نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

نامادری

  • گلچهره
  • 2 حوت 1401
نامادری

مادرم که فوت شد، پدرم ازدواج مجدد کرد. زندگی ما از این رو به آن رو شد. نامادری‌ام تا که اولاد‌دار نشده بود با ما خوب رویه می‌کرد. اولاددار که شد رویه‌اش تغییر کرد. پدرم تمام روز در خانه نبود، چون معلم بود و دو شیفت در مکتب تدریس می‌کرد. شب‌ها هم در اتاقش سرش با کتاب و مطالعه گرم بود.

من چوپانی‌ می‌کردم و کارهای خانه را انجام می‌دادم. برادرم کار کشت و آبیاری زمین و برداشت حاصلات مزرعه را پیش می‌برد، از کوه هیزم می‌آورد، مواقعی هم که خانه بود باید فضولات گاو و مرکب و بز و گوسفند را جمع آوری می‌‌کرد و آن‌ها را آب و علف می‌داد.

هردوی ما از هفت روز هفته، سه چهار روزش را به مکتب می‌رفتیم. در خانه اگر کاری به موقع انجام نمی‌شد و یا هم چیزی سر جایش نمی‌بود نامادری‌ام تقصیر را به گردن من و برادرم می‌انداخت و ما را زیر شکنجه و لت‌وکوب پدرم می‌انداخت.

جرأت نداشتیم بدون اجازه‌ی نامادری نان بخوریم، لباس عوض نماییم و یا حمام کنیم. حتا بدون رضایت او نمی‌توانستیم کارخانگی مکتب را حل کنیم و یا به مکتب برویم. اندک اشتباه و تنبلی مان جزای سنگینی در پی داشت.

جزای ما سیخ تنور، مشت و لگد، ریسمان و یا دسته‌های چوب تر بود که تمام بدن ما را سیاه و کبود می‌کرد. اکثر اوقات که نامادری‌ام عصبانی می‌شد با دندان‌هایش دست و بازوی ما را گاز می‌گرفت؛ طوری‌ که جای دندان‌هایش زخم می‌شد و اثر آن تا ماه‌ها خوب نمی‌شد.

وقتی که جیغ و داد می‌کردیم در دهن مان سنگ می‌انداخت تا صدای مان را کسی نشنود. نمی‌توانستیم از او به پدر مان شکایت کنیم چون می‌دانستیم چه بر سر مان خواهد آمد. آن زمان فکر می‌کند او آدم تندخوی و عصبانی است، اما حالا فکر می‌کنم مشکل حاد روانی و عصبی داشته و به شدت خشونت‌گر بوده است.

کم‌کم برادرم از خانه یاغی شد. چندین شبانه‌روز مفقودالاثر می‌شد و پدرم به کمک پسران کاکایم به قریه‌های دور و نزدیک می‌رفتند اما پیدایش نمی‌توانستند. او شب‌ها در کوه، روی شاخه‌ی درخت، در کاهدان، طویله و آبخور مواشی همسایه‌ها می‌خوابید. گاهی شب‌ها دزدکی به خانه می‌آمد. اگر می‌توانستم برایش نان و غذا می‌بردم و پس بر می‌گشت اما اگر گیر می‌رفتیم پدرم تا توان داشت لت‌وکوبش می‌کرد و نامادری‌ام هردوی ما را فحش می‌داد.

برادرم یکبار برای همیشه مفقودالاثر شد. آخرین بار دست به خلاف برد، وارد خانه‌ی یکی از همسایه‌ها شد و چند هزار افغانی شان را دزدید و بعد از چندین ماه شنیدیم که به ایران رفته است. بعد از آن روز نام من در خانه «خواهر دزد» شد.

بعد از رفتن برادرم هم به جای او کار می‌کردم و هم به جای خودم. هم به جای او ظلم و ستم می‌کشیدم و هم به جای خودم.از نظر من، دختران کاکایم مثل ملکه‌ها زندگی می‌کردند. رنگ‌رنگ لباس می‌پوشیدند، هر وقت و هرجا که دل شان می‌شد می‌رفتند و هرآنچه که خواست شان بود انجام می‌دادند.

وقتی آن‌ها را با مادران شان می‌دیدم دلم به مظلومیت و بی‌کسی‌ام می‌سوخت و از اینکه غمخوار و دلسوز و مادر نداشتم تا حامی و رهنمایم باشد در گوشه‌ای تنها نشسته گریه‌ می‌کردم. دوره‌ی نوجوانی و رسیدن به بلوغ برایم سخت‌ترین دوره بود.دلم می‌خواست مادر داشته باشم تا در مورد تمام آنچه نمی‌دانستم ازش می‌پرسیدم.

همچنان بخوانید

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

مسایل دخترانه و زنانگی‌ام را با هیچ کس نمی‌توانستم در میان بگذارم، حتا با دختران همسن و سالم. چون یکی دو بار که این کار را کرده بودم آن‌ها همه‌چیز را به نامادری‌ام گفته بودند و برایم طعنه‌ی همیشگی جور شده بود.

زندگی برایم شبیه یک گودال تنگ و تاریک و سرد شده بود که هیچ راه گریزی از آن نداشتم. به برادرم که خود را از شر آن زندگی ذلتبار نجات داده بود غبطه می‌خوردم و بارها در ذهن خود به راه‌های فرار از آن زندگی می‌اندیشیدم اما به نتیجه‌ی مطلوبی نمی‌رسیدم.

پس از گذر چندسال پدرم به مریضی سختی دچار شد و نتوانست به معلمی‌اش ادامه دهد. برای تداوی پدرم به شهر کوچ کردیم. ته دلم خوشحال بودم که رفتن به شهر به معنای رسیدن به زندگی آسوده و آرام است. اما هیچ چیز تغییر نکرد.

پدرم پولی را که از معاش سال‌ها معلمی‌ پس‌انداز کرده بود برای درمان بیماری‌اش مصرف کرد اما اثر نداشت. او یکی دو سال بعد فوت شد.

پس از وفات پدر، بدرفتاری‌های نامادری‌ام شدت گرفت، تا آنجا که مرا از خانه کشید. در شهر هیچ کسی را نمی‌شناختم.هیچ قوم نزدیکی هم نداشتم. نه پول داشتم و نه هم تلفن که بتوانم با برادرم در ارتباط شوم.

به یگانه چیزی که فکر می‌کردم رفتن پیش برادرم بود. دل به دریا زدم و به خانه‌ی یکی از اقوام دور پدرم رفتم. به کمک آن‌ها با برادرم در ارتباط شدم. با خانواده‌هایی که قاچاقی به طرف ایران می‌رفتند یکجا شدم. پس از حدود دو هفته سفر غیرقانونی به ایران نزد برادرم رسیدم و یک زندگی جدید اما متفاوت را آغاز نمودم.

موضوعات مرتبط
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاه‌ها 27

  1. شجاع says:
    3 سال پیش

    صبر شما قابل تحسین است

    پاسخ
  2. ندا says:
    3 سال پیش

    آخ دلم خون کردی آبجی گلم انشالله ز ندگی ات سرشار از خوشی بشه منم هیچ کس ندارم دوتا بچه یتیم دارم ایرانم اگر مخای بیا پیش من باهم زندگی کنیم

    پاسخ
    • مهدی says:
      3 سال پیش

      آفرین به شما ، درود خدا بر نیت پاک شما

      پاسخ
  3. عارفه says:
    3 سال پیش

    اولش خوب شروع شد ولی اخرش جالب نبود

    پاسخ
    • علیرضا says:
      3 سال پیش

      خدایارشماها باشد

      پاسخ
  4. الف says:
    3 سال پیش

    انشاله به خوشی وراحتی وآرامش زندگی شادی داشته باشی

    پاسخ
  5. رضا says:
    3 سال پیش

    این داستان زندگی اکثر مردم افغانستان است کاش جهل ونادانی سایه اش را از سر این مردم بردارد.

    پاسخ
  6. یک ایرانی says:
    3 سال پیش

    نمیدونم چرا فکرمیکنن ایران میشه غایت ارزو وراه نجات وخوشبختیشون..بابا بشینید مملکتتون رو درست کنیدیا اینهمه کشور درست وحسابی هست برید..ما خودمون کلی نیرو انسانی و‌کمبود منابع داریم اینها هم میشن قوز بالا قوز.

    پاسخ
    • زینب says:
      3 سال پیش

      متاسفم براتون وقتی داستانش رو خوندین و چنین جواب دادین

      پاسخ
      • حسین ازیزد says:
        3 سال پیش

        سلام.اخه مسئولین جلواین برادران وخواهران افغانی رابگیرید درکشورخودشان بمانند آخرماایرانی ها چه گناهی کردیم که بایدگرفتاراین افغانیها شویو

        پاسخ
        • Zizi says:
          3 سال پیش

          این افغانیا ب خودشون رحم نمیکنن واقعا میگم چرا شما زنده هسین حالم بهم خورد از نامادریت.چرا مبارزه نمیکنید با این جور عقاید فقط یاد گرفتین فرار کنید .

          پاسخ
    • صادقی says:
      3 سال پیش

      وا واقعا برداشتت ازین اتفاق همین قدر بود،متاسفم

      پاسخ
  7. امیر says:
    3 سال پیش

    خداوند برای انسان‌ها راهنما فرستاده و اونها همان پیامبران و امامان معصوم هستند اگر به زندگی آنها مراجعه کنی از همه مهربان‌تر و با وفاتر بوده اند و همیشه نفع دیگران را بر احساس خود ترجيح داده اند خداوند فرموده پیامبر بزرگ اسلام را به خاطر مکارم اخلاقی مبعوث کرده که همان انسانیت و مهربانی و احترام به دیگران است متاسفانه نامادری شما احتمالا جاهل و بی منطق و خودخواه بوده و پدرتان هم شاید به نظر خودش برای تربیت شما تلاش میکرده شاید شما هم در مرحله اول کمی پرخاشگری کردید و با آنها برخورد خوبی نداشتید باز هم خدا می‌داند ولی تنها چیزی که خداوند به بندگان سفارش کرده برای برخورد با دیگران محبت و از خود گذشتگی است که شاید به خاطر مسائل شیطانی مانند حسادت و یا چیزهای دیگر کنار گذاشته می‌شود

    پاسخ
  8. Shirinamiry says:
    3 سال پیش

    بعدازهرسختی آرامشی هس امیدوارم همه ی لحظاتت پراز آرامش باشه دختر سختکوش وطنم

    پاسخ
  9. سلیمان says:
    3 سال پیش

    من اگه بتونم یه پسر و دختر افغانی پیش خودم نگه میدارم،یا یک پسر،اما نمیشه به هیچ بچه ای پیشنهاد داد،چون قانون خلاف میدونه و متاسفانه همون پدر مادرش طلبکارت میشن که گرفتار بازداشت میشی،،یا حتی بچه ایرانی که نیاز به سرپرستی کوچکی داره،و مردم مخصوصا بعضیا مث افغانیا برای بچه درست کردن تا دلشون بخواد درست میکنن،اما فکر تیاز بچه نیستن،فقط به فکر شهوت جنسی خودشون هستن،حتی نیاز جنسی دیگران هم براشون مهم نیست،مردم افغان و همه باید مواظب این موضوع باشن ،از خداوند تقاضای رحمت برای همه مومنین دارم

    پاسخ
  10. م ح says:
    3 سال پیش

    لعنت خدا بر کسی که بودن خدای بزرگ و مهربان را منکر بشه لعنت بر کافران و منافقان قربان خدا و ۱۴معصوم و قرآن و پیامبرانش

    پاسخ
    • سفیر says:
      3 سال پیش

      چه ربطی به متن داشت

      پاسخ
  11. انسان بودن بهترین دینه says:
    3 سال پیش

    خودت رو آویزان این توهمات نکن ، برو به زندگیت برس..این چرندیات فقط توی ذهن پوسیده تو و امثال توئه.

    پاسخ
  12. سفیر says:
    3 سال پیش

    🙄تو همون دین انسانیتت نگفته به دین بقیه احترام بذاری؟ بعدشم درد و رنج این خانوم نتیجه مشتی خرافات و فرهنگ غلطه. من چیزی از دین تو این خانواده ندیدم که بگم علتش دینداریشونه
    دین اسلام اتفاقا کلی سفارش یتیمارو کرده. الهی هرجا هستن زندگی سالم و درستی در پیش بگیرن و خوشبخت و عاقبت بخیر باشن
    درد جامعه امروز نفهمیدن قوانین زندگیه مگ دین جز ایته که قوانین زندگی وو این دنیا رو نشون میده تا همیشه حالمون خوب باشه؟ اگر جایی رسیدی که حالت خوب نبود ایراد از توییه که اسلام رو اشتباه فهمیدی یا افراط یا تفریط

    پاسخ
  13. ایرج says:
    3 سال پیش

    امیدوارم در ایران به کلیه آرزوهایت برسی و خوشبخت بشی

    پاسخ
  14. محمدرضا says:
    3 سال پیش

    من تابحال از هیچ افغانی خوبی ندیدم جوونای مااینجابیکارن چراچون شماوامثال شمااومدین وحق جوونای بدبخت وبی عرضه کشورمون رو گرفتید هموطن جوون ایرانی غیرت غیرت مراقب میهن باش و بیگانه افغان رو بیرون برانید زنده باد جمهوری اسلامی ایران درود برآذری و آذربایجانی

    پاسخ
  15. .... says:
    3 سال پیش

    بله که همین افغانی ها استن که کشور تون سرو سامان گرفت .همین افغانی ها استن که کار های سنگین را انجام میتیم فقط بخاطر یک لقمه نان حلال اگر به شما نازک نارنجی ها میبود حالا پاهای های تان طرف قبله دراز بود نفهم ها واقعا متاسفم برای همه شما ایرانی ها

    پاسخ
  16. پرند says:
    3 سال پیش

    یعنی میشه ادمها رو خط کشی کرد ؟ انسان ازاد است هرجا دلش خواست زندگی کند اینو من نمیگم یکی از قوانین مدنی و بشریست برای یک دختر بی پناه در هر کشوری جا هست چرا باید برای یک دوره عمر کوتاه حسود باشیم ؟ جنگ باعث اینهمه ناهنجاری ها و مهاجرت ها شده است پشت هر مهاجری دنیایی از غم و دنیایی از رنج ها بوده ولی مجبور شده مهاجرت کند کمی انسانی فکر کنیم اگر متمدن نیستیم حداقل انسانی فکر کنیم زمین خدا مال هیچکسی نیست هممون مهمانیم بهتر است مهربان باشیم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN