نویسنده: فرشته
ما سه خواهر و یک برادر هستیم، فرزندان مادرم از کلان گرفته، به ترتیب دختر هستند و برادرم آخرین فرزند مادرم است. برادرم یکساله بود که پدرم وفات کرد، ما بدون سرپرست بزرگ شدیم. پدرم تنها پسر خانوادهاش بود و تنها دو خواهر داشت. ما وقتی در قریه بودیم، دهقانی زمینهای دیگران را انجام میدادیم و با نگهداری از زمین، کشت و زرع انواع سبزیجات و دیگر محصولات و فروختن آنها، مصارف خود را بهدست میآوردیم. در کنار کشاورزی، گلدوزی و خیاطی میکردیم تا مصارف شخصی و دیگر مصارفمان را تأمین کنیم.
وقتی به کابل نقل مکان کردیم، تأمین خرج و مصارف خانه سخت شد، مادرم و ما سه خواهر هر کدام یک شغل فرعی داشتیم، مادرم نانوایی، خواهر کلانم بافت و گلدوزی، من خیاطی و خواهر کوچکم در خانههای مردم صفا کاری میکرد، چهار نفره کار میکردیم اما باز هم تأمین خرج و مصارف خانه سخت بود، خواهرانم، من و برادرم همه درس میخواندیم و هر سال خریدن کتاب، قرطاسیه و لباس مکتب، هزینههای زیادی لازم داشت، در مکاتب دولتی بیشتر اوقات کتاب مکمل به شاگردان نمیدادند و باید خریداری میشد.
با صد زحمت و سختی هزینۀ لوازم مکتبمان را تأمین میکردیم. بهمرور زمان، مادرم ضعیف و مریض شد و نتوانست دیگر نانوایی کند، خواهر کلانم ازدواج کرد، فقط من و خواهر کوچکم کارگر بودیم، هزینهها و تأمین خرج و مصارف نسبت به قبل سختتر شده بود. بعد از فارغ شدن از مکتب به هر در و دروازه زدم که برای خود وظیفۀ رسمی پیدا کنم تا حداقل از کار فیزیکی و خستگی زیاد راحت شوم. خیاطی و گلدوزی چشمانم را بیش از حد ضعیف کرده بود، مجبور شدم در سن کم عینک استفاده کنم. از دانشگاه رفتن منصرف شدم که کار کنم و بتوانم داروهای مادرم را بخرم، هرجا اعلانات کاریابی را میدیدم، به دفتر آنها مراجعه میکردم تا شاید بتوانم کاری پیدا کنم.
از گوشه و کنار دربارۀ “بورسیه سیوایس” ترکیه شنیدم که بانوان توسط وزارت داخله جذب میشدند و آنها را به مدت ۸ ماه (۲ ماه در کابل و ۶ ماه در سیوایس) تعلیم میدادند. بعد از ختم دورۀ آموزشی و برگشت به افغانستان، در بخشهای ادارای وزارت داخله وظیفه میدادند. من دو سال در پروسۀ آموزشی ثبت نام کردم اما متأسفانه شامل امتحان نشدم، سال سوم شانس با من یار بود و شامل شرکت در امتحان شدم، بعد از کامیابی، خوشحال بودم که بالاخره وظیفۀ رسمی و دائمی پیدا کرده و دیگر مجبور نیستم شب و روز بیخوابی کشیده و گلدوزی کنم.
