نویسنده: سمانه جعفری
امروز، ۱۳۶۲ روز پس از سقوط افغانستان، میخواهم برای شما نامهای بنویسم؛ روایت چگونگی برباد شدن زندگی مردمان این سرزمین، از جمله من. قبل از هر چیزی باید بگویم که این اولین نامهای است که مینویسم، چون هیچوقت تصور نمیکردم روزی لازم شود به کسی نامه بنویسم و فکر میکردم در دنیای پیشرفتهٔ امروزی، نیازی به نامه نویسی وجود ندارد؛ اما هیچوقت فکر نکردم که به اندازهٔ پیشرفت این دنیای بیرحم، فاصله هم میان آدمها زیاد میشود. فاصلهای که دیگر واحدش متر و کیلومتر که در فیزیک خواندم نبود؛ بلکه با مقام و رتبهٔ اجتماعی مقیاس میشد. از این لحاظ فاصلهای بین من، دختر متعلم حومهنشین و شما، رئیسجمهور سابق و دومین مرد متفکر جهان هست که مطمئنم از هیچ پیامرسانی نمیتوان حرفم را به شما برسانم؛ پس نامه مینویسم و اگرچه رسیدنش به شما بعید بهنظر میرسد، اما آرزو میکنم روزی نامهٔ من را بخوانید و بدانید با فرارتان چه بلایی بر سر زندگی ما آمد.
در جایی خواندم که ما هیچوقت قضیه را از زبان شیطان نشنیدیم و همهٔ داستانها را خدا نوشتهاست. من هم هیچوقت قصهٔ رفتن شما را از خود شما نشنیدم و نمیدانم شاید خودتان از رفتن، رنج بیشتری کشیده باشید؛ یا شاید منطقی پشت رفتنتان بوده؛ اما دوست دارم قصه را از زبان من بشنوید. رنجی که با رفتن شما بر من و مردمم تحمیل شد، ورای تصور کسی است که در این باتلاق دست و پا نمیزند؛ پس شاید خیلی تحت تأثیر قرار نگیرید، ولی من تمام تلاشم را میکنم که دقیق بنویسم تا بتوانید تصور کنید. شاید بارها در مورد تباهی زندگی مردم افغانستان پس از سقوط از رسانهها شنیده باشید، اما داستان رسانهها کجا و داستان مردم کجا؟ رسانهها مگر میتوانند نوعیت و جنس غمی که پس از رفتن شما بر هر یک از خانوادههای افغانستانی چیره شد را تکبهتک به تصویر بکشند؟
در مدتی که رئیسجمهور این کشور بودید، با هر انفجار، با هر حمله، با هر خونریزی، هزاران نفرین پشت سرتان بلند میشد و من همیشه با خودم فکر میکردم! چطور میشود کسی اینقدر بیاحساس باشد که وقتی نصف بیشتر مردم یک کشور از او نفرت دارند، همچنان به زندگی خود ادامه دهد و هیچ رنجی بهخاطر دوست داشته نشدن نکشد. من آن روزها با سواد دست و پا شکسته، تنها واژهای که برای توصیفتان داشتم “بیاحساس” بود. من آن روزها کودک بیتجربه و خامی بودم که فکر میکرد وقتی پدر یک خانواده از عهدهٔ کنترل اعضای خانواده بر نمیآید، چطور از یک نفر باید توقع داشت که یک کشور را به درستی کنترل کند.
آن روزها گذشت و آن کودک حالا بزرگ شده. در واقع، فرار شما بزرگش کرد. با واگذاری کشور به طالبان، با فروختن مردم… آن کودک را طوری به دنیای بیرحم بزرگسالی پرتاپ کردید که تمام استخوانهایش از شوک ناگهانی پرتاپ شدن، شکسته و گاهی برای بلند شدن هفتهها در تکاپو میماند. من همان شب تاریکی که برق و اینترنت قطع بود و فردایش پرچم زیبایم را افتاده روی زمین دیدم، به یکباره از دنیای کودکی به دنیای بزرگسالی پرتاپ شدم.
