نویسنده: مصطفی بهین
باد، آرام و خاکآلود، از آنسوی مرز میوزید، باخود بوی سفر میآورد. آنسوی سیمهای خاردار، جادهی خشک، طولانی و بیرحم، پاهای خستهی خانوادهای را دربرگرفته بود که نه جایی برای ماندن داشتند، نه مجالی برای برگشتن. مرضیه، زنی با چشمهای بادامی، صورت گرد و چهرهی خسته و چادری نازک، که غبار سالها آوارهگی بر آن نشسته بود، با یک دختر و دو پسرش تلاش میکرد از میان انبوه اخراجشدهگانِ تازهوارد رد بشود. در گوشهای که هنوز قدم آفتاب به آنجا نرسیده، تکیه بزند و نفس راحت بکشد.
سلطان، شوهرِ مرضیه با نگاهی خسته و بدنِ لاغر که تمام توانش را سالهای کارگری بلعیدهاست، به سرزمین و حاکمانی سلام میداد که بیستوهفت سال قبل، پدرش را از او گرفتند. پدرش دهقان بود. در آن روزها سلطان نوجوان بود، بهگفتهی خودش شانزدهساله بودهاست. پدرش را هنگام کشت و زرع در یکی از ولسوالیهای هزارهنشین، کوچیها به قتل میرسانند.
اکنون سلطان و خانوادهاش مهاجر نبودند و از پناهگاهی که فرزندانش در آن صدای جنگ و گلوله را نشنیده بودند؛ اما مزهی تحقیر را شبیه دستپخت مادرشان هر روز مزهمزه کرده بودند، راندهشده و به سرزمین مادریشان آمدهاند؛ سرزمینی که مادر سلطان هیچروز خوشی را در آن تجربه نکرد. اول شوهرش را دفن کرد، بعد پسر جوانش را و در آخر هم مجبور شدند که از آنجا فرار کنند. سرانجام، خودش در آوارهگی جان داد و در ایران دفنِ خاک شد. این قصهها را سلطان با چشمهای اشکآلود، وقتی که از هرات به کابل رسیده بودند، از پشت موبایل برایم روایت کرد.
قصهی زندهگی سلطان پُر است از زجر و آوارهگی، زجری که در دامن وطن کشید و پدر و برادرش را دفنِ خاک کرد، تا آوارهگی در سرزمینی که تحقیر را با هر لقمهی نانش، طی سالهای متمادی فرو بلعیده و صدایش درنیامدهاست.
وقتی گفتم خوشحالم که به خانهات برگشتی، آهی کشید و گفت: «من خوشحال نیستم، بیستوهفت سال پیش از بدبختی مطلق شروع کردم، دوباره به بدبختی مطلق رسیدم. آن زمان که رفتیم خانهای داشتیم، حالا که برگشتیم، خانهای نداریم؛ چون تبدیل به خرابه شدهاست. طی این سالها کار کردم و برایم خانهای ساختم، حالا همهچیز را ازم گرفتند و بیرونم انداختند. میدانم اینکه میگویی خوشحالم برگشتی، از سر دلسوزی و ترحم است. این را هم میدانم که خودت نیز در این خاک خوشحال نیستی؛ وقتی که تکهنانی برای خوردن نداشته باشی و جایی برای ماندن، دیگر خوشحالی هم مفهومی ندارد.»
کشتهشدن پدر و برادر و شروع آوارهگی
زمانی که در مورد کشتهشدن پدر و برادرش از وی پرسیدم، گلویش را بغض فشرد. شاید بغض بیستوهفت سالهای بود که هرگز نتوانسته، قورتش بدهد. صبحها قبل از آنکه گرمای آفتاب بر پوستش بنشیند، خشت و سیمان پوستش را لمس میکرد و غذای شبش-همیشه همراه بود با مزهی حرفهای توهینآمیزی که هنگام کار از مهندس ایرانی، در مسیر رفتوآمد از شهروندان و تاکسیرانها میشنید. گلویش را صاف کرد و گفت: «بهار بود و قبل از ظهر… باران باریده بود. اوج قدرت گروه طالبان بود. کوچیها با پشتیبانی طالبان به هر منطقهای که میرسیدند، شبیه مور و ملخ تمام کشتوکار مردم را تاراج میکردند. پدرم زمین را بیل میزد، برادر بزرگم چای بعد از ظهر را برایش میبرد. وقتی رمهی کوچیها بالای زمین تازهکشتشدهی ما رسیده بودند، پدرم با کوچیها درگیر شده بود و در لحظهی درگیری با چوب بهسر پدرم زده بودند و درجا از بین رفته بود.»
برادر بزرگ سلطان وقتی میبیند پدرش کشتهشده، به قریه میآید تا مردم را خبر کند. بعد تفنگ شکاری را برمیدارد؛ هنوز به چندصد متری کوچیها نرسیده بوده، که یکی از آنها، وی را با گلوله میزند و میگوید که از زن و بچهاش دفاع کردهاست. «وقتی برادرم خانه آمد و گریهکنان تفنگ چرهای را گرفت، هرچه مادرم پرسید، چیزی نگفت و رفت. من دنبالش رفتم؛ ولی مرا اجازه نداد و با فحش و دعوا به خانه فرستاد. اندکی بعد دنبالش رفتم، وقتی به آنجا رسیدم، مردم جمع شده بودند، دوتا گلوله یکی به سینه و دیگری به شکم برادرم خورده بود. هیچکس نمیتوانست به کوچیها نزدیک شود و هنوز رمهی گوسفندانشان روی زمین ما میچرید.»
پدر و برادر سلطان به همین سادهگی کشته میشوند و فردای آن روز از مرکز ولسوالی افراد طالبان میآیند و میگویند هر دو نفر بهخاطر داشتن سلاح و حمله، کشته شدهاند و کوچیها از زن و بچههایشان دفاع کردهاند. در این گیرودار، کاکای سلطان به افراد طالبان میگوید، من انتقام خون برادرم را از کوچیها خواهم گرفت. پس از آن، طالبان کاکایش را بهخاطر تهدید باخود به مرکز ولسوالی میبرند و چند روزی در آنجا زندانی میکنند. «وقتی کاکایم را بردند، من فکر کردم، او هم زنده برنمیگردد؛ ولی بعد از چند روز، با دخالت موسفیدان و دادن تعهد، آزاد میشود.»
گروه طالبان از کاکای سلطان، تعهد کتبی گرفته بوده که اگر کسی از کوچیها در این ولسوالی کشته شود، مسؤولش تو هستی و باید مجازات شوی. وقتی سلطان به اینجای قصه رسید، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر گریه و با هقهق ادامه داد. «خاک قبر پدرم خشک نشده بود که به ایران رفتیم؛ چون مستقیم در معرض خطر قرار گرفته بودیم. اگر کدام کوچی بهخاطر اختلاف میان قبیلهیشان هم کشته میشد، باید ما تاوانش را پرداخت میکردیم. مردم قریه جمع شدند و به کاکایم گفتند باید بروید، تا به یک بلای دیگر گرفتار نشوید.»
این گونه آوارهگی برای خانوادهی سلطان رقم میخورد، از اینجای قصه به بعد، سلطان نتوانست ادامه بدهد. با صدایی گریهآلودی گفت من نمیتوانم حرف بزنم و موبایل را به خانمش مرضیه داد. وقتی به مرضیه سلام کردم، او با گلوی بغضآلودش جواب داد و پرسید: «حالا هم میتوانی بگویی که خوشحالم به وطنت برگشتی، وطنی که جای نشستن در آن نداریم؛ حاکم امروز ما، قاتل دیروز ماست؟»
سکوت کردم. تا میخواستم بگویم متأسفم، دوباره شروع کرد: «سلطان هنوز هفدهساله نشده بود که در کورههای خشتپزی کار میکرد، مادرش نیز مشغول تمیزکردن خانههای مردم بود. قبل از اینکه با سلطان ازدواج کنم، باهم قرابت خانوادهگی داشیتم و مادر کلان من و سلطان، خواهران همدیگر بودند. ما هم دو سه سال قبل از خانوادهی شوهرم، به ایران رفته بودیم. وقتی سلطان به ایران آمد، با پدرم به کورهی خشتپزی میرفت. او برای خود با سختی و بدبختی، زندهگی کوچکی ساخت؛ به تازهگی مزهی زندهگی را میچشیدیم که موج توهین و آزار دولت و مردم ایران اوج گرفت و زندهگی را به کاممان تلخ کرد. تا اینکه چهار روز قبل، بعد از یک عالم تحقیر و توهین از طریق مرز اسلام قلعه از ایران بیرونمان کردند.»
