تسلط گروه طالبان باعث شد زنان به گونهای غیر قابل پیشبینی از آرزوهایشان عقب بمانند، ولی در دو سال گذشته یکی از اصلیترین نیروهای مقاومت در برابر این گروه، همین زنانی بودهاند که به دستور طالبان از ظاهر جامعه حذف شدهاند، اما این زنان هرگز عقب ننشسته و همواره در حال مبارزه هستند.
سیما، دختر 28 سالهای است که بیش از چهار سال در صف ارتش افغانستان بوده و بعد از اینکه گروه طالبان بر افغانستان حاکمیت پیدا کرد، مجبور شد مدتی پنهانی زندگی کند. او در دور اول حاکمیت این گروه، در محرومترین و دور افتادهترین نقطۀ افغانستان، در ولایت دایکندی متولد شدهاست، به گفتۀ خودش، رویای سرباز شدن و پوشیدن لباس پلنگی از دوران کودکی با او قد کشیده و بزرگ شده، تا اینکه در سال 1395 خورشیدی بعد از ایستادگی در برابر خانواده و افکار زنستیز جامعه، از طریق برنامۀ «سنهارس» به آکادمی ملی نظامی راه مییابد و بعد از سالها، آرزوهای دروان کودکیاش را اندکی روشنتر میبیند.
« شاید صنف سوم بودم که اولینبار عکس یک سرباز زن آمریکایی را دیدم، وقتی به کلاه و لباس پلنگیاش نگاه میکردم، حس میکردم، هیچ چیزی نمیتواند جلوی پیشرفت آن زن را بگیرد. از همان روز به بعد، آرزوی سرباز شدن، پا به پای من آمد و بزرگ شد.»
وقتی سیما، اولینبار لباس نظامی را میپوشد به خودش قول میدهد که هرگز تسلیم نشود و همان حس وصفناپذیر را که با دیدن عکس آن سرباز زن آمریکایی تجربه کرده بود، همیشه در خودش زنده نگه دارد. «روز اول، وقتی که لباس نظامی و کلاه را پوشیدم، پیش آیینه ایستاد شدم، حس میکردم چیزی رویم سنگینی میکند و پی هم اشک میریختم، سنگینی که روی دوشم بود حاصل سالها حقارتی بود که از طرف خانواده و جامعه بهخاطر زن بودنم بر من تحمیل شده بود.»
خواهر بزرگتر سیما، در تمام مدتی که او داشت رویای سرباز شدن را در ذهنش میپروراند، به این باور بوده که هیچگاه یک دختر نمیتواند سرباز شود و سلاح بهدست بگیرد، سیما قبل از اینکه در مورد خواهرش حرفی بزند، لبخندی زد که حسرت بیشتر از خوشحالی در آن نمایان بود. «خواهرم، دختری است که رگ رگش پر از رنج و بدبختی است، او که سه سال بزرگتر از من است، به اندازۀ تمام عمرش زجر دیدهاست.»
وقتی حرفهایش تمام شد، از داخل کتاب عکسی بیرون آورد که او را با لباس سربازی نشان میداد و خواهرش نیز در کنارش ایستاده بود، وقتی به عکس خیره شد، در چشمانش اشک حلقه زد و گفت: «این عکس را هرگز نتوانستم از خودم دور کنم، این عکس نشان میدهد که رویاها همیشه دست یافتنی است و نیاز دارد که هرگز تسلیم نشویم.»
او در دورۀ کودکی مسیر رفتوآمد مکتب تا خانهاش را همیشه با پسر بچههای روستا در حالت دویدن طی میکرده و بهنظر او این کارش، کمک میکرد تا راه رفتن و دویدن «مردانه» را یاد بگیرد و اینگونه میتواند به راحتی سرباز شود. او این خاطراتش را با هیجان خاصی قصه میکرد: « وقتی خواهرم میگفت: یک دختر نمیتواند سرباز شود، من فکر میکردم اگر بتوانم به اندازۀ پسرها تیز راه بروم و حرکتهای مردانه را یاد بگیرم، میتوانم سرباز شوم. حتی گاهی فکر میکردم اگر لباس پسرانه بپوشم، شاید راحتتر به آرزویم برسم.»
دو سال قبل، وقتی کابل سقوط میکند، تمام تلاشهای او یک شبه به باد میرود و از آن روز به بعد، محدودیتهای بیشتر و غیر انسانیتر را تجربه میکند، حالا حتی نمیتواند عکسهایی را که از دوران سرباز بودنش دارد در خانهاش نگه دارد، به چشمانم نگاه سنگینی انداخت و گفت: «فکر کن؛ تو سالها تلاش کنی و به آرزویت برسی، ولی کسی بیاید کاری کند که تو حتی نتوانی به آرزویت فکر کنی، این برایم مثل مرگ دشوار است و غیر قابل قبول.»
حالا او یکسال است تعدادی بیشتر از 20 دختر را که از آموزش بازماندهاند، درس میدهد و تلاش میکند، آنها از رسیدن به آرزوهایشان دست برندارند. او که داشت از ترس گروه طالبان پنهانی زندگی میکرد، به این فکر افتاد که چرا از این خفقان برای ایستادگی و روشنایی در برابر تاریکی استفاد نکند. «راستش من خیلی وقت بود که از کتابهای درسی دور بودم، ولی وقتی مکتبها بسته شد و دیدم دختران زیادی بیسرنوشت ماندهاند، از دوستانی که رابطۀ فامیلی با هم داریم، خواستم دخترانش را بفرستد تا با هم مضمونهای مکتب را مرور کنیم.»
به گفتۀ سمیا، در اولین روزهایی که او از دوستش خواسته بود تا دو دخترش را پیشش بفرستد، فکر نمیکرد، روزی یک امیدی در دلش زنده شود و دوباره برای رسیدن به آرزوی تازهای تلاش کند. «حالا درس دادن و اینکه نگذارم دختران تسلیم شوند، برایم یک آرزو شدهاست، از کورسهای آموزشی، مواد درسی جدید میگیرم و به دخترها درس میدهم، یک اتاق خانه را تبدیل به صنف درسی کردهام.»
او حالا، روزانه دو صنف آموزشی را که در هر کدام بیشتر از ده دانشآموز دختر درس میخواند، برگزار میکند. برای او کلاسهای درسی، تبدیل به سنگر مبارزه علیه گروه طالبان شده و دانشآموزان به سربازانی میمانند که در سنگرها در حال جنگیدن با تاریکی و جهل هستند.
وقتی در مورد دانشآموزانش حرف میزد؛ غرور و ایستادگی را میشد از تکتک کلماتش حس کرد. «حسی که اینروزها تجربه میکنم، درست شبیه زمانی است که تازه به آکادمی ملی نظامی راه یافته بودم و داشتم هر روز قویتر از قبل میشدم.»
روایتگری در زمانهی سرکوب؛ نمیخواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو میرفت و با حرکت دست آرایشگر بی رحمانه میبٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...
بیشتر بخوانید