تا حالا شده شبی با درد از خواب بپرید و حس کنید کسی بدنتان را زیر یک وزنهٔ چند صد کیلویی میفشارد؟ تا بهحال کسی دست دور گلویتان پیچانده که بهدنبال ذرهای هوا دست و پا بزنید و نفستان به شماره بیفتد؟ تا حالا شده کسی آب در حال جوشیدن را روی سرتان خالی کند؟ یا بهزور به حلقتان بریزد و از عمق وجودتان احساس سوختن کنید؟ تا بهحال شده برای ساختن کاخ آرزوهایت ۱۵ سال، خشتها را تک تک با دستهای خود بچینید و ناگهان کسی بمبی پرتاپ کند و دیوارتان را از پایه سنگ هموار کند؟ حال آن روزهای من دقیقاً همینطور بود. من ۱۵ سال خشت به خشت دیوار آرزوهایم را اعمار کرده بودم تا کاخ آیندهام را بسازم، اما فرار شما مثل بمبی عمل کرد که دیوارم را از پایه فرو ریخت.
من امسال ۱۸ ساله شدم، بدون اینکه رانندگی بلد باشم، بدون اینکه اول نمرهٔ کانکور شوم و در مصاحبههای تلویزیونی بگویم تنها انگیزهام آبادی سرزمینم بوده، بدون آنکه در برنامهٔ اهدای جوایز نخبگان سخنرانی کنم، بدون اینکه گروهم را تشکیل دهم و برای وطن دوست داشتنیام سرود بخوانیم، بدون آنکه بورسیهٔ ترکیه را بگیرم و… خشت به خشت آن دیوار زیر پای طالبان به خاک تبدیل شد و من در آن میان فقط با اشک و حسرت نگاهشان کردم. نگاه کردم و قد کشیدم. نگاه کردم و دلم شکست. من پارسال فقط با حسرت برنامهٔ اعلان نتایج کانکور را تماشا کردم. بدون آنکه استرسی داشته باشم، بدون آنکه در بین اشتراک کنندگان باشم. من در تمام مسیر زندگی، چشم به روی همهٔ لذتهای دنیا بستم، فقط میدویدم تا برنده شوم، اما تا چشم باز کردم و سر بالا گرفتم، جمعیت پر تکاپویی به سمت میدان هوایی میدویدند تا فرار کنند. تا چشم باز کردم، پرچم زیبایم بهجای آنکه روی شانههای من باشد و با افتخار آنرا ببوسم. روی خاک افتاده بود و زیر پا کشانده میشد. تا به خودم آمدم، دیدم آنکه رفتنی است تمام عزیزان من هستند که تکبهتک برای خداحافظی میآمدند. من سفری به سوی ترکیه نداشتم و مقصد مستقیم من به سوی جهنمی بود که شما با فرارتان بر ما تحمیل کرده بودید.
من آن روز وقتی با دوستم از کورس به خانه بر میگشتم، زنی را دیدم که چادری پوشیده و سر سرک نشسته بود. با دیدنش برای یک ثانیه، فقط یک ثانیه در ذهنم خطور کرد که اگر دولت سقوط کند، من مجبور میشوم چادری بپوشم؟ من هنوز بهخاطر آن ثانیه و فکر کردن در مورد سقوط، خودم را نفرین میکنم. تا مدتها بعد از رفتن شما با خودم فکر میکردم، نکند بهخاطر آن فکر احمقانهٔ من آن اتفاق افتاده باشد؟ شما چی؟ تا بهحال فکر کردهاید ممکن است بهخاطر فرار شما آن اتفاق افتاده باشد؟ نفرین چی؟ تا بهحال خودتان را بهخاطر آن اتفاق نفرین کردهاید؟ تا بهحال به چیزهایی که باعث از دست دادنش شدهاید فکر کردهاید؟ مردم بعد از آن روز آرامش خود را از دست دادند. خواهر من که یک شب را در خانهٔ دیگری گذرانده نمیتوانست، حالا مهاجر شده و شبهایش را در جایی به صبح میرساند که روزی از نامش نیز فراری بود. مادر من که زبانش بهجز شکر کشیدن به کلمهٔ دیگری نمیچرخد، حالا راز دل بعد از نمازش، گلایه و حسرت دوری فرزندانش شده. پدرم که همیشه خنده به لب داشت، حالا آنقدر غمگین شده که وقتی لبش به لبخند کوچکی باز میشود؛ همهٔ خانواده اشک شوق میریزیم. و من… منی که روزگاری با شنیدن صدای سرود ملی دستم روی قلبم مینشست و چشمانم برق شادی داشتند؛ اما حالا اگر اتفاقی سرود ملی به گوشم برسد، دستم برای پاک کردن اشکهایم زیر چشمهایم کشیده میشوند و دیگر خبری از برق شادی نیست.
