نویسنده: مصطفی بهین
در سایهی رفتارهای غیرانسانی و مهاجرستیز ایران، سرنوشت هزاران مهاجر افغانستانی در بیتوجهی، خشونت و تاریکی مطلق فرو رفتهاست. آنچه که در رسانهها بازتاب مییابد، تنها زاویهای کوچکی از بحران انسانی عظیمی است که در طی این سالها، آرام و خزنده در جریان بودهاست، از مهاجران افغانستانی قربانی گرفته و انسانیتزدایی کردهاست.
این رفتارها زمانی شکل بدتر و بیرحمانهتری بهخود گرفت، که رژیم جمهوری اسلامی ایران با گروه تروریستی طالبان توافق کردند، تا مهاجران به افغانستان بازگردانده شوند. طبق گزارشهای رسانهها بعد از کاهش تنش میان اسراییل و ایران، تنها در دو روز، نزدیک به 60 هزار مهاجر از ایران بهشکل اجباری اخراج شدهاند.
رؤیا انصاری (مستعار)، یکی از هزاران زن مهاجر افغانستانی است که با دریافت برگهی خروج، با خانوادهاش مجبور به ترک ایران شدهاست. پس از تلاشهای پیهم توانستم شمارهی تماسش را از دوستش که هنوز در ایران بهسر میبرد و منتظر دریافت معاشکارگری خویش است، گرفتم.
وقتی با رؤیا تماس گرفتم، اذان شام بهوقت کابل از بلندگوی مسجدی که در نزدیکی محل اقامت اوست، در حال پخششدن بود. بهسختی میتوانستم صدای خودش را بشنوم. بعد از دو سه دقیقه، با تمامشدن اذان، صدای زخمخوردهای او را که سعی میکرد لهجهی ایرانیاش را پنهان کند، شنیدم: «من در کشور ایران بزرگ شدم. وقتی سه ساله بودم، پدرم از وحشتِ حاکمیت نخست گروه طالبان به ایران پناه برد. در طی این سالها سخت در خاک ایران کار کرد و فراوان زحمت کشید؛ ولی پاسخ همهی زحمات پدرم را بهدستش دادند. در یک برگه-که یک روز در آن مشخص شده بود، با مهر سبزرنگی هشدار داده بودند، باید آنجا را ترک کنیم.»
در بیستوچند سالی که گروه طالبان در افغانستان مصروف کشتن آدمها با گلوله و بمب بودند، رؤیا در ایران، باوجود آنکه سایهی سیاه تبعیض و مهاجرستیزی دست از سرش برنمیداشت، برای رسیدن به آرزوهایش تلاش میکرد. با پول کارگری پدرش درس میخواند. در حالی که به تازهگی دورهی کارشناسی ارشد (ماستری) را تمام کردهاست، مجبور به ترک کشوری شد که در آن به آرزوهایش میرسید.
بهگفتهی او، تصویر افغانستان تحت حاکمیت گروه طالبان، تصویری است که مادرش از شلاقخوردن زنان به او قصه کردهبود. همچنان تصاویر وحشتناکی از خون و کشتهشدن آدمهایی است که در این سالها از پردههای تلویزیون دیدهاست. «وقتی از مرز «دوغارون» وارد افغانستان شدیم، دیدن افراد گروه طالبان برایم وحشتناک بود، داشتم به کسانی نگاه میکردم که طی این سالها آدمهای زیادی را کشتهاند. اکنون نیز میلیونها زن را در خانههایشان زندانی کردهاند، این برایم وحشتناک بود.»
حالا او در خانهی یکی از دوستان پدرش در غرب کابل زندهگی میکند، تمام دار و ندارشان را در ایران مانده و تنها چیزهایی که از آنسوی مرز باخود آورده؛ توهین، تحقیر و حرف مأموری است که گفته بود: «باید بروید، دیگر نان مفت تمام شدهاست.»
وقتی در مورد حرفهای آن مأمور ایرانی قصه میکرد، بغض گلویش را گرفته بود. همزمان که صدای نماز خواندن پدرش نیز میآمد، گفت: «من نشان رنج و زحمت پدرم و هزاران کارگر افغانستانی را در تکتک برجهایی که در تهران ساخته شدهاست، دیدهام؛ ولی آنها باز هم میگفتند در این سالها به شما «نان مفت» دادیم. من سالها در کارگاههای خیاطی کار کردم، تا در جامعهای که زندهگی میکنم، مفید باشم. حداقل نانی برای خوردن داشته باشم. مادرم سالهای جوانیاش را در بدل پول ناچیزی برای ایرانیها میوه چیدهاست؛ ولی اینها باز هم گفتند به شما نان مفت دادیم.»
