نویسنده: گیسو ارزگانی
دو دهه قبل، نزدیک به فروپاشی دولت افغانستان و آمدن طالبان بود که خانوادهٔ سهیلا تصمیم به مهاجرت گرفت. سهیلا خلیلی آن موقع هجده ساله بود و تا صنف دهم مکتب درس خوانده بود. آنها ابتدا به پاکستان رفتند و پس از مدتی، از آنجا به ایران رفتند.
پدر سهیلا در افغانستان مدیر یک بخش مهم و دارای رتبهای بالا بود. پسر و دامادش نیز پلیس بودند، آنها به امید یک زندگی بهتر وطن را ترک کردند و در ایران به زندگی با کار شاقه تن دادند تا حداقل فرزندان آنها در آرامش درس بخوانند. اما این رویا هم هیچگاهی محقق نشد. سهیلا بهدلیل مدارک ناکافی نتوانست در ایران تحصیل کند. خواهر هشت سالهٔ او را نیز در مدرسههای ایران اجازه ندادند که درس بخواند. او در خانه مشغول یادگیری زبان شد، از آن زمان 29 سال گذشتهاست، خواهر سهیلا پس از یادگیری زبان توانست به آلمان مهاجرت کند.
سهیلا اکنون مادر دو کودک است که با اسناد کارت آمایش در ایران درس میخوانند، اما دولت ایران اخیراً تصمیم گرفتهاست که تمامی مهاجران افغانستانی را از این کشور اخراج کند. این دولت در حال توزیع برگهٔ خروجی به مهاجرانی است که سالها در این کشور کار و زندگی کردهاند. زمینهای آنان را سبز و منازلشان را آباد کردهاند، صاحب املاک، موتر و تجارت شخصی شدند ویا مشغول کارگری در این کشور هستند.
پدر سهیلا بعد از چندسال کار شاقه در ایران، در نتیجهٔ یک تصادف جان باخته و باقی اعضای خانواده او نیز به هر گوشه و کناری مهاجر شدهاند و در کشور دیگری اقامت گرفتند، اما سهیلا با شوهر، کودکان و یک برادرش در ایران بیسرنوشت ماندهاند.
سهیلا برای تداوم زندگی و ادامهٔ تحصیل فرزندانش در ایران به طرح صد میلیونی جمهوری اسلامی برای مهاجران نیز شرکت کردهاست. او میگوید: «اگر ما را به افغانستان بفرستند، آنجا هیچ سرپناهی نداریم. حتی کسی را نداریم و نمیدانیم که آیندهٔ کودکانم چه میشود؟»
از سویی تاکنون مشخص نیست که دولت ایران سرمایههای شهروندان افغانستان را پس به آنها بر میگرداند یاخیر. سهیلا میگوید: «به بهانهٔ توزیع کارت آمایش یا برگه سرشماری مهاجران به دفاتر کفالت خواسته شدند، اما برگهٔ خروجی از ایران دریافت کردند. من حتی جرأت نمیتوانم به دفاتر کفالت بروم. میترسم برگهٔ خروجی به دستم بدهند و یا صد میلیون پولی که به دولت ایران پرداختم، دیگر به دستم نرسد.»
تصور زندگی کردن در افغانستان برای سهیلا و خانوادهاش دشوار به نظر میرسد؛ زیرا نزدیک به سه دهه در افغانستان نبودند و هیچ چیزی در افغانستان ندارند. « زمین و خانه پدری بین اولادها تقسیم شده و هرکس سهمشان را گرفته و در راه مهاجرت مصرف کردند تا زندگی بهتری بسازند. فکر کنید اگر ما به افغانستان اخراج شویم هیچ سقفی بالای سر نداریم و توان آباد کردن خانه را نیز نداریم.» از طرفی شوهر سهیلا نیز در جریان انجام کارهای شاقه در ایران از ساختمان افتاده و از ناحیهٔ کمر آسیب دیدهاست و سهیلا تنها نانآور خانهاست که به وسیلهٔ خیاطی مصارف زندگیاش را تأمین میکند.
او در ایران بعد از ازدواج با شوهرش که پاسپورت سیاحتی داشت میخواست با کارت آمایش سازمان ملل در این کشور تغییر وضعیت بدهد و شوهرش را نیز راجستر و پاسپورت شهروندی ایران را بگیرد، اما به دلیل زن بودن به او اجازه ندادند. «گفتند تو نمیتوانی سرپرست شوهرت باشی. اگر شوهرت آمایش میداشت، ما میتوانستیم به شما اقامت بدهیم. خلاصه بگویم خانهٔ مردم خانهٔ ما نمیشود. ما افغانستانیها تا خانهٔ خودمان درست نشود، هر گوشهٔ دنیا باشیم سرگردان و بیخانمان هستیم.»
اینگونه شد که سهیلا بعد از سال 1391 در طرح سرشماری شرکت و ثبت نام کرد و با کارت سرشماری اتباع تاکنون کار و زندگی کردهاست. پسرانش را نیز به مکتب فرستاده، اما مشخص نیست وقتی به افغانستان اخراج شود چه سرنوشتی زیر سایهٔ حاکمیت طالبان در انتظار او و فرزندانش است.


