این روایت، قصهی زندگی دختری است که تمام خاطرات دوران کودکیاش را تصویرهای خشم و خشونت پُر کرده است. تمام گذشته و دوران کودکیاش را با صدای عضبناک مردهای خانوادهاش به یاد میآورد. حالا که بیش از بیست و دو سال سن دارد، وقتی چشمهایش را میبندد، اولین تصویرهایی که از کودکی به ذهنش هجوم میآورند، صدای درهایی است که با خشونت بسته میشدند و سایههای لرزانِ روی دیوارها که با لتوکوب او و مادرش خاتمه مییافتند.
نامش سفران (مستعار) است. در بهار 1383، در شهر لشکرگاه، مرکز ولایت هلمند بهدنیا آمده است. درست چند سال بعد از سقوط دَور اول حاکمیتِ گروه طالبان؛ گروهی که خشونت علیه زنان را در چند سال حاکمیتشان در دههی نود میلادی به شکل وحشتناکی در درون جامعهی افغانستان و خانوادههای افغانستان نهادینه کرد. زمانی که دَور اول سلطهی این گروه تمام شد، تأثیر مخرب آن پایان نیافت، بلکه تا تسلط دوبارهی این گروه ادامه پیدا کرد. حالا که چهار سال از حاکمیتِ دوبارهی این گروه میگذرد، این خشونتها بیشتر از پیش ساختاری شده و زندگی «سفران» و میلیونها زن و دختر افغانستانی را به نابودی کشانده است.
او در خانهای بهدنیا آمده که پدرسالاری و مردسالاری به شکل واقعی در آن حاکم بوده است؛ جایی که بیشتر مأمن بودن برایش حکم میدان جنگ را داشته است. مادرش زنی بوده ساکت با شانههای خمیده و دستهای پینهبسته، که کلماتش را قبل از گفتن فرو میبلعید. پدر و کاکاهایش مردانی بوده با چهرههای خشمگین و مشتهای گرهکرده، برای تسلط بر زنان خانواده. سفران از کودکی مجبور بوده یاد بگیرد که صدای گریه را چطور در سینهاش خفه کند، تا خوشنودی مردان خانواده را به همراه داشته باشد.
وقتی در مورد آن روزها حرف میزند، تلاش میکند که خاطراتش را سریع مرور کند و از آنها بگذرد، تا کمتر اذیت شود. «تا یادم میآید در خانوادهی ما جنگ و دعوا بود، بین پدرم با برادرانش، میان مادر بزرگم و عروسهایش. این جنجالها باعث شده بود که پدرم قبل از بهدنیا آمدن من، خانهی پدریاش را رها کند و به هلمند برود. شاید کمتر از چهار سال عمر داشتم که دوباره به خانهی پدریام که در جاغوری است، برویم. وقتی دوباره برگشتیم، جنجالها دوباره شروع شد و مثل همیشه من و مادرم قربانیانِ اصلی آن بودیم.»
او حالا از مرز کودکی و نوجوانی گذشته است. میداند که آن سالها فقط خاطرههای تلخ نیستند؛ بلکه لایههای است که زندگیاش را در خود فرو پیچانده و همهی هستیِ او را متأثر ساخته است. هنوز هم وقتی صدای بسته شدن محکم دروازه را میشنود یا فریادی از دور به گوشش میرسد، قلبش بیامان میتپد؛ انگار دوباره به آن خانهی کاهگلی روستا و روزهایی برگشته که بوی خشم و سیلی هیچوقت از آن دور نبود.
سفران بسیاری از اتفاقات تلخ دوران کودکیاش را از قصههای مادرش به یاد میآورد: «به گفتهی مادرم، یک روز پدرم مرا به اندازهی لتوکوب کرده بود؛ اگر مادرم نجاتم نمیداد، شاید آخرین گریههای عمرم را کرده بودم.»
این قصهها تنها برای سفران اتفاق نیافتاده است، بلکه مادرش نیز در سالهایی که هنوز دخترش را بهدنیا نیاورده بود، بیامان مزهی ضربههای شوهرش را چشیده بود. به گفتهی سفران، چند سال قبل از اینکه او بهدنیا بیاید، مادرش بهخاطر خشونتهای شوهرش خانه را ترک گفته و به خانهی برادرانش پناه برده بود. پس از مدتی، با پادرمیانی موسفیدان منطقه، دوباره به خانهی شوهرش برگشته بود.
سفران تمام این قصهها را با بغضی که در گلو داشت، تعریف میکرد. البته تأکید داشت که زنان و دختران باید رنجهایشان را بازگو کنند تا شاهد تکرارش نباشند. ادامه داد: «بعد از مدتی که از هلمند به جاغوری برگشتیم، پدرم ایران رفت. یک روز مامایم به خانهی ما آمد، وقتی که وضعیت مادرم را دید، تصمیم گرفت ما را به خانهی خودش ببرد، اینطور زندگی ما حالت بهتری به خود گرفت. در حالیکه شرایط اقتصادی بسیار بدی داشتیم و پدرم ما را حمایت نمیکرد.»
ضلع دوم «استقامت»
وقتی که مامایش او و مادرش را با خود میبرد، باوجود تمام مشکلات اقتصادی و معیشتی، کمکم آرامش به زندگی آنها برمیگردد و مادرش با خامَکدوزی تلاش میکند چرخ زندگیشان را بچرخاند. وقتی که دخترش بزرگتر میشود و به هشت سالگی میرسد، او را در مکتب ثبت نام میکند که در آینده، تصمیمگیرندهی خود باشد. با اینکه مادربزرگ سفران با ثبت نام او در مکتب بهدلیل وضع اقتصادی نامناسبشان مخالف بوده است، ولی مادر سفران از این تصمیم خود عقبنشینی نمیکند.
وقتی سفران در مورد این تصمیم مادرش حرف میزد، حس غرور و احترام را میشد از تک تک کلماتش حس کرد. «مادر بزرگم خیلی مخالف بود و میگفت نمیتوانی هزینهی مکتب را بدهی؛ ولی مادرم تسلیم نشد و مرا ثبت نام کرد و برایم لباس و کتابچه خرید. خوب به یاد دارم که یک تا کتابچهی رسم گرفته بود و یک تا هم کتابچهی خوشنویسی.»
زمانی که سفران سال اول مکتب را تمام میکند، به گفتهی خودش میتوانست کلمات و پاراگرافهای فارسی را بخواند؛ اما تا آن زمان آثار خشونتهایی را که قبلاً تجربه کرده بود، همچنان همراهش بوده است. «محیط خشونتبار خانه از من یک دختر ترسو به بار آورده بود؛ یکی از آثار وحشتناک آن روزها این بود که موهایم رشد نمیکرد و موهای سرم تا سن هشت و نُه سالگی بسیار کم و ضعیف بود.»
وقتی که سفران به صنف سوم مکتب میرسد، پدرش از ایران برمیگردد، شرایط دوباره سخت میشود؛ زیرا پدرش صرفنظر از خشونتهای دیگر، بهدلیل مشکلات اقتصادی مانع تحصیلش میشد؛ بنابراین، او از مادرش بهعنوان «ستون فقرات» زندگیاش یاد میکند، به گفتهی خودش، در این روزها در کنار رفتن به مکتب، برای جمعکردن هیزم به کوه میرفت تا سوخت روزانهیشان را برای پختوپز و زمستان تأمین کند. «زمانی که به صنف ششم مکتب رسیدم، یک کورس انگلیسی را پیدا کردم، به کمک یک استاد خوب، سه سال رایگان انگلیسی آموختم. در روزهای اول، وقتی از مشکلاتم برایش گفتم؛ استادم گفت میتوانی بیایی و رایگان انگلیسی بخوانی.»
روزگار میگذرد و سفران هم به صنف نهم مکتب میرسد. از سوی دیگر، مشکلات اقتصادی کمکم بالای مادرش نیز فشار میآورد؛ مادرش تصمیم میگیرد مانع درسخواندن دخترش شود، تا او در کارهای خانه بیشتر سهم بگیرد و خامَکدوزی کند. با اینکه سفران با بغض در مورد این روزهایش حرف میزد، ولی مادرش را همچنان قهرمان زندگیاش میدانست و میگفت: «آن روزها تعداد فامیل ما زیاد شده بود و به هفت نفر رسیده بودیم و مادرم در برابر مشکلات کم میآورد. من هم بیشتر از هر زمانی دیگر، درگیر درس و کتاب بودم. اینگونه بود که کمکم مادرم نیز در جبههی پدرم پیوست و هر ازگاهی از سوی مادرم مورد خشونت فیزیکی قرار میگرفتم.»
ضلع سوم «تلاش»
زمستانی که قرار بود سال بعدش سفران صنف دهم شود، در بازار نزدیکِ خانهیشان برنامهی کورس زمستانی برگزار میشود؛ ولی بهخاطر مشکلات اقتصادی نمیتواند در آن ثبت نام کند. از سوی دیگر، فاصلهی خانهیشان تا محل برگزاری کورس زیاد بود و باقی شاگردان با کرایه گرفتن موتر رفتوآمد میکردند. در این زمان، طبق رواج روستاها که در زمستان مراسم ختم قرآن به نوبت در خانهها برگزار میشود، سفران تصمیم میگیرد برای کسانی که این مراسم را برگزار میکنند، یک قرآن کامل را بخواند و در بدلش پول دریافت کند. تا اینگونه بتواند هزینهی ثبت نام کورس و پول رفتوآمدش را تأمین میکند. «با چند نفر حرف زدم و قرار شد برای هر کدام آنها یک دور قرآن در بدل ده هزار افغانی بخوانم. اینطور توانستم کورس بروم. در حالیکه همهی آن پول پیش خودم نماند و بیشترش را پدرم گرفت.»
در میانههای کورس زمستانی، در مرکز ولسوالی جاغوری یک برنامهی حمایتی از دختران بهنام «تیزهوشان» برگزار میشود که در آن به تعداد 60 دانش آموز دختر از جاغوری و مالستان راه مییابد که سفران هم در جمع آنها بود. این برنامه شامل خوابگاه و تمام هزینههای آموزشی برای دختران راهیافته میشد. سفران این مقطع را نقطهی عطف زندگیاش میداند که از یک سو از شر خشونتهای خانوادگی نجات مییابد و از سوی دیگر، زمینهی بهتر آموزشی برایش فراهم میشود. «وقتی در خوابگاه رفتم، مدتی زیادی نمیتوانستم از خشونتهایی که قبلاً تجربه کرده بودم، جدا شوم. صبحها با استرس از خواب بیدار میشدم که خمیر کنم. مبادا مادرم عصبانی شود و لتوکوبم کند. بعداً متوجه میشدم که در خانه نیستم و دیگر از آن اتفاقهای بد، خبری نیست.»
او با تمام خاطرات بدی که از گذشته داشته و همواره با استرسِ آن زندگی میکرد، برنامههای آموزشی را به خوبی سپری میکند و صنف دهم را نیز تمام میکند. زمستانها در کنار کورسهای تقویتی، آموزش زبان انگلیسی و کامپیوتر را نیز دنبال میکند. سال بعد در اواسط صنف یازدهم، نظام جمهوری سقوط میکند. آن روز برایش تنها سقوط حکومت و تسلط گروه طالبان نبود، بلکه برگشتش به خانهای بود که همواره در مشتِ خشونت بود و رفتاری شبیه َدم و دستگاه طالبانی در آن معمول بود. «روزی که جاغوری سقوط کرد، من در خوابگاه بودم. استادم زنگ زد که باید خوابگاه را ترک کنم، به پدرم زنگ زدم، او دنبالم آمد و مرا به خانه برد.»
سفران مدتی را اینگونه سپری میکند. دو ماه اول حاکمیتِ گروه طالبان را با خواندن کتاب سپری میکند، تا زمانی که دوباره مدیر خوابگاه زنگ میزند و میگوید: دوباره برگردید و برنامههای آموزشی را پنهانی پیش میبریم. اینگونه برنامههای آموزشی و مکتب را تمام میکند. این بار دنبال سپریکردن آزمون «تافل» به کابل میرود. «وقتی کابل آمدم، با مشکلات زیادی روبهرو شدم. سرانجام با پشتسر گذاشتن همهی مشکلات توانستم با گرفتن 96 نمره از آزمون تافل رد بشوم.»
سفران، پس از سپریکردن آزمون تافل، شامل یک برنامهی آموزشی آنلاین در «High Bluff Academy» میشود، همزمان با این، آموزش زبان آلمانی را نیز دنبال میکند. او مسیر پر تلاش خود را اینگونه بیان میکند؛ «هر راهی را برای تأمین هزینهها امتحان کردم تا کاری پیدا کنم؛ اما موفق نشدم. در کنار این مشکلات، به خواندن کتاب و تحقیق هم ادامه دادم. یکی از مقالاتم با عنوان «دسترسی مردم به مراقبتهای صحی در افغانستان و آمریکا» در دانشگاه ابنسینا چاپ شد.»
اکنون او در یکی از کشورهای همسایه زندگی میکند و توانسته است که در دانشگاه «لینچبورگ ایالت ویرجینیای آمریکا» بورسیهی تحصیلی بگیرد؛ اما بهدلیل منع صدور ویزا از سوی دولت آمریکا برای افغانستانیها، او همچنان منتظر ویزای تحصیلیاش مانده است.
آخرین حرفهایش را در مورد شرایط زندگیاش با حس غرور و افتحار اینطور شرح میدهد: «حالا با سازمان بینالمللی مهاجرت (IOM) کار میکنم. علاوهبر آن در یک رسانه بهعنوان ژورنالیست فعالیت دارم.»
برای سفران، تلاش و ایستادگی بهخاطر رسیدن به رؤیاهایش، درونمایهی اصلی زندگیاش را شکل داده است. در حقیقت، او نمونهی واقعی از تلاش، زنانگی و امید است.


