نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

کابل، شهر وحشت زنان

  • سایه
  • 9 حوت 1402
1

ساعت هشت صبح است و دارم آماده می‌شوم تا به آموزشگاه زبان بروم، روبه‌روی آیینه ایستاده‌ام و از سر تا پایم را نگاه می‌کنم؛ رنگ چادرم آبی روشن است، به این فکر می‌کنم که آیا این رنگ می‌تواند بهانه‌ای برای لت‌وکوب شدن من توسط افراد طالبان باشد یا نه، در نهایت تصمیم می‌گیرم چادرم را عوض کنم و رنگ سیاه را بپوشم، رنگی که بیشتر از دوسال است برما حکم می‌راند.

همین‌طور که داشتم آماده می‌شدم، ناخودآگاه لب‌هایم را رژ لب سرخ زدم؛ ناگهان دوباره یادم آمد که تعداد زیادی از دختران را به‌خاطر پررنگ بودن رژ لب‌هایشان برده و لت‌وکوب کرده‌اند، به یک‌بارگی تمام بدنم سرد شد، انگار کسی آب یخ رویم ریخت، فکر این‌که در کجا زندگی می‌کنم و با چه گروهی روبه‌رو هستم مرا به وحشت انداخت. در همین حین صدای مادرم آمد که گفت: «مراقب باش که حتی یک تار مویت هم بیرون نشود، طالبان از حیوان هم بی‌منطق‌تر است، به گپ نمی‌فهمند.»

دوباره مجبور شدم لب‌هایم را پاک کنم و ماسک سیاه را به صورتم ببندم، وقتی از دروازه بیرون شدم، بر خلاف همین چند روز قبل کوچه خالی بود. قبلاً در ساعتی که من طرف آموزشگاه می‌رفتم، حداقل نزدیک به ۱۰ دختر دیگر نیز با کتاب‌ها و یا تخته‌های نقاشی‌شان به‌سوی آموزشگاه‌ها می‌رفتند، ولی در دو هفته‌ای که گروه طالبان هر روز دختران را به بها‌نۀ رعایت نکردن حجاب اجباری با خود می‌برند و خانواده‌ها را مجبور می‌کنند برای رهایی دخترانشان تعهد بدهند و پول پرداخت کنند. تعداد زیادی از خانواده‌ها مانع رفتن دخترانشان به بیرون از خانه و حتی آموزشگاه‌ها شده‌اند.
وقتی به جادۀ عمومی رسیدم، فضای شهر واقعاً وحشت‌ناک شده بود، تعداد دختران در پیاده‌روها خیلی کم بودند و آن‌هایی که بودند نیز از ترس گروه طالبان مانند شبح، سیاه‌پوش شده بودند. یک لحظه فکر کردم با هر فرمانی که گروه طالبان علیه زنان صادر می‌کنند و زنان را در خانه‌ها زندانی می‌کنند، تعداد مردها به همان اندازه در شهر بیشتر می‌شوند.
سه دقیقه به هشت‌ونیم مانده بود که به آموزشگاه رسیدم، پشت دروازۀ کلاس منتظر ماندم تا کلاس خالی شود، وقتی داخل صنف شدیم از تعداد 18 دختر دانش‌آموز که تا قبل از شروع اختطاف دختران توسط جنگ‌جویان طالب در کلاس می‌آمدند، فقط هفت دختر را خانواده‌هایشان اجازه داده بودند تا به کلاس بیایند. وقتی استاد وارد کلاس شد، بدون هیچ حرفی در مورد نبود دختران، درس دادن را شروع کرد. این‌جا برای چندمین بار به وحشت افتادم؛ یعنی محدود شدن زنان و دختران در جامعه به‌قدری عادی شده که حتی در مکان‌های آکادمیک آموزشی نیز به‌خاطر نبود زنان و دختران کسی خم به ابرو نمی‌آورد.

