زنی میانسال با قامتی نسبتاً بلند و چهرۀ چروکیده که شانههایش از شدت کار خمیده شده و زمانی که میخواهد از جایش بلند شود مجبور است به زانوهایش تکیه بدهد و یا از چیزی کمک بگیرد. 51 سال پیش، پدربزرگش نام او را «مهربان» گذاشتهاست، بیخبر از اینکه روزگار با نواسهاش نامهربانی میکند.
با آنکه او همواره روی بد زندگی را دیده، ولی شبیه نامش مهربان است و بسیار خوش برخورد، وقتی در مورد زندگیاش قصه میکرد، در اول و یا آخر حرفهایش بدون استثنا میگفت: «بچیم روز بد نبینی.»
وقتی وارد حویلی خانهاش شدم، در گوشۀ حیاط روی صندلی چوبی که یک پایهاش شکسته و به دیوار تکیه داده شده بود، نشسته و خامکدوزی میکرد، وقتی مرا دید از جایش بلند شد و بهسمت دروازهای که نشان میداد راه مهمانخانه باشد، حرکت کرد و با خوشرویی تمام گفت: خوش آمدی.
قصۀ زندگی او از 14سالگیاش شروع میشود، زمانی که مادرش میمیرد و او مجبور میشود از دو برادر و یک خواهر کوچکتر از خودش مراقبت کند، این سالها از او زنی قوی ساخته که هرگز در برابر مشکلات زندگی کم نیاورده، ولی او را فرسوده و رنجور ساختهاست، از اینکه برادران و خواهرهایش را بهگفتۀ خودش بهثمر رسانده، خیلی خوشحال است. «خودم که رنگ خوشی را ندیدم، ولی خوب شد که یتیمهای مادرم را بزرگ کردم و حالا هر کدام زندگی خوبی دارند.»
بخش بزرگ رنجهای زندگی «مهربانبانو» از سوی نامادریاش بوده، دو سال بعد از زمانی که مادرش میمیرد، پدرش دوباره ازدواج میکند و زنی را بهخانه میآورد که بلای جان فرزندانش میشود. وقتی در مورد نامادریاش حرف میزد، رنجی که از او کشیده را میشد در چشمانش دید، ولی با آن هم میگفت: «خدا رحمت کند، زنی بسیار تندخوی بود. همان روزهای اولی که پدرم او را بهخانه آورد، برادرانم را لتوکوب میکرد. از آن به بعد بهخاطر اینکه خوشحال باشد، برادر و خواهرنم را لتوکوب نکند، من بیشتر از توانم کار میکردم، یعنی نمیگذاشتم او کار کند.»
به گفتۀ او پدرش مردی کم حرف و آرام بود و در برابر کارهایی که زن دومش انجام میداد، هرگز عکسالعمل نشان نمیداد. مهربان نُه سال را همینگونه سپری میکند و زمانی که برادر نامادریاش به خواستگاری او میآید، پدرش میگوید: «تو را به برادرش میدهم تا اینکه دلش مهربان شود و با یتیمهای مادرت بدی نکند.»
اینگونه میشود که «مهربان» به امید آسوده شدن خواهر و برادرنش ازدواج میکند، اما این پایان بدبختیهای او نبوده؛ بلکه شروع روزهای دشوار دیگری برایش بودهاست. «روز بد نبینی بچیم؛ دو سال از عروسیام گذشت و اولادار نشدم، اینبار در خانۀ پدرشوهر بدبختیام شروع شد، هر روز جنگ بود و مرا لتوکوب میکرد. بچیم مردم او زمان جاهل بودند، فکر نمیکردم که شاید شوهرم مشکل داشته باشد که اولادار نمیشود، ولی باز مرا لت میکردند. همینگونه چهار سال گذشت و باز مرا طلاق دادند.»
بعد از طلاق، روزگار بدتری را سپری میکند و نامادریاش بدتر از قبل با خواهر و برادرانش رفتار میکند، تا جایی که «نازدانه» خواهر کوچکتر «مهربان» را با آبجوش میسوزاند و از آن به بعد تا امروز نازدانه لکنت زبان گرفتهاست. «روز بد نبینی، در گذشته هر کس نامادری داشت، دیگر نیاز به دشمن نداشت. هر چیز از نفهمی میآید، حالا میبینم که بعضی از نامادرها مهربانتر از مادر هستند، شاید در آن دوره هر کس که زیردست نامادری کلان شده، بدبختی زیاد کشیده باشد.»
زندگی با گذشت هر روز برای خواهر و برادران مهربان بهتر میشود، از یکسو خودشان بزرگ میشوند و از سوی دیگر، مهربان با گذشت هر سال پختهتر میشود و نمیگذارد آنها رنج بکشند و مانع نامادری میشود و دیگر به او اجازه نمیدهد تا بهگفتۀ خودش با «یتیمهای مادرش بدی کند.»
اما قصۀ رنجآور زندگی مهربان، تنهایی عظیم خودش است که در طول عمرش آن را بهدوش کشیده، هرگز نتوانسته و کسی را نیافتهاست که این تنهایی و رنج روزگار را با او قسمت کند. در این میان لبخند تلخی میزند و میگوید: «خوب جوانی داشتم، ولی حالا ببین روزگار از من چه ساختهاست.» با گفتن این حرف از میان وسایلاش یک جلد حافظ جیبی را بیرون میآورد و از وسط ورقهایش عکس رنگ و رو رفتهای را میکشد بیرون و میگوید: «ببین این تنها عکسی است که از دوران جوانیام دارم.»
در عکس شاید دختری 26 ساله را با موهای سیاه، پوشش هزارگی و چادر نُه گُله که موهایش از دو سمت گونههایش به طرف پایین انداخته شده دیدم، بهراستی که او در جوانی بسیار زیبا بوده و چرخ روزگار بهشکل بیرحمانهای جوانیاش را از او گرفتهاست.
مهربان زمانی که در 23 سالگی ازدواج میکند و چهار سال بعد بهخاطر مادر نشدن، او را «طلاق» میدهد، دیگر تصمیم میگیرد ازدواج نکند، به گفتۀ خودش شاید اشتباه کرده باشد، ولی همیشه برای خودش تلاش کرده و از زحمت خودش نان خوردهاست. «حالا شاید 51 ساله باشم، در این مدت فقط چهار سال را که در خانۀ شوهرم بودم از نان دیگران خوردم، ولی بعد از آن خودم کار کردم و نان پیدا کردم، فقط حسرت میخورم که برادرانم را نتوانستم به مکتب روان کنم، ولی خواهرم که حالا شوهر کرده صنف دوازه را خواندهاست.» قالینبافی و خیاطی، مهمترین شغل مهربان در طول زندگیاش بوده و به گفتۀ خودش؛ شاید نزدیک به سی سال است که خیاطی میکند. «وقتی طلاقم داد، اولش بهخاطر خواهر و برادرانم شوهر نکردم، بعدش فکر کردم که وقتش گذشته و گفتم پیش برادرانم میمانم، بعد کمکم به خیاطی شروع کردم و تا اینکه در کوچه به خاله خیاط معروف شدم. حالا که لباس دیزایندار که دختران جوان میپوشند، دوخته نمیتوانم؛ ولی لباس ساده و پیرانه را هنوز هم برای همسایهها و دوستان میدوزم.»