این تنها روایت زندهگی رؤیا در مهاجرت و آوارهگی نیست، بل روایت هزاران افغانستانیِ است که دههها در ایران زیستهاند. حالا از سوی همان سرزمین، کسانی که سالها برایشان با کمترین دستمُزد، از روی ناچاری کار کردهاند، توهینآمیز و بیرحمانه طرد میشوند.
روند اخراجها تنها شامل کسانی نمیشود که مدرک قانونی ندارند؛ بلکه شامل دارندهگان پاسپورت، ویزای قانونی و حتا مجوزهای اقامهی بلندمدت نیز میشوند. دولت ایران در روندی سیستماتیک با سکوت جامعهی جهانی تمام قراردادهای حقوق بشری و احترام به حقوق انسانی را زیر پا میگذارد.
در میان اینهمه، یکی از تلخترین جلوههای این مهاجرستیزی و رفتارهای غیرانسانی، خشونت سازمانیافتهای است که در اردوگاههای مؤقت اعمال میشود؛ اردوگاههایی مانند «اردوگاه ورامین» که به جهنمی برای بازداشتشدهگان مهاجر بدل شدهاست.
سمیع، نوجوان نزدهسالهای که با برادر شانزدهسالهاش دو روز قبل از حملهی اسراییل به ایران، بازداشت شده بود، میگوید: «هنگام بازداشت، ما را با باتوم (دندهی برقی) میزدند و میگفتند شما نجس هستید، سگ از شما بهتر است. فحش مادر و خواهر میدادند. اردوگاه پر از آدم بود و مأموران هرچند ساعت تبدیل میشدند، هر کسی را که نزدیکشان بود، لتوکوب میکردند. ما بیشتر از دو هفته آنجا ماندیم. گاهی دو روز بعد به ما غذا میدادند.»
بخش دیگر این سناریوی سیاه، اینگونه است: برخی از شهروندان افغانستانی که با مدارک رسمی وارد ایران شدهاند، نیز در شهرهایی مختلف ایران از سوی مأموران و مردم مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند، پاسپورت و ویزای شان پاره شده، حتا شناسنامههای افغانستانیشان را سوختاندهاند. این روزها ویدیوهای بسیاری در شبکههای اجتماعی نشر میشود که مصداق این موضوع است.
همواره سیاست رسمی رژیم ایران در برابر مهاجران افغانستانی با پسزمینهای از تبعیض، سوءاستفادهی اقتصادی و تحقیر اجتماعی اجرا میشود؛ طوری که برای دههها، افغانستانیها نیروی کار ارزان و بیصدا برای کارهای شاقه و خطرناک بودهاند؛ از ساختوساز گرفته تا زبالهجمعکردن، و کار در کارگاههای غیررسمی… اکنون همان افرادی که سالها چرخ اقتصادی کشور ایران را چرخاندهاند، بدون هیچگونه محافظت قانونی، تنها بهدلیل هویتشان مورد توهین، تحقیر و اخراج قرار میگیرند.
مرضیه مصباح، زن 35 سالهای که نزدیک به ده سال است در ایران زندهگی میکند. بیشتر از پنج سال میشود در یکی از کارگاههای خیاطی در شهر «کرج» مشغول کار است. حالا که وی برگهی خروج دریافت کرده، صاحبکارش هم از پرداخت معاش پنج ماههی مرضیه و سیزده خانم کارگر افغانستانی دیگر سر باز میزند. وقتی مرضیه از پشت گوشی در مورد این اتفاق حرف میزد، درماندهگی را میشد از تکتک کلماتش حس کرد: «من پنج سال است که با جان و دل در این کارگاه زحمت کشیدهام. سه سال پیش زمانی که کارگاه در حال ورشکستهگی بود، من و یازده خانم دیگر که همه افغانستانی هستیم، هشت ماه کار کردیم، تا دوباره سرپا شد؛ سپس معاش خود را دریافت کردیم. حالا که فهمیده مجبور به رفتن هستیم و هیچکس هم صدای ما را نمیشنود، از پرداخت حق الزحمهی ما شانه خالی میکند. هر روز ما را دور خودمان میچرخاند. امروز و فردا میکند.»
یکی دیگر از جنبههای تراژیک ماجرا، وضعیت زنانی است که بعد از روی کارآمدن طالبان با تهدید مستقیم از سوی این گروه مواجه بودهاند؛ از اینرو، به ایران پناه آورده بودند. برای بسیاری از این زنان، بازگشت به افغانستان، حکم رفتن به قتلگاه آشویتس را دارد؛ زیرا گروه طالبان در طی نزدیک به چهار سال حاکمیتشان، زنانی زیادی را که با این گروه مخالف بودهاند، یا در نظام جمهوریت عضو ارتش بوده، مورد شکنجه، زندانی و به قتل رساندهاست.
آسیه، (مستعار) زنی ۲۹ سالهای که قبل از حاکمیت گروه طالبان عضو ارتش ملی افغانستان بود، میگوید: «در ایران، لااقل میتوانستم زندهگی کنم. حالا که مجبور شدم به افغانستان برگردم، هر روز ترس دارم. اگر پیدایم کنند، چه بلای بر سرم میآورند.»
وجه دیگر این مهاجرستیزی، همزمان با حملهی اسراییل به این کشور شروع شد. اکثر رسانههای داخلی ایران که وابسته به دولت هستند، با ساختن گزارشهای جعلی، برخی از مهاجران افغانستانی را بهعنوان «جاسوس» برای دولت اسراییل معرفی کردهاند. این پروژه زمانی آغاز شد که دولت ایران برای پوشاندن ضعفهای خود بهدنبال دشمنی-داخلی گشت و مهاجران افغانستانی را که همهیشان کارگراند، بهعنوان هدفی آسان و بیدفاع یافتند.
سالم رضایی که در ایران دانشجو است، در صفحهی فیسبوکش چنین نوشتهاست: «دیروز در قم با یکی از دوستانم بیرون رفتیم. کیبورد کمپیوترش مشکل داشت. در نزدیکی حرم معصومه، پیش مارکیت قدس، دوست دیگری هم با ما ملحق شد. ترمیمگاهها بسته بودند. رفتیم مسجد حسن تا کمپیوترش را شارژ کند. بعد چند لحظه برگشتیم و در این جریان، چندین بار بازرسی شدیم و تمام شد. ساعت دوازده، اسنپ (تاکسی تلفونی) گرفتیم که برویم، باز پلیس گرفت. مدارک و کمپیوتر را چک کردند. به من گفت گزارششده از صبح تا حال از مردم اطلاعات میگیری. من گفتم نگرفتم. خلاصه گرفت و برد کلانتری. من و یک دوستم را گرفته بود، و آن دیگری از ما جدا شده و به خانهاش رفته بود. در کلانتری با تمام توهینهایشان بدنمان را لخت کردند! بعد نامه فرستادند که ما جاسوس موساد را دستگیر کردیم. ما را فرستادند به بخش اطلاعات سایبری. آنجا به من گفت فیلمهایت در هنگام گرفتن اطلاعات از مردم، بیرونشده. اگر اعتراف نکنی، ضرر میکنی. گفتم اگر چنین فیلمی از من بیرونشده، نشانم بدهید، من جرمم را میپذیرم. آنها هی اصرار میکردند و جواب من همین بود. بلاخره بعد از چک گوشی و لبتاپ، چیزی گیریشان نیامد و آزاد کردند. امروز با همان دوستم و برادرم طرف تهران آمدیم. در ایست بازرسی تهران، پایین کردند. با چک مدارک و گوشی و لپتاپ، چیزی گیرشان نیامد. گفتند دانشگاهی استند. یکش گفت بمانید برود توهین نکنید به اینها. دیگرانش میگفت افغانی و سگ یکیاند. به عکسهای خانوادهگیام گیر دادند، حتا به عکس تعمیر نیمهکارهی مکتب ما گیر دادند. و… آخرش با سیلیکاری و پاککردن آشغالهای جاده، آزادمان کردند.»
اینهمه در حالی است که براساس آمارهای کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندهگان UNHCR)) در سال ۲۰۲۴ حدود ۳.۸ میلیون فرد آواره، با وضعیتهای گوناگون، در ایران زندهگی میکنند. مهاجرانی که حالا به افغانستان برگشتهاند، با وضعیت انسانی فاجعهباری مواجهاند. کابل، هرات، نیمروز، مملو از کسانی است که نه خانه دارند، نه غذا، نه امنیت. بسیاری با دستان خالی برگشتهاند.
در کنار این موارد، سکوت جامعهی جهانی، زخم را عمیقتر میکند. سازمانهای بینالمللی، مدعی دفاع از حقوق بشر، چشمان خود را بستهاند. بهندرت رسانههای غربی به این بحران میپردازند. دولت افغانستان، تحت سلطهی گروه طالبان، که خود بخش برزگی از این فاجعه است، بازگشت مهاجران را فرصتی برای افزایش کنترل و سرکوبشان میسازند.