کجا بودید وقتی که نفس یک هموطنم زیر پای پلیس ایران در حال قطع شدن بود؟ وقتی که بهخاطر موبایل داشتن، مأمور طالب بر سرم سلاح بلند کرد؟ وقتی که پشت دروازهٔ مکتب ماندم؟ کجایید که نگاه حسرت زدهٔ دختران سرزمینتان به دروازهٔ بستهٔ مکاتب خیره ماند؟ کجایید که چشمان غمگین و شرمزدهٔ پدرانی را ببینید که برای جستوجوی لقمهای نان شب از خانه بیرون زدند و دست خالی برگشتند؟ کجایید که رنگ پریدهٔ مدافعین این سرزمین را به وقت مواجهه با یک طالب ببینید؟ کجایید که ببینید دختران سرزمینم با مدرک لیسانس، از بیپناهی به کارگاه قالین بافی و خیاطی پناه بردهاند؟ کجایید که ببینید بعد از آن رفتن ناجوانمردانهتان چه زمستانی را در این کشور بر پا کردهاید که هیچ آتشی یخزدگی این سالهایمان را باز کرده نتوانست؟
آن روزی که در صنف انگلیسی در مورد این بحث میکردیم که زنها میتوانند رهبران بهتری باشند یا مردان؟ پسری از گوشهٔ صنف صدا بلند کرد و گفت: “زنها نمیتوانند رهبران خوبی باشند، چون احساسشان بیشتر از منطقشان کار میکند.” صدای ناخودآگاه من بلند شد: “همان احساسی که فکر میکنید داشتنش جرم است.” بهراستی چه اهمیتی دارد؟ شما آفتاب نبودید اما رفتنتان کل زندگیمان را به یخزدگی و انجماد کشاند و چه اهمیتی دارد که منطقی پشت آن بوده، وقتی دیگر منطق و ذهنی برایمان نمانده که نیمهٔ پر لیوان را ببینیم؟ تن سرما زده فقط گرما میخواهد نه دلیل و نه منطق. من حالا بزرگتر شدهام و سوادم بیشتر شده، اما برای توصیف شما همان واژهٔ “بیاحساس” بهترین انتخابم است.
ما قرار بود پس از آن سیل خونی که در سالهای آخر حکومتتان راه افتاده بود به سرسبزی و آبادی برسیم. قرار نبود دوباره زندگیمان به رنگ سیاهی پرچممان شود. من تا ابد شما را بهخاطر حسرتهایی که در دلم گذاشتید، بهخاطر خونهایی که از هموطنانم ریخته شد و بهخاطر تمام اندوهی که روحمان را خاکستر کرد، شما را نمیبخشم. من هنوز معتقدم که بالاخره روزی آفتاب طلوع میکند و این سرما تمامی مییابد.



دیدگاهها 1
هیچ سخنی نمانده در گلویم،
نه دیدگاهی برای فریاد،
نه رویایی برای نوشتن…
تنها زخمیست که هر روز تازهتر میشود.
ما تنها «حق» میخواستیم؛
حق نشستن پشت میزهای سادهی صنف،
حق آموختن، خواندن، فهمیدن…
اما سرنوشتمان را از ما گرفتند،
دخترانی شدیم در سکوت،
با کتابهایی که هرگز ورق نخوردند،
و آیندهای که بیصدا گم شد.