نویسنده: نریمان
صنف هفتم بود که دیگر مکتب نرفت. کنج خانه ماند و تعداد دیوارها را شمردن گرفت؛ دیوارهایی که همه گِلی بودند و تاب باران شدید را نداشتند. اگر آسمان، خاکستری میشد، دیوارها خودبهخود، تکهتکه فرو میریختند. گاهی سقف چَکَک میکرد و روی دیوارهایی که با «چُونه» سفید شده بودند، خط خاکی میانداخت.
با سقوط کابل، او نیز سقوط کرد. نه اینکه از جای بلندی افتاده باشد؛ بلکه رؤیاهای سفیدش خاکستری شدند. هفت سال، اول نمرهی صنفش بود. بعد از آنکه رمان «شهزادهی کوچک»، نوشتهی آنتوان دوسنت اگزوپری را خواند، عاشق ادبیات شد. در این هفت سال، شاد بود و خندان. غمی را نمیشناخت. هرگز به چنین روزی فکر نکرده بود. گمان نمیبرد که دروازهی مکتب بسته شود. او دیگر نتواند صدای همصنفانش را بشنود؛ اما آنچه نباید میشد، اتفاق افتاد؛ طوری که آدمها از بال طیاره افتادند. همهچیز از ریشه واژگون گردید؛ از نبض زندهگی انسان تا سرزمین خسته از جنگ و انفجار…
حالا شانزده ساله است. در یک کارگاه نقاشی مشغول شناختن رنگهاست. میخواهد اندوه دخترانهاش را از طریق رنگها نشان دهد و دلتنگیهای چهار سالهاش را بهتصویر بکشد. چهار سالی که در تنهایی و بغص و گریه و ضجه گذشت. امیدواری به بازشدن مکاتب، جَو لغمان بود که نمیرسید. یک سال است که با نقاشی، رؤیاهایش را بهتصویر میکشد، تا فراموش نشوند. اگر فردا، گروه طالبان گم شوند، او گذشتهی خود را بهیاد داشته باشد؛ گذشتهای که بسیار سیاه است. شاید هیچگاه از ذهن زنان و دختران اسیرشده، درمانده و بدبخت این سرزمین، پاک نشود.
لیلا، دلتنگ چوکیهای مکتب است؛ دلتنگ روزهایی که تکرارشدنی، آمدنی، سبزشدنی نیستند. با صدای بغصآلود و چشمهای دودکردهای میگوید: «روزی که کابل سقوط کرد، ویران شدم. شکستم. مانند دیوار قدیمی و کهنهای، فرو ریختم. وقتی پدرم پای تلویزیون مینشست، آنقدر صدای اخبار را بلند میکرد که حالم بههم میخورد و آسمان در کاسهی سرم میچرخید. گمان میکردم کر شده؛ اما نشده بود. همهچیز را میدید، میشنید، حس میکرد، فقط بلد بود که بیتفاوتی اختیار کند. آنگاه، مادرم با خشمی که رویش آب ریخته باشی، «ریمُوت» را میگرفت و چینل را تبدیل میکرد. نمیخواست صدای طالبان را بشنود و اوقاتش تلخ شود.»
پس از آنکه گروه طالبان به قدرت رسیدند، فضای خفقانآور بیشتر شد و زنان و دختران در میان چهار دیواریها پوسیدند و رنگ باختند. لیلا در خانه آرام ننشست. با کمک برادرش که اهل مطالعه بود، با ادبیات داستانی آشنا میشود. برای گریز از فشارهای روانی و حملات افسردهگی، به مطالعهی داستان و رمان روی میآورد. تمام آثار رهنورد زریاب را میخواند، سپس به اثرهای دیگر نویسندهگان کشورش مراجعه میکند. از هر نویسنده، یکی دو اثرش را مطالعه میکند… ولی با رمان «گلنار و آیینه»، گریه میکند. در رمان «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»، با وضعیت یک زن آشنا میشود، که نمادی از وضعیتی همهی زنان در جهان است!