اخراج اجباری و آوارهگی در سرزمین مادری
نزدیک به دو ماه پیش سلطان و خانوادهاش برگهی خروج اجباری را از سوی دولت ایران دریافت میکند. بعد از آن میکوشد راهی برای ماندن پیدا کند؛ ولی موفق نمیشود. مرضیه با گفتن اینکه ببخشید لهجهام ایرانی است و نمیتوانم با لهجهی مادریام حرف بزنم، اتفاقهای دو ماه اخیر را اینگونه بیان کرد: «شوهرم طی این سالها کار کرده بود. حدود هشت سال پیش توانست با پول پساندازش در منطقهی «قرچک ورامین»، زمین اجاره کند، مزرعهی خیار/ فارم بادرنگ بسازد. در کنار این که به خوشی و شادمانی زندهگیمان را میگذراندیم، نزدیک به ده نفر از همشهریهایمان در آنجا مشغول کار بودند.»
سلطان بعد از تلاش بسیار نمیتواند راهی برای ماندن در ایران پیدا کند، مجبور میشود فارم بادرنگ خود را بهفروش بگذارد و به صاحبخانه هم اطلاع میدهد که پول اجارهی خانه را برگرداند. وقتی مرضیه در این مورد گپ میزد، حسرت را میشد در صدایش احساس کرد: «زمان چیدن خیارها بود و هرکسی را که میگفتیم، نمیخرید. همشهریهای خودمان از اخراج ترسیده بودند؛ اصلاً ریسک نمیکردند. ایرانیها چندین برابر زیر قیمت میخواستند. در آخر، دهبرابر از چیزی که ارزش داشت، فروختیم؛ ولی صاحبخانه گفت پول َرهن خانه را نمیتواند آماده کند، باید صبر کنیم. وقتی از ایران حرکت کردیم، صاحبخانه گفت هر زمان که برگشتید، پولتان را پس خواهم داد؛ ولی امید چندانی برای واپسگرفتن پول نداریم و این که بتوانیم برگردیم، هم دشوار است.»
مرضیه بارها از توهین و تحقیری که در این سالها با آن مواجه شده بود، حرف زد و آن را به زخمی تشبیه کرد که هرگز فراموش نخواهد شد: «طی این سالها هزارانبار بهخاطر افغانستانی بودنم توهین شدم. بچههایم بارها بهخاطر اذیتکردن همسایههای ایرانی باگریه به خانه برمیگشتند. یکبار در یکی از پاساژها (مارکیت) مصروف خرید بودم و داشتم با فروشنده برای تخفیفگرفتن چانه میزدم، وقتی فهمید که افغانستانی هستم، با پررویی تمام گفت: همین که به شما افغانیهای کثافت میفروشیم، خدا را شکر کنید. آوارهگی کشندهاست؛ اما اینکه در وطن خودت جایی برای ماندن نداشته باشی، کشندهتر از آن است. سلطان زخمهای زیادی دارد؛ پدر و برادرش در پیش چشمانش جان دادند و مادرش از حسرت و بیچارهگی مهاجرت، سکته کرد.»
در آخر وقتی موبایل را دوباره سلطان گرفت، با اندوه عمیقی گفت: «برایم سخت است که همهچیزم را برای بار دوم از دست دادم. شاید از اینکه به وطنم برگشتم خوشحال باشم؛ ولی برای دخترم که شانزدهساله است نگرانم؛ اینکه نمیتواند درس بخواند. اگرچه در ایران، توهین و تحقیر بود؛ ولی راهی وجود داشت که دخترم درس بخواند و برای آیندهاش تلاش کند. حالا به جایی برگشتهایم که نه خانهای داریم و نه زن و دخترم را آدم حساب میکنند.»
وقتی میخواستم در مورد وضعیت اردوگاهها چیزی پرسان کنم، دوباره بغض گلویش را گرفت و گفت: «چیزی که در صفحات اجتماعی میبییند، صدبرابر بدترش را تصور کنید؛ صدبرابر گرسنگی، صدبرابر توهین، صدبرابر بدبختی.»
وقتی میخواست تماسش را قطع بکند، گفت: «میخواهم از هموطنانم بهویژه هراتیهای عزیز بهخاطر تمام حمایتها و دلداریهایشان سپاسگزاری کنم. اگر شما نبودید، مطمینم که این درد دو چندان میشد.»