کارهای اداری را انجام دادم، بعد از ختم کارهای اداری، سمینار و درسهای دورۀ آموزشی شروع شد، من هر روز برای آموزش و تعلیم به آکادمی جنرال رازق میرفتم. ما در خانه تلویزیون نداشتیم و فقط خبرها را از موتروانها و مردم کوچه میشنیدیم، هر روز یک ولایت سقوط میکرد، مردم مهاجر میشدند و بیخانه. نیروهای نظامی و غیرنظامی کشته میشدند، ولایت ما ۴ ماه پیش از سقوط کابل سقوط کرده بود و ما از اینکه در کابل حضور داشتیم، خوشحال بودیم که حداقل در جریان جنگ و سقوط، فراری و مهاجر نشدهایم. مادرم بهخاطر ما میترسید و میگفت: طالبان دخترهای جوان را با خودشان میبرند، شما پدر هم ندارید که از شما مراقبت کند. من زن بیوه چکار میتوانم بکنم؟ مادرم شب و روز از تشویش خواب نداشت، اما دلخوشی ما کابل بود که کابل سقوط نخواهد کرد. درسهای ما جریان داشت و من فقط بهخاطر وظیفه پیدا کردن، آنقدر هیجانی بودم که برای ترس جایی نبود و فقط به معاش و وظیفۀ دائمی میاندیشیدم. طبق معمول صبح از خانه بیرون شدم، در مسیر راه، نانوای سر کوچه گفت: او دختر اگر لازم نیست امروز بیرون نرو! طالبان پلچرخی را گرفتهاند؛ امکان دارد کابل امروز سقوط کند. گفتم: من ترس ندارم و کابل هم سقوط نخواهد کرد، زیاد منفی بافی نکن محترم و به راه خود ادامه دادم. در آکادمی جنرال رازق بودم و دو ساعت درس خواندیم، ساعت ۱۰ بود که پدرهای دختران، پشت دروازۀ آکادمی آمدند تا دخترانشان را به خانه ببرند، در آکادمی سروصدا بلند شد، همه فرار میکردند.
تا نیم ساعت صنفها و خوابگاههای آکادمی خالی شد و هر کس به فکر فرار بود و کوشش میکردند تا خودشان را به خانه و در آغوش فامیل خود برسانند. دیگران در فکر فرار بودند اما من در یک گوشه نشستم و فقط به اینکه وظیفهام را از دست میدهم فکر میکردم. آکادمی خالی شد و محافظ مرا از صنف بیرون کرد و گفت: هرچه زودتر برو خانه، کابل سقوط کرد.
وقتی بیرون شدم، یک موتر پیدا نمیشد تا خانه بروم. بعضی از موترها کرایه را دو برابر میگفتند و مردم از مجبوری سوار موتر میشدند، کرایۀ برچی۴۰ افغانی شده بود و من فقط ۱۰ افغانی داشتم، مجبور شدم تا خانه پیادهروی کنم و شاهد سروصدا و فرار کردن مردم باشم. یکی طرف میدان هوایی میدوید، یکی کوشش میکرد خود را به خانه برساند، دست فروشان کوشش میکردند کراچی دست فروشیشان را به خانه ببرند، موتروانان با سرعت خیلی زیاد در جادهها رانندگی میکردند و اگر کسی میخواست از سرک عبور کند با صد زحمت عبور میکرد؛ چون موترها توقف نمیکردند، حتی چندین نفر بهخاطر عبور از سرک مجروح شدند.
سقوط کابل و از دست رفتن برنامۀ آموزشی بورسیه سیوایس برابر بود با رسیدن به نقطۀ صفر و مشکلات اقتصادی خانه ما. وقتی خانه رسیدم، مادرم گریه میکرد؛ خواهران و مادرم فکر کرده بودند که حتماً اتفاقی برایم رخ دادهاست. وقتی مرا دیدند با گریه درآغوش گرفتند و خوشحال شدند. سروصدای فیر و شلیک گوله شنیده میشد و مردم میگفتند: طالبان به دوازۀ کابل رسیدهاند، کمپنی و شهرک اتفاق، تحت تسلط طالبان قرار گرفته است.
روز سقوط کابل برابر با ایام حسینی (محرم) بود، در یک ساعت، تمام سقاخانه و کمربندهای امنیتی بسته شده و در سرک برچی یک خیرانکننده و نذر توزیع کننده دیده نمیشد. من با ناامیدی کامل و جگرخونی بیش از حد، تبدیل به یک شنونده و با هر امر و فرمان طالبان، مردم و زنده شدم. با افزایش محدودیت تبدیل به یک مردۀ متحرک و فقط شاهد محدودیت و تحت خشونت قرار گرفتن بانوان توسط طالبان بودم.
عمههایم بارها و بارها به خواستگاری من آمدند تا دیگر مجرد نباشم و خطری مرا تهدید نکند، اما من مخالفت کردم و تن به ازدواج ندادم. اینکار باعث شد عمههایم از ما روی بگردانند و راهشان را از ما جدا کنند. حالا با عمههایم در ارتباط نیستیم، ما هستیم و مشکلات زندگی، شرایط سخت طالبانی و زندگی بدتر از جهنم در انتظارمان.