«وقتی رمان گلنار و آیینه را مطالعه میکردم، اشک میریختم. نمیتوانستم اندوهم را پنهان کنم. دلم برای ربابه، شیرین، خسرو و طبلهای که توسط طالبان تکهتکه میشود، گریست و افتاد و شکست. بعدها که رمان «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» را خواندم، جهانم تغییر کرد؛ پیبردم که زنبودن بسیار شگفتانگیز است و دردناک… وقتی زن هستی، مهم نیست در کدام گوشهای از جهان باشی، در هرجا با نگاههایشان تنت را میدرند، حرفهای پوچ و آزاردهنده میزنند و کمین میکنند، تا از تنت استفاده کنند. فکر میکنی زن-آدم نیست و آدمبودن در دُمی در پیشرو داشتن است. مگر قلب جنسیت دارد؟ چون در خم یک کوچه هم به تو تجاوز میکنند، اگر بدانند تنها هستی و پرسانگر نداری!»
لیلا، وقتی از آیندهای که وجود ندارد، گپ میزند، درون چشمهایش اشک جمع میشود. چهرهی شانزده سالهاش چینوچروک میاندازد. آدم میتواند غصهی تمام دختران افغانستان را در سیمایش ببیند. بعد از آن که با ادبیات انس میگیرد، میخواهد بنویسد. دیگر نمیخواهد سکوت کند. باید صدای دیگران شود. رنجهایی که دیده نمیشوند، بهتصویر بکشد. کلمههای سرگردانِ درون جمجمهاش را اسیر کاغذها کند، تا صدای زنان شنیده شود، دیده شود و زخمهای کبودِ شلاق و تازیانه به نسل بعدی برسد.
«من هنوز هم دلتنگ چوکیهای مکتب هستم. در هیچجا بهاندازهی مکتب، آرامش نداشتم. اینکه چه تعلقخاطری با دیوارهای مکتب «آمنهی فدوی» دارم، نمیدانم… حتا شبها خواب میبینم که سر صنف هستم و درس را تشریح میکنم. چشم امید معلمانم بودم. زمانی که حالمبدتر شد و شبها کابوس دیدم و هذیانگویی کردم، با مادرم به نزد داکتر رفتم. با یک پلاسیتک دوا به خانه برگشتیم. کمکم خوب شدم. رفتم در یکی از کارگاههای نقاشی در پل سرخ، ثبت نام کردم. نقاشی سرگرمم کرد، آرامم کرد. کتاب هم در شناخت خودم و جهان اطرافم مؤثر تمام شدند…»
او برای اینکه از سلطهی واقعیت بگریزد، حتا برای لحظهای هم که بتواند فضای حاکم را انکار کند، کتاب میخواند و نقاشی میکشد. معتقد است که با «هنر» و «آگاهی» میشود بر وضعیت موجود اعتراض کرد. سکوتکردن باشکوه نیست؛ بلکه دندانهای بُرندهی استبداد را تیزتر میکند. از زنان و کودکان زیادی قربانی میگیرد. آدمها را تا مرز خودکشی میکشاند. مرگ در شکلهای مختلفی ظاهر میشود.
او با تحکم و تحسر میگوید:
«امیدوارم بهزودی این خفقان، پایان یابد. دیگر از تاریکی نهراسیم! دیگر اخبار جنگ و مرگ و مردن را نشنویم. بگذارند زندهگی کنیم، نه فقط زنده باشیم. دوباره دروازهی مکتبها باز شود، لبان خشکشدهی دختران پر از خنده شود، زنان شاغل به محل کارشان بازگردند، زندهگی، جان تازهای بگیرد. دیگر هیچکس از سایهای که پشت سرش راه میرود، هراسان نشود. هرکسی بتواند به زبان مادریاش صحبت کند. گپزدن به زبان مادری، منجر به توهین و تحقیرش نشود. هیچ انسانی بهخاطر دین و مذهب و شکل ظاهریاش بد و بیراه نشنود. باور دارم که این برف سیاه، آبشدنی است. زمستان نیز کوچ خواهد کرد؛ زیرا آزادی هرگز نمیمیرد؛ وقتی کلمه هست، سکوت نمیتواند پایدار بماند.»
مانند لیلا، هزاران دختر این سرزمین، لحظهشماری میکنند، تا اطلاع ثانوی منسوخ شود و درهای قفلماندهی مکاتب باز شوند. چرخهی تکراریِ تاریخ متوقف شود؛ رؤیاهای زنانه قدوقامت بکشند. آسمان آبی شود. جنگ، فقر، خشونت، سیهروزی و مهاجرت ریشهکن گردد. در جامعهای که زنان حضور نداشته نباشند، زندهگی متلاشی میشود. تاریکی و جهالت به شکلهای گوناگونی، نبض جامعه را مختل میکند.


