نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

کوچه‌ای که آرام‌آرام ساکت می‌شود!

  • نیمرخ
  • 3 جوزا 1404
Website

نویسنده: سائمه سلطانی

از همان روزی که به اتک رسیدیم و همسایه پهلوی خانهٔ ما فهمیدند که ما هم افغانی هستیم، انگار چیزی گرم و مشترک میان‌مان روشن شد. مردی بود لاغر و قدبلند، با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و زنی که موهای سفیدش را با روسری گره می‌زد. با لهجه‌ای نرم از سال‌هایی گفتند که نزدیک به ۳۵ سال پیش، در بحبوحهٔ جنگ، از افغانستان گریخته و به پاکستان آمده بودند. حالا دیگر پا به دههٔ هفتم عمر گذاشته‌اند و فرزندان‌شان، سه پسر و دو دختر، این‌جا بزرگ شده‌اند، این‌جا نفس کشیده‌اند، این‌جا زندگی ساخته‌اند.

پسرهای‌شان فواد، بریالی و حمید هر کدام تحصیل‌کرده، کارمند و خوش‌پوش‌اند. دخترها، فوزیه و سپوژمی صمیمی با خلوص، دل‌شاد، سرزنده و خیلی با جرأت‌ هستند. فوزیه که از رشتهٔ کامپیوتر ساینس فارغ شده، در یک بانک خصوصی کار می‌کند. زنی پر انرژی، مصمم و باهوش است. سپوژمی، نسبتاً آرام‌تر، اما عاشق قصه‌کردن و ماندن در اجتماع است. امسال، سال آخر او در رشتهٔ طب است. هفته‌هاست برای دفاع از پایان‌نامه‌اش شب بیداری می‌کشد. صدای ورق زدن کتاب‌های قطور پزشکی‌اش بعضی شب‌ها تا دیر وقت از پنجره باز خانه‌شان شنیده می‌شود.

آن‌ها با ما به سختی فارسی حرف می‌زنند، جایی‌که خسته می‌شوند، شروع به صحبت با زبان اردو می‌کنند، مادر و پدرشان پشتو زبان‌اند، اما فارسی را نیز به خوبی بلدند. روزی از مادرشان پرسیدم، «خاله جان، چه‌طور به اولادهایت زبان‌های افغانستان را نیاموختی؟»
با لبخند به طرفم نگاه کرد و گفت: «بچیم، کی دلش نمیخایه اولادش به زبان مادر و پدرشان صحبت کنه؟ در خانه همیشه به فارسی و پشتو گپ می‌زنیم، مگر این‌ها زیادتر از خانه در بیرون هستند. وقتی هم خانه می‌آیند خسته و مانده به اتاق‌هایشان میرند. کمتر وقت با فامیل سپری می‌کنند. به‌همی خاطر زیادتر به اردو گفتن عادت کردند.»

روزهای شنبه و یکشنبه دم‌دم غروب، فوزیه با چای داغ پاکستانی و شیرینی خانگی به خانه‌مان می‌آمد. سپوژمی گاهی همراهش می‌آمد و از آخرین تجربه‌اش در شفاخانه می‌گفت؛ از زنی که نوزادش را در بغل گرفته بود، از بیماری نادری که دیده بود. ما زیاد می‌خندیدیم. انگار کوچه‌مان با حضور آن‌ها نفس می‌کشید.

اما از وقتی دولت پاکستان تصمیم گرفته افغانستانی‌ها را اخراج کند، همه چیز در کوچهٔ ما ساکت شده. نه چای‌ آمد، نه خنده، نه حرفی از پایان‌نامه و دنیای دیجیتال فوزیه.
چند روز قبل که دلم خیلی تنگ شده بود، برای فوزیه پیام نوشتم:
«کجا ماندی؟ چرا نمی‌آیی؟ خفه که نشدی؟»

جواب داد:
«نه، اصلاً این‌طور نیست. از تو چطور خفه شده می‌توانم؟  فقط از وقتی اعلامیهٔ دولت آمد، روحیهٔ همه‌مان به هم ریخته. پدر مغازه را دارد جمع می‌کند، می‌ترسد مثل سال پیش شود. می‌گوید آن‌وقت هم گفتند که افغانستانی‌ها را می‌کشند، خیلی‌ها باور نکردند. بعد که دیپورت‌شان کردند، هرچه داشتند، ماند برای پاکستانی‌ها. حالا نمی‌خواهد ما هم این‌طور شویم. خودش می‌خواهد پیش‌دستی کند و هرچه سریع‌تر مال‌ها و اجناس دکانش را بفروشد. هرچند در این وقت کم تاوان زیاد می‌کند، اما غیر از این مگر چاره‌ای است؟
سپوژمی دارد خون می‌گیرد. همهٔ این سال‌ها، همهٔ زحمت‌ها، هیچ! نمی‌تواند حتی سند دیپلومش را بگیرد. خودم هم اگر برگردم افغانستان، باید خانه‌نشین شوم. من به بیرون عادت کرده‌ام. به رفت‌وآمد، به بودن در اجتماع، به سر کار رفتن. برای من، خانه‌نشینی شکنجه است. به پدر می‌گویم که جایی دیگر برویم، به کشوری دیگری. اما می‌گوید رفتن به کشور دیگر نیاز به پاسپورت و شناسنامه دارد. نه تذکره داریم، نه پاسپورت، جز تذکره‌های کاغذی که حالا حتی شاید اعتباری هم نداشته باشند. در افغانستان هم که نه خانه‌ای است، نه آشنا، نه حتی زبانش را درست می‌فهمیم. از خویش و قوم و آشنا هم هیچ خبری نداریم، کی در کجا شد، در این ۳۵ سال که این‌جا گذراندیم. آیا آن‌ها زنده‌اند؟ در انتحاری که از بین نرفته‌اند؟ در جنگ؟ در سیلاب‌ها؟ نمی‌دانیم! واقعاً تصورش هم سخت است! هیچ‌وقت این‌قدر احساس بی‌پناهی و بیچارگی نکرده بودیم شاید.»

