نویسنده: نریمان
به برادرش زنگ میزنم. آدرس را میگوید. آمادهی رفتن میشوم. به بندر میروم. سوار والگای قراضهای میشوم. راننده که پیرمرد سالخوردهای است، صبر میکند که سواریاش تکمیل شود. میکوشم صبور باشم. سه تن دیگر کماند که موتر از شهر خارج شود، بهسوی روستا برود. سه تن دیگر هم میآیند. موتر حرکت میکند. سمت راستم دو دریا هست، سمت چپم خانههای نساجی. وسط هر دو دریا انبوهی از درختهای ارغوان هست. دقت که میکنم، چنار هم میبینم، ناجوهای همقدیار هم هست. بلافاصله، راننده گوتَک رادیو را میفشارد که صدای مولوی، صاف و ستره درون گوشهایم بریزد. مولوی دربارهی حجاب زنان میگوید: «زنی که حجاب، نمیکند، مردش بیغیرت است.» سکوت میکنم. به مقابل چشم میدوزم. در ذهنم تکرار میکنم: زنی که حجاب نمیکند، مردش بیغیرت است.
راننده به سمت چپ میچرخد. سرکِ کَندوکَپری است؛ گویی سیل کمرمقی از روی آن گذشته که جَر و جُویش زیاد شده و توازن ندارد. در دوسوی آن، درختان توت و سپیدار بهچشم میخورند. تکوتوک، خانهای هم دیده میشود که اغلب به قلعه شبیه است. وقتی به دیوار خانهها نگاه میکنم، داغ مرمی هست. ردپای جنگ را میبینم که از قامت دیوارها بالا رفته است… به آدمها فکر میکنم، به جنگ… که دیگر نیست. اگر هست، شکلش فرق کرده است.
پیشتر میروم، درختان سوختهای را میبینم؛ پالیزهای خربوزه و تربوز را که انتها ندارند. هوا َدمکردهاست و عرق نمیگذارد که سوزش چشمهایم کم شود. راننده میگوید: «زمینها برکت کردهاند.» مردی که در سمت چپم قرار دارد، میگوید: «از خیر قدمهای طالبان است.» پسری که در پهلوی راننده نشسته، با لحن کَشداری میگوید: «بهخاطری که فاحشهگری گم شدهاست.» چیزی نمیگویم. فقط خشمم را میخورم که انفجار نکنم. هیچ رابطهای بین حاصل مزارع و فاحشهگری نمییابم! باخودم میگویم: مگر تنها زن میتواند فاحشه باشد؟
نزدیک ظهر به روستا میرسم. به برادش زنگ میزنم که مرا از بازار کوچک روستا بگیرد. دلم بیقرار دیدن چهرهی فرخنده است. لحظهای بعد، برادرش میآید. پسر سیسالهای است، سر و صورتش پر از گردوغبار است؛ گویی از قبری برخاسته باشد. بعد از سلام و کلام، مرا به تعقیب خود میکشاند. در مسیر راه، کمتر حرف میزند، بلکه بیشتر در سکوت خاکآلودش بهسر میبرد. سرانجام، عقب در آهنیای میایستد. زن کوچکِ ریزهاندامی، در را باز میکند که یک تکه پوست و استخوان است. به من لبخند میزند، مادر خطابش میکنم. او با لهجهای خاصی بدرقهام میکند.
حویلی کوچکی است. دو اتاق دارد و یک «خرجخانه» که در کنج حویلی قرار گرفتهاست. وارد دهلیز کوچکی میشوم. برادرش به داخل اتاق دعوتم میکند. فرخنده برمیخیزد، سلام میکند، دوباره سرجای خود مینشیند. زن ریزهاندام برایم چای میریزد؛ چای را مینوشم که فضا خودمانیتر شود، تا فرخنده بتواند از سرنوشت غمانگیزش قصه کند؛ از رنجی که زیر پوستش ریشه دوانده و به زخمهای روحی مبدل شدهاست!
فرخنده، گلو صاف میکند و جرعهی آبی مینوشد، بهاطرفش خیره میشود: «هرگز پدرم را نمیبخشم! او مرا در این گودال انداخت. او خواست که زندهگیام تَبه شود و سرنوشتم را در مشت تاریکی ببینم. وقتی پدرم زن دوم گرفت، من پانزدهساله بودم. مدتی را در یک حویلی (در شهر پلخمری) با مادراندرم زندهگی کردیم. وقتی پدر، روزگار مادرم را بدتر کرد، هر روز بهبهانههای گوناگونی لتوکوبش میکرد، مادرم خواست که ازش جدا شود؛ ولی پدرم نمیپذیرفت که طلاق بدهد. بعدها مادرم مجبور شد که با برادرانم به روستا برود و شهر را برای همیشه ترک کند. من اما نزد پدرم ماندم، تا نوکر زنش باشم؛ چون نگذاشت که با مادرم بروم. اگر صدایم را میکشیدم، با قمچین اسب، سیه و کبودم میکرد. گاهی از موهایم میگرفت، دورادور حویلی بهدنبال خود میکشید. وقتی هژدهساله شدم، مرا در بدل پول هنگفتی به عقد نکاح مرد شصتسالهای درآورد.»
دیگر نمیتواند ادامه دهد. صدایش میگیرد. بغض میکند. اشک از روی گونههای قهوهایاش سرازیر میشود. چادرش را منظم میکند که موهایش معلوم نشود. لاغر است، آنقدر که باور نمیکنی چهلساله باشد. صورتش شفاف است، چینوچروکی ندارد… ولی جنایت اندوهش را نمیتوان سنجید. وقتی به دستهایش نگاه میکنی، رد چاقو میبینی و زخمهایی که بهبود یافتهاند. مادرش میگوید: «وقتی شوهرش مُرد، دیگر نتوانست در «کوهبند»، زندهگی کند. دار و ندارش را جمع کرد، آمد پیش من. در اوایل در کارهای خانه به کمکم میرسید. حداقل دستم را سبک میکرد. بعد از گذشت چند ماه، حالش وخیمتر شد؛ به افسردهگی شدیدی مبتلا شد. در خواب میگریست. هر شب کابوس میدید؛ انگار یک نفر با شاهکاردی دنبالش میدوید که میگفت: مرا نکش. من گناهی ندارم. بعد با فریاد وحشتناکی از خواب میپرید و روی بسترش مینشست. فکر میکردم جادوشده، امباقم چیزی خوراندهاش.
امباقم زن خودخواهی بود. دسیسه میساخت، تا شوهرم شکنجهام کند. بیآنکه طلاقم را بدهد، خانه و زندهگیاش را ترک کردم، با پسرانم به روستای پدریام آمدم و در خانهای که از پدر خدابیامرزم مانده بود، پناه گرفتم. پسرانم قد و نیمقد بودند. تنها برادرم کمکم میکرد. کمکم گردونهی زندهگی چرخید. پسر بزرگم مزددور خانهی ارباب روستا شد، پسر کوچکم به چوپانی یکی از خویشانم پرداخت. فقط آخر هفتهها یک سر پا به دیدنم میآمد.»
بعد از آنکه وضع فرخنده بدتر میشود، هفتهها حمام نمیکند، لباس تازه نمیپوشد، غذای منظم نمیخورد. وقتی برادرانش سرکار میروند، او از خانه بیرون رفته، در بازار روستا گدایی میکند. برادر بزرگش تلخ میآورد، او را زنجیر و زولانه میکند. پس از مدتی به کمک یکی از بستهگانشان که پول هنگفتی از خارج میفرستد، تا فرخنده را درمان کنند، او را به کابل میبرند و در صحت روانی بستر میکنند. دو ماه را در آنجا میگذارند. بعد مرخص شده به خانه برمیگردد. بعد از شش ماه، دوباره با مرد زنمردهای عروسی میکند. این ازدواج بهدلیل بازگشت اختلالات شدید روانی فرخنده، دیری دوام نمیآورد. پس از دو سال بههم میخورد. با تنها دخترش به خانهی مادرش برمیگردد. هرجا که میرود، هرکاری که میکند، دخترش را زمین نمیگذارد. خیال میکند که دخترش را از وی میگیرند. دخترک هفتساله میشود، شیرین زبانی میکند. دیگر در اتاق کنار مادرش نمیخوابد. در حمام کوچکی که گوشهای حویلی قدکشیده، با دخترکش استراحت میکند. بهاصرار مادر هم توجه نمیکند. در یکی از زمستانهای سخت سوزان، دخترک بیمار میشود و در آغوش مادرش جان میدهد. صبح که فرخنده میبیند، مرسل، شخ ماندهاست. تکانی نمیخورد.
باز مادر تصمیم میگیرد که او را به صحت روانی ببرد. گوسالهای را که سر میخ دارد، به فروش میرساند، تا پول کابل رفتن را آماده کند. چهل روز را در آنجا سپری میکند. بعد داکتران به مادرش میگویند که او را خوش نگه دارند و کاری نکنند که جگرخون شود. همچنان، داروهایش را سروقت بخورد.
به فرخنده نگاه میکنم که چُندَک نشسته و از تنها کلکین اتاق به حویلی نگاه میکند. و چشمهایش را بر تنهی درخت بید میگرداند؛ بیدی که پیرشده و سنوسالی از آن گذشتهاست. فقط بهدرد تنور میخورد و سوختن و پختن. تصور میکنم فرخنده همان بید روسی است که در وسط حویلی-قد برافراشته و احساس تنهایی میکند… تنهاییِ که با درد و زخم درآمیختهاست. درون کاسهی چشمهایش اندوهی شناور است که راه ریختن را نمییابد.
در این لحظه، مادر فرخنده چایم را تازه میکند. نلبکی نقل بادامی را پیش رویم میگذارد. نقلی را بهدهنم میگذارم، تا تلخیهای کامم شیرین شود. صورتم را که بهسوی فرخنده میگردانم، با گلوی بغض کردهای میگوید: «در روز عروسی، داماد کنارم نبود. پدرم برای اینکه شرمنده نشود و زیرِ گپِ مردم نَماند، داماد را در کوچه، لب سرک نشانده بود. وقتی جشن رقص و بازی تمام شد، مرا در موتر «تونسی» سوار کردند، تا ختم کوچه بردند. بعد پیرمرد دستار بهسر با ریشِ گردِ انبوه، کنارم نشست. انگشتان دست چپش را لای انگشتان دست راستم فرو کرد. تنم سرد شد… مثل اینکه منجد شده باشم.»
ساعت دوی بعدازظهر بهپایین بازار روستا میروم. سوار سراچهی خاکستریرنگی میشوم، به شهر پلخمری برمیگردم. تصویر دو زن، یک بید خشک و بیسایه در ذهنم تکرار میشود. آنقدر که خواب فرخنده را میبینم… البته اسم اصلیِ او، فرخنده نیست. این اسم را خودم برایش انتخاب کردهام. مثل هزاران فرخنده و رخشانهی دیگر که در این خاک، خاک و دود شدند.



دیدگاهها 1
در سال ۲۰۱۰ بر اساس آمارهای دفتر سازمان ملل هشتاد فیصد مردم افغانستان به مشکلات روانی دچار هستند. اقدامات هرچند اندکی در این زمینه صورت گرفت.
اکثر این اقدامات ناشتاخته ماندند و بسیاری مردم از آن بی خبر ماندند. یکی از این اقدامات ایجاد کلینیک صحت روانی Ipso در کابل بود. این کلینیک هنوز فعال است و به خانواده ها و مخصوصا زنان مشاوره رایگان میدهد.