نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

پیدا کردن نان از نوک سوزن

  • سایه
  • 21 جوزا 1403
101

سوزن را با دقت خاصی از میان تارهای تکه عبور می‌دهد و بعد از هر چند دقیقه، گلی را که به گفتۀ خودش «گل باریک برگ» نام دارد روی تکه‌ای سرخ‌رنگ خامک‌دوزی می‌کند. هم‌زمان با سوزن زدن، با خودش آهنگ زنده‌یاد “ساربان” را زمزمه می‌کند: «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.»

«نگار» زنی 31 ساله‌ و مادر دو فرزند است، او تا یک سال بعد از تسلط گروه طالبان در یک مکتب دولتی در غرب کابل معلم بود و مضمون تاریخ را تدریس می‌کرد، ولی بعد از یک سال و بسته ماندن مکتب به روی دانش‌آموزان دختر بالاتر از کلاس ششم، او نیز کارش را از دست می‌دهد و بعد از آن برای گذراندن زندگی به کارهایی مثل قالین‌بافی و دکان‌داری می‌پردازد، ولی هیچ‌کدام به گونه‌ای نبوده که با درآمد آن بتواند زندگی خود و دو فرزندش را بچرخاند.

حالا مدتی است که خامک‌دوزی کرده و با فروش آن هزینۀ زندگی و آموزش دو دخترش را تأمین می‌کند. کار او خامک‌دوزی لباس و وسایل تزئینی می‌باشد. نگار در مورد کارش این طور قصه می‌کند: «بعد از این‌که وظیفه‌ام را از دست دادم، مدتی در قالین‌بافی کار می‌کردم و چند وقتی را نیز در دکان یکی از دوستانم فروشندگی می‌نمودم، ولی هیچ‌کدام چیزی نبود که با آن بشود زندگی را چرخاند. حالا خامک‌دوزی می‌کنم و چند مشتری ثابت دارم که در استرالیا زندگی می‌کنند و خودشان در آن‌جا دکان دارند، آن‌ها لباس‌های زنانه، مردانه و بعضی چیزهای تزئینی سفارش می‌دهند و من اگر وقت داشته باشم، خودم خامک‌دوزی‌شان را انجام می‌دهم. اگر وقت نداشته باشم، به دیگر خانم‌ها به کرایه می‌دهم و این‌طور چیزی هم برای خودم می‌ماند.»

نگار قصۀ زندگی‌اش را از این‌جا شروع کرد: «من یک مادر مجرد هستم که هفت سال پیش به‌خاطر مشکلات خانوادگی از شوهرم جدا شدم. در این مدت هزینۀ زندگی خانواده‌ام را خودم تأمین می‌کردم، ولی بعد از آمدن طالبان همه چیز دگرگون شد و زنانی که خودشان سرپرست خانواده هستند به مشکلات بیشتری گرفتار شدند.»

قصۀ زندگی نگار، روایتی از مبارزۀ یک زن در درون جامعۀ مردسالار است. او در 17سالگی قربانی ازدواج اجباری می‌شود، زمانی که دوست داشت درس بخواند و برای رسیدن به آروزهایش بجنگد، ولی فقر و بدهکاری پدرش او را مجبور می‌کند تا تن به ازدواج با کسی بدهد که در تمام عمرش حتی یک‌بار او را ندیده بود. وقتی در مورد ازدواجش حرف می‌زد، حسرت عمر از دست رفته‌اش را می‌شد در تک تک کلماتش حس کرد. حسرتی را که هزاران زن و دختر دیگر هنوز نتوانسته‌اند به زبان بیاورند. «صنف نه بودم که پدرم مرا مجبور کرد با پسر یکی از دوستانش عروسی کنم، پدرم صرافی داشت و در جریان کار بدهکار شده بود و در میان این معامله، من هم به جنسی تجاری‌اش تبدیل شدم و ازدواجم باعث شد پدرم از بدهکاری بیرون شود.»

او پس از ازدواج به‌سختی می‌تواند تا کلاس یازدهم درس بخواند و بعد از این‌که اولین دخترش را به‌دنیا می‌آورد، شوهرش دیگر اجازۀ رفتن به مکتب را به او نمی‌دهد. او در 19 سالگی به زنی تبدیل می‌شود که بر خلاف آروزهایش مجبور بوده برای شوهر و خانواده‌اش هر روز غذا بپزد و لباس بشوید. «خانوادۀ شوهرم ده نفر بودند، من مجبور بودم در کنار بچه‌داری، یک روز در میان، لباس‌ها را بشورم و گاهی که لباس نمی‌شستم، مادرشوهرم می‌گفت: پدرت تو را به‌جای قرض‌داری خود به ما داده، وظیفه‌ای به‌جز کارکردن نداری.»