حرف‌هایش هنوز در ذهنم می‌پیچد. فوزیه و سپوژمی، این‌جا انسان بودند. شبیه بقیهٔ زنان، گاهی خوشحال، گاهی خسته، اما آزاد. این‌جا برای نفس کشیدن نیاز به اجازهٔ حکومت و مردان نداشتند، خودشان می‌رفتند، می‌آمدند، درس می‌خواندند، کار می‌کردند. حالا باید به سرزمینی برگردند که زن بودن خودش جرم است. جایی که تنفس در فضای عمومی، تحصیل، کار و حتی خندیدن، برای زنان ممنوع است. در قدم به قدم باید دنباله‌رو یک مرد باشی تا مردان طالب به جانت نیفتند.

دیروز، دم شام، دروازه زده شد. از کلکین دهلیز سرم را بیرون کشیدم ببینم کیست. دیدم همهٔ فامیل سپوژمی و فوزیه پشت در آمدند. قلبم به تپش افتاد، گلویم بغض گرفت. فهمیدم برای خداحافظی آمدند. اطفال دروازه را باز کردند. مادرش با صدای گرم سلام اطفال را علیک گرفت و بالا آمدند. گفتم بفرمایید داخل، نپذیرفتند. پدرش گفت: «آمدیم برای رفتن و خداحافظی بچیم! برای ماندن خیلی دیر شده، موتر ره گپ زدیم پشت خانه آمده و منتظر است.»
چشم‌های فوزیه و سپوژمی از گریهٔ زیاد شبیه آلو سرخ گشته بودند. مادرشان هم به گریه آمد. پدر فوزیه می‌گفت: «دوباره مهاجر شدیم! فکر می‌کردم همین‌جا دفن می‌شوم. پاکستان وطن دوم و ابدی ما شده، روزگار ره ببین، دوباره همان‌جا کشانده شدیم!» همه ما تلاش کردیم برای‌شان دلداری بدهیم. پدرم گفت به‌خاطر خانه و سرپناه دل نزنید، به دوستان و خویشاوندان‌مان حتماً خواهم گفت تا برای‌تان جای و سرپناهی درنظر بگیرند. این حرف پدرم حال‌شان را خرید و گویا به آن‌ها امید دوباره بخشیده شد. پسران‌شان خیلی تشکری کردند از پدرم و بالاخره خداحافظی به ۱۵ دقیقه طول کشید. دل‌شان نمی‌خواست از این‌جا دور شوند. وقتی رفتند و موترشان حرکت کرد، حس کردم همهٔ اهالی منطقه از آن‌جا کوچیدند و ما تنها ماندیم. تنهاماندن حس غریبی است، حس محاصره شدن، اغوا شدن و حس دلتنگی! فوزیه و سپوژمی اما برایم یادگاری از خود گذاشتند. یکی ساعت قشنگی برایم هدیه داد و دیگری گوش‌واره‌های قشنگ نقره.

اکنون که آن‌ها رفته‌اند، در آن طرف مرز، آن دو زن جوان قرار نیست دیگر چیزی باشند جز ابزار تولید نسل، یا خدمهٔ خانه. سرنوشت‌شان از پزشک و متخصص، به عروسِ ساکت و مطیع تنزل خواهد کرد. انگار دروازه‌ای که یک روز به زندگی باز شده بود، حالا بسته شده و تنها راه بازگشت، به عقب و تاریکی است و آن‌ها تنها نیستند. صدها هزار زن دیگر، شبیه فوزیه و سپوژمی، باید بار دیگر به زندان برگردند. زندانی که نامش خانه است، کلیدش در دست پدر، برادر، شوهر است و پنجره‌هایش همه رو به بی‌هوا. کوچهٔ ما هنوز همان کوچه است. اما انگار صدای پای زندگی، در آن آرام‌آرام خاموش می‌شود.

همچنان بخوانید

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

قطع کامل انترنت و شبکه‌های مخابراتی در افغانستان

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیافغانستانزنانطالبانمحدودیتمهاجرت
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN