نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

طالبان آمدند! – داستانی از آرزو نوری

5 سال پیش
0
240
بازدید‌
Share on FacebookShare on Twitter

داستانی از آرزو نوری

 جلمه‌ای که تمامِ زندگیم را دگرگون کرد، همان گونه که زندگی تمامی مردم قریه را دگرگون می‌کند. خواب بودم، بیدارم کردند و گفتند: طالبان آمده است. باید جایی پنهان شوم. جایی که نتوانند مرا پیدا کنند. سال پیش که طالبان ولسوالی پهلو را سقوط دادند، شنیدیم که تعدادی از دخترانِ جوان را با خودشان بردند و برای خود نکاح کردند. پسران جوان را به جنگ روانه کردند. پدرم می‌ترسید دوباره چنین کاری را کنند، به همین خاطر مرا در گاو خانه‌ای پنهان کرد. مکانی که جای انسان نیست. آنجا گاو‌ها نگهداری می‌شود. همه جایش بوی سرگین گاو می‌دهد. آنجا نفسم بند آمده بود، نمی‌دانستم باید تا چه زمانی اینجا باشم. تمامی غذایی که داشتم،‌ سه‌عدد کچالوی جوشیده بود. در مشتم محکم گرفته بودم. آنقدر این کچالوهای مسکین را از ترس و تشویش فشُردم که دیدم بیشترین قسمت‌هایش نرم شد.

 صدای مرمی‌ از همه سو به‌گوش می‌آمد. یکی از افراد طالبان خطاب به کسی می‌گفت: مگر تو دختر و پسر جوان نداری؟ کجا هستند بگو کجا پنهان کرده‌ای؟ سلاحت کجاست؟ می‌گویی یا به فرقت بزنم؟ دیگری می‌خواست داخل گاوخانه را بپالد. همین که سه قدمی داخل آمد؛ گفت: اینجا دیگر کجاست، چون گورستان‌ تاریک است، فکر نکنم هیچ جانوری اینجا را تحمل بتواند. شاید خدا بر من رحم کرد که مرا نیافت. سه ساعتی گذشت، و‌ دیگر نه صدای فیر مرمی و نه صدای آدمی می‌آمد. با خود گفتم: حتما رفته‌اند، حالا باید بروم خانه. بیرون شدم و به سوی حویلی‌‌مان دویدم، همین که پا به دروازه‌ حویلی گذاشتم، پدرم را دیدم که در خون افتاده و برادر شش ساله‌ام گریه‌کنان بر بالینِ پدرم ایستاده و فریاد می‌کشید. طفلکی برادرم رنگش پریده بود.

بسویش دویدم، دیدم پدرم را کشته‌اند. با صدای لرزان پرسیدم: لالا مادر کجاست؟ درست نمی‌توانست آن طفلِ کوچک حرف بزند. فقط گفت: دادا بردند. معلوم دار بود، مادرم را با خودشان برده بودند. برادری هژده ساله‌ام را نیز برده بودند. پدرم را کشتند و این طفل مسکین را اینجا رها کردند. دیگر هیچ حسی نداشتم. نه خوب نه بد. درست شبیه مرده‌ها خودم را حس می‌کردم. به دیوار‌های ویران نگاه می‌کردم که شبیه گورستان‌های تیکه تیکه بود. وای به‌حال من، وای به‌حالِ برادر کوچکم که هردو زنده در گورستانی دفن گشته‌‌ایم. لعنت به جنگ نویسنده

همچنان بخوانید

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

مطالب مرتبط

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404
هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

9 جدی 1404

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN