چهار سال در تقویم زندگی بشر، شاید زمان کوتاهی بهنظر برسد. اما در دنیای امروز، چهار سال میتواند سرنوشت یک نسل را رقم بزند. در قرن بیستویکم، زمان دیگر معنای پیشین را ندارد. هر روزی که میگذرد، بشریت با شتابی بیسابقه در حال پیشرفت علمی، تکنولوژیک، فرهنگی و اقتصادی است. اگر در قرن نوزدهم دانش بشر هر صد سال یکبار دو برابر میشد، در قرن بیستم این زمان به حدود بیستوپنج سال کاهش یافت. اما حالا در قرن بیستویکم، این شتاب چنان افزایش یافته که بنا بر گزارشهای جهانی، دانش انسانی هر ۱۲ تا ۱۳ ماه دو برابر میشود. به این معنا که در عرض چهار سال، جهان از نظر علمی و دانشی چهار تا پنج برابر جلوتر رفته است. چهار سال محروم ماندن از این جریان عظیم، معادل سقوطی بزرگ از قافله پیشرفت است.
در چنین بستر زمانی، وقتی میلیونها دختر افغانستانی از تحصیل محروم میمانند، باید این فاجعه را نه صرفاً از منظر آموزشی، بلکه از زاویهای عمیقتر و ساختاریتر نگاه کرد. تحصیل، صرفاً فرآیند رفتن به مدرسه نیست؛ آموزش دریچهای است برای درک جهان، شناخت خود، مشارکت در توسعه، و شکلدهی به آینده. دختری که در سال ۲۰۲۱ در کلاس هفتم بود و حالا در سال ۲۰۲۵ هنوز از رفتن به مدرسه منع شده، نه فقط چهار سال از درسهای رسمی، بلکه از تمام فرصتهای رشد فکری، اجتماعی، احساسی و حتی اقتصادی محروم مانده است. در همین مدت، همتایان او در سایر کشورها وارد دبیرستان و دانشگاه شدهاند، مهارتهای نوین آموختهاند، و آماده ایفای نقش در دنیای دیجیتال، مبتنی بر هوش مصنوعی، تغییرات اقلیمی، ارتباطات جهانی و اقتصاد نوآور هستند.
اما دختر افغانستان، تنها به دلیل زن بودن، از این مسیر حذف شده است. این حذف، یک اتفاق ساده نیست؛ بلکه نتیجه یک سیاست هدفمند است برای به حاشیه راندن نیمی از جمعیت کشور. ممنوعیت آموزش برای دختران، نماد بارز تبعیض ساختاری، تحقیر جنسیتی و خشونت حکومتی است. این تصمیم نه تنها آینده دختران را نابود میکند، بلکه مسیر توسعه کل افغانستان را نیز میبندد. چون جامعهای که نیمی از نیروی بالقوه انسانی خود را کنار میگذارد، توان رقابت، رشد و تحول را از دست میدهد.
بر اساس گزارشهای سازمانهای بینالمللی، هر سال آموزش یک دختر، میتواند درآمد آینده او را تا ۲۰ درصد افزایش دهد. تحصیل دختران منجر به بهبود سلامت خانواده، کاهش مرگومیر نوزادان، افزایش نرخ واکسیناسیون، و بهطور کلی ارتقاء سطح زندگی جامعه میشود. در مقابل، بیسوادی و ناآگاهی زنان، به چرخه فقر، خشونت خانگی، ازدواج اجباری، و مرگ خاموش نسلهای بعدی دامن میزند. در کشوری مانند افغانستان که دههها با جنگ، فقر، و بحرانهای پیدرپی دستوپنجه نرم کرده، آموزش زنان میتوانست راهی برای بازسازی باشد؛ اما این امید با سیاستهای طالبان به کابوس تبدیل شده است.
این سیاست، در لایههای پنهان خود، تنها با مسأله تحصیل پایان نمییابد. زنان و دختران در افغانستان نه تنها از رفتن به مکتب، بلکه از اشتغال، سفر، ورزش، هنر، و حتی حضور در رسانهها و فضاهای عمومی نیز محروماند. محدودیتها به شکلگیری یک نوع آپارتاید جنسیتی منجر شده است؛ جایی که زنان نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان موجوداتی درجه دوم، بدون حق تصمیمگیری، بدون حق مشارکت، و بدون آینده به رسمیت شناخته میشوند. این شکل از حکومتداری، نه اسلامی است، نه فرهنگی و نه مشروع. بلکه نوعی از استبداد مذهبیست که در پشت نقاب دین، حقوق اولیه انسانی را زیر پا میگذارد.
در برابر این وضع، جامعه جهانی مسئولیت بزرگی دارد. نمیتوان با طالبان مذاکره کرد، اما همزمان صدای زنان افغانستان را نادیده گرفت. سکوت در برابر این وضعیت، به معنای پذیرش آن است. کشورهای مسلمان نیز باید نقش فعالتری ایفا کنند، چون طالبان با توجیه دینی، رفتارهای خود را مشروع جلوه میدهد. اینجا لازم است علمای مسلمان، بهصراحت اعلام کنند که آموزش زنان نه تنها ممنوع نیست، بلکه در آموزههای اسلامی یک وظیفه تلقی شده است.
در عین حال، آنچه این روزها امید را زنده نگه میدارد، صدای زنان افغانستانی است. در داخل کشور، با وجود تمام تهدیدها، زنان هنوز دست به اعتراض میزنند، در رسانههای اجتماعی فعالاند، و از خواستههایشان عقبنشینی نکردهاند. در بیرون از افغانستان نیز زنان مهاجر، صدا و تصویر واقعی این ستم را به جهان منتقل میکنند. مبارزه آنها، نه تنها برای آموزش، بلکه برای هستی، هویت، و انسانبودن است.
در پایان باید گفت، چهار سال محرومیت تحصیلی، فقط چهار سال عقبماندگی نیست؛ بلکه معادل چندین دهه توسعهنیافتگی، انزوای فکری، و مرگ تدریجی جامعهای است که میتوانست مسیر دیگری را انتخاب کند. افغانستانی که زنانش تحصیل نکنند، آیندهای نخواهد داشت. و جهانی که این وضعیت را بپذیرد، در برابر بزرگترین ظلم قرن بیستویکم سکوت کرده است.


