نویسنده: تهمینه (مستعار)
این روایت را نوشتم، نه برای دیدهشدن؛ بلکه برای سبکشدن از باری که چهار سال است بر دوش ما زنان افغانستان سنگینی میکند. وقتی فراخوان شما را دربارهی پذیرش روایتهای شخصی دیدم، احساس کردم باید این سکوت شکسته شود و این درد، صدا پیدا کند.
یادداشتِ پیوست، نگاهی است از دل تجربهی من و هزاران زن دیگر که در این سالها، میان حذف، تبعید و ترس، هنوز ایستادهایم؛ برای حفظ امنیت. من در عین حال، بهعنوان یک خبرنگار و فعال حقوق زن و حقوق بشر این روایت را برایتان میفرستم، تا صدای ما به گوشهای بیشتری طنین اندازد.
وقتی زن بودن کافی است برای زندانی شدن: چهار سال سکوت، چهار سال جنایت.
چهار سال است که صدای ما را خفه کردهاند؛ ولی ما هنوز نفس میکشیم. چهار سال از روزی میگذرد که دروازهها یکی یکی به رویمان بسته شدند: دروازهی مکتب، دروازهی دانشگاه، دروازهی دفتر کار و دروازهی رؤیاهایمان. آن روزی که طالبان به قدرت بازگشتند و در خیابانهای کابل مانور نظامی اجرا کردند، فقط یک حکومت سرنگون نشد؛ بلکه معنای زن بودن در افغانستان دوباره در قعر تاریکی فرو رفت.
من یکی از میلیونها زنی هستم که در این سالها حذفشدن را زندگی کردهام. دیگر نه اجازه داشتم درس بخوانم، نه کار کنم، نه بیاجازهی مردی از خانه بیرون شوم. در شهر خودم غریبه شدم و در خانهام زندانی. نه به جرم کار خلافی، بلکه به گناه زن بودنم. از اینکه زن هستم، نباید نفس بکشم و در مرکز زندگی وجود داشته داشتم.
ما زنانی بودیم که میخواستیم بسازیم، یاد بگیریم، خدمت کنیم، بخندیم، آواز بخوانیم، مادر شویم، رهبر شویم؛ اما طالبان با قوانین خشک و تفکرات قرون وسطاییشان ما را به سکوت و سایهی مرگبار محکوم کردند؛ انگار حضور زن در جامعه، برایشان تهدید است؛ گویی ما اگر ببینیم، بخوانیم و بفهمیم، پایههای قدرتشان میلرزد.
آنچه واقعاً بر ما گذشت، فقط سکوت اجباری نبود؛ شکنجه بود، تجاوز بود، ترس دایمی از ربایش و مرگ بود. در همین چهار سال گذشته، دخترانی به جرم رفتن به مکتب، لتوکوب شدند و از فراگیری علم و دانش به تمام معنا منع گردیدند. زنانی به دلیل نداشتن محرم در خیابانها بازداشت شدهاند، مادران و زنانی شبانه از خانه برده شدهاند و دیگر هیچکس نامشان را نشنیده است.
زنانی را میشناسم که در سلولهای طالبان ماهها زندانی بودند، فقط بهخاطر اعتراض مسالمتآمیزشان. دوستانی دارم که امروز در کشورهای همسایه پناه آوردهاند، نه برای زندگی بهتر، بلکه برای نجات از تجاوز سیستماتیکی که در خفا انجام میشود، بیهیچ دادخواهی. برخی از آنها دیگر زنده نیستند؛ دخترانی که خودکشی کردند، زنانی که در بازداشتگاهها کشته شدند، یا آنهایی که «ناپدید» شدند و دیگر کسی سراغشان را نگرفت.
ما دیگر برای قدمزدن معمولی نیز در خیابان باید هزار قانون نانوشته را رعایت کنیم. باید دیده نشویم، تا زنده بمانیم. حتا رنگ لباسی که میپوشیم یا کلمهای که میگوییم، میتواند بهانهای شود برای تحقیر، بازداشت، یا ناپدیدشدنمان. زیر سایهی طالبان، زندگی با احتیاط و ترس تعریف میشود.
آنچه طالبان بر سر ما آوردهاند، فقط یک بحران سیاسی نیست، یک فاجعهی انسانی است؛ جنایت علیه زنان، در ابعادی که جهان هنوز حاضر نیست دقیق ببیند. و دردناکتر آن است که بسیاری از این جنایات، در سکوتِ مطلق اتفاق میافتد؛ پشت درهای بسته، بدون دادگاه، بدون رسانه، بدون هیچ نشانی و آدرس مشخصی.
برای بسیاری از ما، تنها راهِ ماندن، رفتن بود. ما مهاجرت نکردیم؛ بلکه تبعید شدیم. از خانههایی که ناامن شدند، از خیابانهایی که از چشمهای تهدیدگر پر شد بودند. از کشوری که روزی دوستش داشتیم؛ ولی اکنون از ما میترسید، گریزان است. در آنسوی مرزها هم آسوده نیستیم. آنجا هم باید ثابت کنیم که «پناهجو» بودن، یعنی زندهماندن، نه جرم داشتن. باید بارها و بارها تعریف کنیم که زن افغانستانی فقط تصویر غم و اندوه نیست؛ بلکه صدای مقاومت و شجاعت است، شیپور بلند آزادی است.
طالبان فکر میکنند که خاموشیِ ما نشانهی شکست ماست. ولی ما زنانی هستیم که در سکوت هم راه خود را پیدا میکنیم. ما از سلالهی نسلی آمدهایم که به یاد دارد چگونه در تاریکی، شمع روشن کند. ما روایتهایی هستیم که نمیشود سانسورشان کرد. در حقیقت، ما از تبار خاموشی و شکست نیستیم.
اگر این سطور را نوشتم نهفقط برای گفتن آنچه بر ما گذشته است؛ بلکه برای نگهداشتن چیزی که هنوز در نهاد ما باقی است: امید و نیروی ستیزهجویی با تاریکی و جهل. در ضمن، برای ثبت این لحظات در صحیفهی تاریخ، برای آن دختری که امشب زیر سقف لرزان خانهاش در کابل، هنوز شعر مینویسد؛ برای زنی که در تبعید، هنوز زبان مادریاش را حفظ کرده است؛ برای خودمان-که هنوز زندهایم، هنوز باور داریم. و هنوز با صدایمان دیوارهای سنگی ارتجاع را ویران میکنیم.
ما زنان افغانستان، قربانی نیستیم؛ بلکه بازماندگان تاریخیم. روایت ما، سلاح ماست!