شاید سی دقیقه از ساعت درسی گذشته بود که دروازۀ کلاس باز شد و دو نفر از جنگ‌جویان گروه طالبان داخل کلاس شدند، در کلاس ما سه دانش‌آموز پسر نیز بودند، آن‌ها را از کلاس بیرون کردند و به استاد هشدار دادند که دیگر دختر و پسر را در یک کلاس درس ندهد و زمان درسی دخترها و پسرها را جدا کند. هم‌زمان با این هشدارها، یکی از آن‌ها روبه‌روی ما ایستاده بود و به دقت لباس ما را بررسی می‌کرد؛ وقتی حرف زدن کسی که داشت به استاد هشدار می‌داد تمام شد، مردی که روبه‌روی ما ایستاده بود، شروع به حرف زدن در مورد حجاب کرد.
همه ترسیده بودیم و حتی یک کلمه هم نتوانستیم حرف بزنیم، زمانی که آن‌ها از صنف بیرون شدند، استاد را به اداره خواستند و ما هم از آموزشگاه بیرون شدیم. در مسیر راه تنها چیزی را که می‌شد در چشمان دختران دید، ترس بود. همه به‌نحوی تیزتر از همیشه راه می‌رفتند و شاید می‌خواستند زودتر به خانه‌هایشان برسند. کمی پایین‌تر از «برچی سیتی سنتر» رسیده بودم که در یک قسمت از پیاده‌رو مردم همه ایستاده بودند و چیزی را تماشا می‌کردند. وقتی نزدیک‌تر شدم، دیدم که نیروهای گروه طالبان می‌خواستند چند دختر را به زور در موتر بالا کنند، ولی دخترها مقاومت می‌کردند. در این میان دو نفر زن که عضو گروه طالبان بودند بیشتر از همه توجه‌ام را جلب کرد. آن دو زن خشن‌تر از مردان با دخترها رفتار می‌کردند و با شلاقی که در دست داشتند، آن‌ها را می‌زدند تا داخل موتر شوند.

یکی از دخترها تلاش داشت که کتاب‌هایش را به دوستش که او را نگرفته بودند، بدهد. شاید می‌خواست پیامی به خانواده‌اش بدهد، ولی هر چه تلاش کرد نتوانست به دوستش نزدیک شود. یکی از آن خانم‌های شلاق به دست، برایش می‌گفت: حوزه که رفتیم به خانواده‌ات زنگ می‌زنیم.
آن‌چه دردآور بود، نگاه کردن مردم بود؛ انگار داشتند فیلم سینمایی تماشا می‌کردند و افراد گروه طالبان، بازیگران اصلی این فیلم بودند، وقتی به چهرۀ مردم نگاه می‌کردم، خیلی متأسف نبودند و نگران معلوم نمی‌شدند.

وقتی موتری که دخترهای گرفتار شده داخلش بود حرکت کرد، مردم هم پراکنده شدند، در تمام مسیر که به‌سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که آن دخترها چه می‌گویند، این‌که چرا لباس تمیز و زیبا پوشیده‌اند و چرا به لب‌هایشان رژ لب زده‌اند.
راستش دلیل این‌که چرا داشتند آن دخترها را می‌بردند، اصلاً مشخص نبود، سه نفر از آن‌ها را که من دیدم اصلاً لباس‌شان نامناسب نبودند، دختری که می‌خواست کتاب‌هایش را به دوستش بدهد؛ لباس راه‌راه صورتی که درازی‌اش پایین‌تر از زانوهایش بود، پوشیده بود و چادرش هم رنگ سیاه داشت و یک بالاپوش درازتر نیز پوشیده بود.
هر چه بیشتر فکر می‌کردم، وحشتم بیشتر می‌شد، وقتی به خانه رسیدم، مادرم نیز باخبر شده بود که باز دختران را گرفته‌اند، با چهرۀ نگران گفت: «چند روز اگر بیرون نروی بهتر است، پدرت هم می‌گفت که چند روز نرو بیرون، درس‌هایت هم خیر است، از ماه دیگر دوباره شروع کن.»

دلم برای خودم و تمام دخترانی که از آموزش باز مانده‌اند و هر روز به بهانه‌های مختلف سرکوب می‌شوند، سوخت. این‌که چقدر به سادگی، همه دست از حمایت‌ ما می‌کشند و اصلاً مهم نیست که ما چه چیزی را داریم از دست می‌دهیم؛ چقدر این شهر و آدم‌هایش وحشت‌ناک شده‌اند.

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

اختلال قاعدگی و تجربه تلخ مصرف قرص‌های ضدبارداری

پشتنه درانی، فعال آموزش، برنده جایزه «گینتا ساگان» ۲۰۲۵ شد

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: روایت زنانزنان افغانستانزنان کابلزندگی زنان زیر سلطه طالبان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN