نویسنده: سائمه سلطانی
وژمه زن جوان ۳۴ سالهای است که از ازدواجش حدود پانزده سال میگذرد. همسر او سه سال قبل وفات کرد و وژمه را با پنج فرزند تنها گذاشت. وژمه حدود دو سال میشود که به پاکستان رفتهاست. نخست در مورد دلیل ازدواجش پرسیدم که همسرش با وجود اینکه اهل تشیع و فارسیزبان بود، چگونه و روی چه دلیلی خواست با وژمه که یک زن پشتون و اهل تسنن است، ازدواج کند؟ وژمه میگوید: «حسن یکبار برایم گفت: به این خاطر برایت خواستگاری روان کردم که زن اولم آزاد و درسخوانده بود، بیرون و راه و چاه را بلد بود. به گپم نمیکرد و از کنترلم رفته بود. بعد از جدایی، من و مادرم تصمیم گرفتیم که یک زن چشم و دهن پوشیده را خواستگاری کنیم. زن همسایه دربارهٔ تو برای مادرم قصه کرد که دختر یک فامیل پشتو زبان میشناسد، مکتب نخوانده و با حیا است. ما هم خوش شدیم. زنان پشتو زبان، زیادتر سرخم و با آبرو هستند، گفتم از این بهتر پیدا نمیتوانم. به مادرم گفتم: هر رقم میشود باید این دختر را برایم بگیری. وضع اقتصادی ما هم خوب نبود، وقتی حسن خواستگاری آمد، مجبور شدم قبول کنم. پدرم فوت کرده بود، برادرهایم عروسی کرده بودند و به مشکل خرج و مصرف ما را میدادند. گفتم از اینکه منت برادر بکشم، خوب است که عروسی کنم.»
در این پاسخ واقعیتی تلخ از باور مردسالارانه نسبت به عاملیت زنان وجود دارد؛ زنی که نمیخواهد تحت کنترل مرد خانواده و همسر باشد، زن بیحیا و ولگردی خوانده میشود که لیاقت همسری مرد را ندارد و باید طلاق داده شود. در این نگاه، زن خوب زنی است که ناآگاه، نفهم و نخوانده باشد. خودش راه و چاه را بلد نباشد و همواره از عقب مردی راه بیفتد. زنان پشتون به دلیل اینکه حاکمیت مرکزی افغانستان، طی قرنها دست مردان سیاستمدار پشتون بوده و مجرای رسیدن به قدرت و حفظ قدرت در افغانستان، زنده نگه داشتن اسلام و اسلامیزه کردن جامعه بهویژه قوم خودی بودهاست؛ بیشتر در کام سیاستهای مردسالارانهٔ اسلامی-قومی به قربانی گرفته شدهاند. مردان سیاستمدار پشتون، برای حفظ هژمونی قومی خود، ناگزیر بودند پشتونها را در جهل مطلق، سیستم بادیهنشینی/ کوچینشینی، دور از علم و دانش و در مهد مسجد و مدرسههای شستوشوی ذهنی و آموزش انتحاری، نگه دارند. آنان به خوبی از قابلیت مکتب، دانشگاه و آگاهی اجتماعی در بدنهٔ یک قوم و رشد آن آگاهند و میدانند که در صورت رشد این آگاهی، نوع قدرت سیاسی که بر پایهٔ ادغام دین و دولت استوار است را به چالش خواهند کشید؛ حاکمیت فاشیسم قومی و ستم ملی را مورد سؤال قرار خواهند داد و تأکید بر دموکراسی، شهروندگرایی و عدالت اجتماعی خواهند کرد. این همان کابوسی است که ناسیونالیستهای قومی در مجموع و مشخصاً ناسیونالیستهای قدرتمند پشتون نمیخواهند اتفاق بیفتد. یک رکن این سیاست جهل، حذف زن از جامعه با احکام اسلامی است که زنان را طبق آموزههای اسلام از تحصیل، کار، حقوق و آزادی انسانی محروم میکند و در چهاردیواری خانه نگه میدارد. بیگمان، دلیل شکنندگی و تمکین بیشتر زنان پشتون از مردان هم ارتباط مستقیمی با تداخل قدرت مرکزی بهدست پشتونها و اسلام سیاسی دارد. این سیاست نقش مستقیمی در شکنندگی، سرخوردگی و رباتسازی زنان در مجموع، مشخصاً اینجا زنان پشتون دارد. این شکنندگی نه از این حیث که زنان ذاتاً آمیخته با آن باشند که بیشتر محصول یک پروژهای طولانیمدت سیاسی-ایدئولوژیک است.
پرسش دوم را در رابطه با رویهٔ خانواده شوهر او با خودش بعد ازدواج پرسیدم که رویهٔ آنها با وی چگونه بود. وژمه بعد از مکسی پاسخ داد: «خشویم زیاد در زندگیام مداخله میکرد، مثل زن اول حسن دعوا هم نمیکردم، مگر باز هم آرامم نمیماند. رویهٔ خسورم از او بدتر بود، همراه زن و بچهٔ خود جنگ میکرد که چرا این دختر اوغان را گرفتید و در این خانه آوردید. روزهای بد زیادی را تیر کردم.»
دقیقاً در اینجاست که باید بر این نکته انگشت گذاشت، چرا ناسیونالیسم و قومیت در حالیکه کارت بُرد در رقابت قدرت عالی برای مردان سیاستمدار قومی است، در لایههای پایین جامعه منحیث ابزار تحقیر و اعمال نفرت علیه زنان استفاده میشود. زیرا قومیت هنگامیکه از رقابت قدرت فراتر میرود و به مناسبات خانوادگی و خویشاوندی وارد میشود، زن بهعنوان عروس بیرونقومی و حامل هویت قوم» دیگری «مورد نفرت و حمله قرار میگیرد. این واقعیت همچنان اشاره میکند که مسئلهٔ زن در افغانستان نهتنها جنسیتی که سیاسی-قومی نیز هست. زنان باز هم از جهتی مورد تبعیض و تحقیر قرار میگیرند که خود هیچ نقشی در تعیین عنصر قومیت منحیث سلسله مراتب اجتماعی-قومی و هویت قومی نداشتهاند.
از وژمه در مورد علت مرگ شوهر و رفتن او با پنج فرزند زیر سن به پاکستان پرسیدم، با وجود اینکه کیس سیاسی و پیگرد حکومتی نداشت، چرا با پنج کودک حاضر به مهاجرت شد؟ «خسورم همیشه به حسن طعنه میداد که زنت همراه پنجشیری رفت و رهایت کرد. همان روزی که سر حسن حملهٔ مغزی آمد، خسورم از خاطر زمین همراهش جنگ کرد، باز از قهر طعنه داد که تو اگر بی غیرت و بیناموس نمیبودی، زنت همراه پنجشیری نمیرفت. بعد از او حسن سکتهٔ مغزی کرد و روی حویلی افتاد. شفاخانه بردیم تا یکی دو روز زنده ماند و آخر هم فوت کرد. بعد خسور و خشویم میگفت که اولادها را رها کن، مهریهات را میدهیم و از خانه برو. از یک طرف ترس داشتم که اگر اینگونه شود، از خانه مرا بکشند و از طرفی دیگر برادرم مرا بهزور به شوهر بدهد. مجبور شدم بهخاطر نجات خود و اولادهای خود از آنجا بیرون شوم و پاکستان بیایم.»
آنچه در قضیهٔ مرگ همسر او برجسته میشود؛ قتل ناموسی، ناموسپنداری زن و تحریک و فشارآوردن بر مرد بهمنظور حفظ زن منحیث ناموس است. هرچند پدر حسن، او را مستقیماً یا ظاهراً با انگیزهٔ ناموسی به قتل نرساند، اما با کُدها و رمزهای ناموسی عزت نفس و اقتدار پسرش را چنان خورد و خمیر کرد که برای کشتنش نیازی به گلوله و اسلحه نشد، یا در واقع این کُدها کارایی کمتری از گلوله برای کشتن او نداشتند! نظم ناموسی هرچند بیشترین قربانی را از زنان میگیرد اما مردان نیز از این چرخهٔ خونبار مرگ معافیتی دریافت نمیکنند. برای حفظ این نظم گهگاهی آنان نیز همچنان باید قربانی شوند. از طرفی، دلیل فرار وژمه به پاکستان نشان میدهد که تنها زنان فعال، کارمندان دولت اسبق، سیاستمدار و خبرنگار افغانستانی تحت خطر نیستند، بلکه در آن سرزمین تحت حاکمیت اسلام سیاسی و احکام مردسالار آن زنان عادی و خانهدار همچنان تحت خطر قرمز قرار دارند. همه این خطرات باز هم از ناحیهٔ جنسیت بر آنها اعمال میشود. جنسیت که برای نخستینبار در تاریخ، یکی از دلایل کسب پناهندگی زنان یک جغرافیا در قانون پناهندگی اتحادیه اروپا قرار گرفت و پذیرفته شد. در چنین شرایطی قرار است این زنان که تحت خطر مستقیم طالب، نکاح اجباری و جداشدن از فرزندانشان هستند، به جرم پاکستانی نبودن به افغانستان دیپورت شوند. این سیاست دولت پاکستانی باعث ایجاد نگرانیهای بیشماری در میان مهاجرین افغانستانی، بهویژه زنان در پاکستان گردیدهاست. وژمه تنها نمونهای از سرنوشت جمعی زنانی است که بهجرم زن بودن، نهتنها از حق تعلیم، تحصیل، کار و گشت وگذار در جامعه ممنوع میشود؛ که همچنان حق ازدواج اختیاری ندارد و ممکن است هر لحظه شبیه کالای جنسی از سوی مردان خانواده به فروش رسانده شود. بهعلاوه، حق حضانت بر کودکانش را ندارد؛ هر کسی میتواند حقی بر آنها داشته باشد مگر خود او! همهٔ این احکام برمیگردند به احکام اسلامی؛ احکامی که زن را به صرف جنسیت از همهٔ حقوق، امتیازات و آزادیهای انسانی محروم میکند.