نگار در 21 سالگی دومین دخترش را به‌دنیا آورد، هم‌زمان با آن نیز خشونت خانگی را هر روز تجربه می‌کرد و به گفتۀ خودش بارها به خودکشی فکر ‌کرده‌است، ولی زمانی که به دخترانش نگاه می‌کرد، آیندۀ آن‌ها، او را وادار به ادامه دادن می‌نمود. «زمانی که دختر دومم را هفت ماهه حامله بودم، مادرشوهرم از نردبان افتاد و فلج شد، از آن به بعد مجبور بودم در کنار دو طفلی که داشتم، از او هم مراقبت کنم. مادرشوهرم نیز بدون این‌که مرا درک کند از من شکایت داشت و شوهرم به‌همین خاطر لت‌وکوبم می‌کرد.»

زمانی که خشونت شوهرش با گذشت هر روز بیشتر می‌شود، نگار با حمایت برادرش می‌تواند طلاقش را بگیرد. وقتی در مورد گرفتن طلاقش حرف می‌زد، هم‌زمان اشک می‌ریخت. «برادرم دانشگاهش را تمام کرده و تازه وظیفه پیدا کرده بود. وضعیت زندگی‌ام برای همه معلوم بود، یک روز برادرم مرا به خانۀ پدری‌ام برد و گفت: طلاقت را می‌گیرم و از این به بعد خودم خرج‌ات را می‌دهم.»

بعد از هشت ماه تلاش، برادرش موفق می‌شود او را نجات بدهد، ولی نمی‌تواند حضانت دخترانش را از پدرش بگیرد. بعد از این‌که محکمه حکم می‌کند که حضانت دختران با پدرش است، نگار به شوهرش پیشنهاد می‌دهد که «مهریه‌اش» را می‌بخشد و حضانت دخترانش را می‌گیرد. «مهریه‌ام یک میلیون افغانی بود، تنها کار درستی که پدرم انجام داده بود، تعیین “مهریه‌ام” بود، البته این تنها در همان موقعیت که من قرار داشتم درست بود.»

این‌گونه می‌شود که نگار زندگی را دوباره شروع می‌کند، البته این‌بار به‌عنوان یک مادر که در کنار انجام دادن وظیفۀ مادری درس هم می‌خواند و برای رسیدن به آروزهایش تلاش می‌کند. زمستان همان سال به کورس می‌رود و درس‌هایی را چند سال از آن فاصله گرفته بود مرور می‌کند و از بهار سال بعدش کلاس دوازدهم را شروع می‌کند. وقتی در مورد تمام کردن دورۀ مکتب‌اش قصه می‌کرد، در چشمانش حس غرورآمیزی دیده می‌شد و می‌گفت: «وقتی صنف دوازه را تمام کردم، به کمک برادرم در یک مؤسسۀ تربیت معلم خصوصی دو سال درس خواندم و بعدش به آروزی کودکی‌ام که معلم شدن بود رسیدم.»

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

نگار حالا نیز با برادرش در یک ساختمان زندگی می‌کند، ولی هزینۀ زندگی‌اش را خودش با خامک‌دوزی تأمین می‌کند و برای چند خانم دیگر نیز گاهی منبع درآمدی مهیا می‌سازد. «گاهی که سفارش زیاد می‌شود و من فرصت ندارم تا کارها را انجام دهم، آن کارها را به دوستانم می‌سپارم و در این میان، مقداری پول هم برای خودم می‌ماند.» «هنگامه» دختر بزرگش حالا 12 ساله است و در کلاس پنجم درس می‌خواند، به گفتۀ مادرش او در کنار این‌که شاگرد اول کلاسش است، نقاش خوبی نیز هست و زبان انگلیسی را نیز می‌آموزد. «من در عمر کم خود رنج زیادی کشیدم، ولی فهمیدم تنها چیزی که می‌تواند آدم را از بدبختی نجات بدهد، سواد است و بیشتر دانستن. در شرایط حاضر نگران آیندۀ دخترانم هستم، دختر بزرگم از سال بعد دیگر اجازۀ درس خواندن را ندارد و این نگرانی برایم وحشتناک است.»

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیازدواج اجباریجامعۀ مردسالارخشونت خانوادگیزنان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN