نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

لطفاً ما را به یاد بیاورید!

  • نیمرخ
  • 6 اسد 1404
Website

نویسنده: سمانه جعفری

گاهی دل‌مان از این‌همه محدودیت، از این‌همه رنج و ناامیدی می‌گیرد. گاهی می‌خواهیم به جایی برویم که فقط خودمان باشیم و خدای‌مان. گاهی دستِ دل‌مان را می‌گیریم و از خانه بیرون می‌زنیم. نه مثل همیشه؛ بلکه پوشیده در کفنی سیاه‌رنگ، دست‌ها درون دستکش، صورت پشت نقاب. این مگر همان حجابی نیست که از آن حرف می‌زنند؟ پس چرا باز هم با دری بسته برخورد می‌کنیم؟

فرض کنیم که درس‌خواندن ما را کافر می‌سازد؛ پس چرا دروازه‌ی زیارت‌گاه‌ها را به روی‌مان بسته‌اند؟ چرا وقتی با آن پوشش خودم ‌را تا دروازه‌ی روضه‌ی منسوب به «امام علی» رساندم، پشت در ماندم؟ چرا آن‌جا هم جایی برایم وجود نداشت؟ شاید می‌خواستم توبه کنم! شاید می‌خواستم به قول خودشان «مسلمان» شوم. من دخترک ۱۶‌ ساله‌ای بودم که در مقابل دروازه‌ی ورودی ریاست پاسپورت، این حرف‌ را شنیدم.

آن روز که برای بایومتریک به ریاست پاسپورت رفته بودم، با دیدن صف طولانی متقاضیان شوکه شدم. با خودم فکر کردم: «مگر این‌ها با مردم چه کرده‌اند که این‌طور پا به فرار گذاشته‌اند؟» این همان جمله‌ای بود که در آن روزهای اول سقوط به خودم می‌گفتم؛ روزهایی که مردم از ترس، خودشان را به طیاره‌ها آویزان می‌کردند و از این خاکی فرو رفته در وحشت می‌گریختند.

با خودم فکر می‌کردم: «این‌ها با مردم چه کار کرده‌اند که این‌گونه برای رفتن جان می‌دهند و از مرگ نمی‌ترسند؟» آن روز جواب سوالم را گرفتم. همین که نوبت به من رسید، مردی دستار به سر با موهای چرکین به سراپایم خیره شد. چندبار نگاهش را بالا و پایین برد. بعد چشمانش را بست و با لحن خشم‌آلودی پرسید: «این چی اَس که پوشیدی؟ به این می‌گی لباس؟ حجابت کو؟»

و من دختر ۱۶ ساله‌ای بودم که نمی‌فهمیدم لباسی که خیلی ساده و تا پایین زانویم بود، با شلواری که ساده و آزاد بود و چادری که آخرین تارهای مویم را نیز پوشانده بود، چه عیبی داشت. با صدایی لرزان گفتم: «لباسم که کوتاه نیست. موهایم ‌را نیز پوشانده‌ام.» مرد یک دفعه‌ای بر سرم  فریاد کشید: «دیگه صدایته‌ نشنوم. حالا اجازه می‌تم که داخل بِری؛ ولی سر از فردا مسلمان می‌شی!»

من آن روز داخل رفتم، ولی تا امروز به آن جمله‌ی تلخ فکر می‌کنم. باید از فردایش مسلمان می‌شدم؛ اما نمی‌دانستم مسلمان‌‌بودن چیست. من در کشوری زندگی می‌کردم که هزاران تصویر متضاد از اسلام دیده بودم‌‌. در این کشور، مساجد پر زرق و برق را در کنار خانه‌هایی می‌دیدم که اهالی آن شب‌ها گرسنه می‌خوابیدند. من در این کشور، دولتی را می‌دیدم که ماهی یک‌بار مکتبی‌ را با تمام کتاب‌هایش به آتش می‌کشید. چه کسی می‌داند بین آن کتاب‌ها، چندتای شان قرآن بودند؟ من در این کشور دیدم که دختری را به بهانه‌ی سوختاندن قرآن، لت‌وکوب کردند، ذره‌ ذره کردند و در آخر سوختاندند.

من آن روز پشت دروازه‌‌ی بسته‌ی زیارت‌گاه شکستم. هرچند گناه‌کار، هرچند نامسلمان، رفته بودم با او دردِ دل کنم. رفته بودم که از او بخواهم مرا ببخشد و به این رنج سه ساله‌ام پایان دهد. من در جایی خوانده بودم که او خدای گناه‌کاران هم هست. پس چرا پشت دروازه ماندم؟ در میان این‌همه تصاویر متضاد از اسلام، کسی می‌آید و با یک جمله، پایه‌های دین را می‌لرزاند:

«تعریف اسلام بدون رعایت ریش و حجاب، کامل نیست.»

جمله‌‌ای که از نظر من بسیار تأسف‌برانگیز است. روزی که مسلمانان خود را به دروازه‌های افغانستان رساندند و مردم ‌را به اسلام دعوت کردند، در بین شعارهای‌شان هیچ اسمی از این دو مورد نبرده بودند. ما سال‌ها در همان مکتبی که از نظر آن‌ها محل کفر و گمراهی بود، درس خواندیم که «دین» با خواندن کلمه‌ی «طیبه» کامل می‌شود. ما می‌خواندیم که اسلام دین کاملی است. ما می‌خواندیم که خدای یکتا را می‌پرستیم؛ خدایی که دیده نمی‌شود و قدرتش بی‌انتها و بیکران است. او خالق جهان هستی است و هیچ برگی بدون حکم او از درخت نمی‌افتد.

همچنان بخوانید

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

در این سه سال و چند ماه، چه اتفاقاتی در این سرزمین افتاده است. اولین چیزی که به ذهن می‌رسد، چهره‌ی گریان دخترانی است که پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب مانده‌اند. و آن‌هایی که پشت دروازه‌ی بسته‌ی دانشگاه‌ها و انستیتیوت‌ها مانده‌اند. لطفاً ما را به یاد بیاورید؛ دخترانی که حسرت اشتراک در امتحان کانکور، پا گذاشتن در دانشگاه کابل، پرتاب‌کردن کلاه فارغ‌ التحصیلی، پوشیدن چپن‌های سفید یا کلاه زرد یا چپن سیاه را در دل داریم و هر روز این حسرت مثل خنجری در قلب‌مان فرو می‌رود. آخر ما چه گناهی کرده بودیم؟ ما گفتیم که حاضریم چادری و برقع بپوشیم، با چشمان گریان التماس کردیم، با همین دستان خود، خود را زیر لباس‌های درازِ سیاه پنهان کردیم. هر کاری کردیم که حق تحصیل‌ را از ما نگیرید و هدف ما تبدیل به آرزوی ما نشود؛ ولی شد.

حالا سه سال است که چون رهگذر غمگین و در خود فرو رفته‌ای از مقابل دروازه‌ی مکتب‌ می‌گذریم. بغض، گلوی‌مان را می‌فشرد و اشک به چشم‌مان نیشتر می‌زند. سه سال است که زیر آوار آرزوهای‌مان دفن شده‌ایم و در تاریکی، ناامیدی، ترس، اندوه، اضطراب و افسردگی به ‌سر می‌بریم.

من اعتراف می‌کنم که در میان دین‌های گوناگون در این کشور گم شده‌ام. این‌جا اسلام‌ را نمی‌پرستند؛ بلکه باورهای‌شان را می‌پرستند. هر باروی به یک آیین تبدیل شده است. مگر اولین آیه‌ای که نازل شد، اقراء نبود؟ مگر اولین دستور اسلام خواندن نبود؟ پس چرا ما از آن منع می‌شویم، حتا وقتی به هر پوشش و حجابی تن می‌دهیم؟ چرا ما جایی در یک عبادت‌گاه نداشته باشیم؟ مگر عبادت‌گاه جایی برای تجدید پیمان با خدا نیست؟ مگر عبادت‌گاه برای نشان‌دادن اتحاد مسلمانان نبود؟ مگر برای این نبود که مرد و زن، پیر و جوان، ثروت‌مند و فقیر، همه مثل هم، به سجده‌ی معبودشان بیفتند و عدالت اسلامی را به نمایش بگذارند؟

ما اجازه نداشتیم برای عبادت و دعا وارد زیارت‌گاه شویم؛ ولی آن‌ها اجازه داشتند وارد شوند و دست‌فروشی ‌را لت‌وکوب کنند و آنچه در قرآن از آن به نام «کلمات زشت و رکیک» یادشده را به زبان بیاورند.

موضوعات مرتبط
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN