در افغانستان جایی که بیش از هفتاد درصد جمعیت در روستاها زندگی میکنند، اقتصاد خانوادهها بهشدت وابسته به نیروی کار جمعی و سنتهای بومی است. در این میان، زنان نقشی دارند که اگرچه اغلب پنهان و نادیده گرفته میشود، اما در واقع، ستون اصلی دوام و بقای زندگی روستایی بر آن استوار است. زنان نهتنها در امور خانه، بلکه در تولیدات کشاورزی، دامداری، صنایع دستی و حتا مدیریت منابع محدود خانوادگی سهم بزرگی دارند؛ اما این سهم هرگز بهرسمیتشناخته نشده است و بهعنوان بخشی از اقتصاد ملی محاسبه نمیشود. وقتی از اقتصاد خانواده سخن گفته میشود، بهظاهر مردان دیده میشوند که در زمین کار میکنند یا به بازار میروند، اما اگر لایههای پنهان را کنار بزنیم درمییابیم که چرخههای اصلی این نظام بر دوش زنان میگردد.
اگر به زندگی روزمرهی یک خانوادهی روستایی نگاه کنیم، کار زنان از سپیدهدم آغاز میشود. زنی که باید نان بپزد، مراقب کودکان باشد، مواظب مواشی و تغذیهیشان باشد و همزمان در کارهای مزرعه با مردانشان کمک کند. این زنان در چهار فصل سال نقش اصلی تأمین و مدیریت منابع را در خانوادهها دارند؛ برای نمونه، در فصلی که زمینها زیر کشت است، در کنار مردان، زمین را شخم میزنند و تا لحظهی برداشت محصول پابهپایشان کار میکنند و در فصل زمستان، وقتی زمینها خالی است، دستانش به نخریسی، قالینبافی و تولید صنایع دستی مشغول میشوند. همچنین با پرورش دام، نیازمندی غذایی خانوادهها را تأمین میکند و یا با فروش دام به بازار بهنحو دیگری در اقتصاد خانواده سهم میگیرد. این محصولات بهظاهر کوچک، در اقتصاد روستایی و سنتی بخش مهمی از درآمد خانوادهها را تشکیل میدهند.
تمام این موارد؛ نظر به موقعیت جغرافیایی آنها متفاوت است؛ مثلاً در مناطق مرکزی افغانستان که از لحاظ اقلیمی بسیار سخت و طافتفرساست و حاصلات زراعتی اکثراً نمیتوانند خانوادهها را از لحاظ معیشتی تأمین کنند، زنان در کنار کار در زمینها بخش قابل ملاحظهای از احتیاجات زندگی خانوادهیشان را از نگهداری گاو و گوسفند برای فروش، فروش محصولات لبنی بهدست میآورند؛ در واقع، بخش عمدهای از تغذیهی خانوادهها با محصولاتی که زنان آماده میکنند، تأمین میشود و در بسیاری از روستاهای افغانستان، درآمد اصلی خانواده نه از فروش محصولات کشاورزی، که از فروش لبنیات و صنایع دستی زنان بهدست میآید که مستقیماً محصول کار زنان است.
در کنار دامداری و تولید محصولات لبنی، قالینبافی نیز به گونهی غیرقابل انکار توسط زنان انجام میشود، محصولی که از لحاظ کیفیت و ارزش در رتبهی اول بازار جهانی قرار دارد؛ اما با اینوجود، درآمد و حاصل کار معمولاً بهنام مردان ثبت میشود و آنها محصول را به بازار میبرند، پول را میگیرند و در مناسبات اجتماعی، صاحب کار شناخته میشوند، در حالیکه زنان بهعنوان عامل اصلی این چرخه، همچنان در سایه قرار میگیرند.
به گونهای که این وضعیت را میتوان بهطور عینی در ولایتهای مختلف مشاهده کرد، در ولایتهای مرکزی و شمالی افغانستان، زنان روزها و ماهها پای دار قالی مینشینند، قالینهای باکیفیت و نفیس تولید میکنند؛ ولی دستمُزد آن بهدست مردان میرسد، در این قسمت تولیدکنندهی اصلی باز هم متکی به مردان میماند. همینطور در ولایتهای مانند ننگرهار و لغمان، زنان سهم بزرگی در کشتِ سبزی و میوه دارند؛ از بذرپاشی گرفته تا برداشت محصول، اما باز هم در معادلهی اقتصادی جایگاهی برای آنها وجود ندارد. آنچه در همهی این مناطق مشترک است، ناپیدابودن نقش زنان در حساب و کتابهای اقتصادی است.
در جامعهی شهری نیز زنان خانوادههای فقیر عمدتاً در خانه قالین میبافند و مسؤولیت اصلی تأمین مخارج روزمره را از آن طریق به دوش میکشند. یکی از مهمترین بخشهایی که همواره در کنار فعالیت اقتصادی زنان نادیده گرفته شده، بازپروری اجتماعی است، از تربیت فرزندان و نگهداری از سالمندان و بیماران گرفته تا مراقبت از خانه و پختوپز، اینهمه از نگاه اجتماعی-اقتصادی بسیار بااهمیت هستند؛ اما در محاسبات رسمی نادیده گرفته میشوند. این موارد اگرچه مستقیماً پولی وارد خانه نمیکند؛ اما زمینه را برای فعالیتهای اقتصادی مردان فراهم میسازد.
یکی از جنبههای مهم نقش زنان در اقتصاد روستایی افغانستان، انعطافپذیری آنها در برابر بحرانهاست، این زنان هستند که در شرایط جنگ، خشکسالی یا مهاجرت مردان به کشورهای خارجی، بار زندگی را به دوش میکشند. هزاران خانواده وجود دارد که مردانشان بهدلایل مختلف از خانه دور شدهاند، اما زندگی با درآمد ناچیز و سختکوشی زنان ادامه یافته است. یکی از مثالهای عینی این مورد بهخصوص برای زنان مناطق مرکزی افغانستان، مردهایی هستند که بیشتر از یک دهه در «اندونیزیا» در کمپهای مهاجرتی منتظر دریافت اقامت در کشورهای مانند استرالیا و کانادا هستند؛ اما خانوادههایشان در افغانستان با تلاش زنان خانواده تأمین مالی شده و خرچهی اقتصادیشان را زنده نگهداشتهاند.
در این مورد، روستاهایی که دسترسیشان به بازارهای محلی آسانتر است؛ زنانی که هرگز در بازار حضور نداشتند، ناچار شدند خود دست به فروش محصولات بزنند یا شبکههای محلی از زنان را برای تبادل کالا و تولید شکل دهند، این نشان میدهد که زنان نهتنها نیروی کار کمکی، بلکه بازیگران اصلی بقای خانواده در شرایط دشواراند.
با اینحال، همهی این تلاشها در فضایی از نابرابری و تبعیض صورت میگیرد، زنان در قانونهای اساسی و شرعی، همچنان در فرهنگ حاکم بر اجتماع دسترسی برابر به زمین ندارند، مالکیت رسمی بر زمین یا خانه بهنام مردان ثبت میشود، همچنان در تصمیمگیریهای اقتصادی سهمی برای آنها قایل نمیشوند.
در نهایت، میتوان گفت اقتصاد روستایی افغانستان بدون مشارکت زنان اصلاً امکانپذیر نیست؛ زیرا بیش از هفتاد درصد جمعیت کشور در روستاها زندگی میکنند، تقریباً در همهی این روستاها زنان بیشتر از نیمی چرخهی تولید و بازتولید را به دوش دارند. از تولید نان و غذا گرفته تا پرورش حیوانات، از کشت و برداشت محصولات تا تولید صنایع دستی، از تربیت نسل آینده تا مدیریت بحرانهای خانوادگی، همه و همه بهدست زنان انجام میشود. اما در سطح اجتماعی و سیاسی در تمام نظامها، این نقش همچنان نادیده گرفته شده، در واقع اقتصاد خانوادهی افغانستانی دو روی دارد: یک روی آشکار که در آن مردان در بازار دیده میشوند، و روی پنهانی که زنان با کار شبانهروزی خود دوام زندگی را تضمین میکنند.
از نگاه دیگر، باید گفت که زنان روستایی افغانستان نهتنها کارگران خاموش اقتصاد خانواده، بلکه نگهبانان واقعی بقا و حیات اجتماعیاند، اقتصاد افغانستان اگر روزی بخواهد بازسازی شود و مسیر توسعه را بپیماید، ناگزیر باید از همین نقطه آغاز کند؛ از بهرسمیتشناختن و تقویت نقشی که زنان در دهها سال گذشته، بیهیچ حمایت و امتیازی، به دوش کشیدهاند.


