اگر اولادش دختر است باید زیادتر تلاش کنه، هر دختر اگر عمرش در دنیا باشد، ده آینده مادر میشه و مادر باسواد مثل یک چراغ پر نور ده یک خانهاست.»
آنچه که من در آن آشپزخانۀ سادۀ روستایی از زبان رخسار و مادرش شنیدم، همهاش امید همراه با تلاش بود که مانند شعلههای آتش افروخته شده و در دیگدان همان آشپزخانۀ روستایی از میان دود زبانه میکشید.



دیدگاهها 1
داستان قشنگی بود
اما ۲۳سال بیشترمی شود از سقوط اول
هنوز رخاصر نظر به تولد اش در سقوط قیلی تولد نشده است