نویسنده: مرضیه وفایی/ روانشناس
برای زنان خشونت دیده در افغانستان و به هدف شکستن سکوت و ایستادن مقابل فراموشی زنان محبوس در زندان بزرگ افغانستان، این مقاله کوتاه را مینویسم. اگر بخواهیم واکنش رایج علیه خشونت، یعنی خاموشی و سکوت را بفهمیم. میتوان آن را یک واکنش طبیعی و تلاشی برای بقا دانست؛ آن زمان که فرد خشونت دیده و نزدیکان وحشت زدۀ فرد قربانی ترسیدهاند، چرا که اساساً واکنش غریزی و طبیعی انسان در برابر خطر، گریز و فرار یا جنگ و مقابله است. در مورد قربانیان خشونت، واکنش اولیه میتواند تلاشی برای دفع خطر باشد. یعنی عصبانیتر نکردن فرد آزارگر و دارای قدرت. رفتاری مثل سکوت!
بهطور کلی خشونت میل به سکوت دارد؛ با تأسف فاجعۀ یک خشونت زمانی سنگینتر میشود که پشت دیوار حبس شود. در چهاردیوار یک خانه، اداره، رابطه و… به این دلیل که خشونتگر و آزارگر را جَریتر کرده، احتمال تکرار خشونت را بیشتر و بیشتر میکند.
بهنظر این یکی از قاعدههای عمومی در واکنش به خشونت باشد و من در ادامۀ این نوشتار تلاش دارم موضوع خشونت علیه زنان در افغانستان پس از حکومت طالبان را مورد توجه قرار دهم. خشونت علیه زنان پس از حاکمیت طالبان در افغانستان را میتوان از دو رویکرد توجه و ارزیابی نمود.
اول: حوزۀ خصوصی، فردی و خانوادگی. دوم : حوزۀ اجتماعی و عمومی
بدون شک آنچه این روزها از خشونت در حوزۀ فردی، خصوصی و خانوادگی بر زنان افغانستان میرود را میتوان به مراتب تشدید شده فرض نمود، چرا که در چهاردیواری نظام سنتی خانوادهها و در سایۀ حکومت ارتجاعی، مردسالارانه و متحجر طالبان که مروّج و حامی ستم و خشونت جنسیتی هستند و ارزشها و بنیانهای اعتقادی حکومتشان بر آن استوار است، خشونت جنسیتی مجال بیشتری برای تقویت پیدا کردهاست. عجیب نیست تحت این شرایط، نه تنها وضعیت سلامت روان و حمایت اجتماعی زنان خشونت دیده بهکلی نابود شدهاست که متأسفانه بهتدریج میتواند ارتکاب انواع مصادیق خشونت علیه زنان به امری هنجار و پسندیده هم تبدیل شود.
از سوی دیگر، پس از روی کار آمدن طالبان، بیش از دو سال است که وضعیت زنان در افغانستان، تاریکترین روزهای خود و بهشکلی شدیدترین آپارتاید جنسیتی عصر حاضر در مقایسه با سایر کشورهای جهان را تجربه میکند. در واقع زنان در افغانستان، نوع دیگری از خشونت عمومی و مشترک را نیز تحمل میکنند. زنان امروزی که سالهاست توانسته آن حقوق اولیۀ انسانی مانند حق تحصیل، آموزش و اشتغال و… را داشته باشد، زیستن درون جغرافیای وحشت طالبانیسم، خارج از تصور میتواند باشد.
اگرچه از همان روزهای نخست، زنان زیادی در افغانستان تا امروز علیه آن حاکمیت زنستیز مبارزه کردند، حتی اگر زندانی و شکنجه شدهاند، اما آیا این نوع مبارزه، شجاعت و خطر کردن را از همۀ زنان افغانستانی میتوان انتظار داشت؟ یا این نوع از مبارزه از پر توقعی و بیمسئولیتی و قدرت تخیلمان نشأت میگیرد؟
در افغانستان سکوت قربانیان آپارتاید جنسیتی را میتوان فهمید، اما سکوت مُطّلعان و آگاهان خشونت و تبعیض علیه زنان افغانستان را چطور؟
منظور من ناظران و مشاهده کنندگانی است که خود مستقیماً خشونتی را روا نداشتهاند، اما مطلعاند، بالغاند، دارای امتیاز و قدرتاند. ممکن است این قدرت و امتیاز در داشتن حداقل «آزادی بیان» باشد، در تریبونی که در اختیار دارند، افرادی که دارای جایگاه اجتماعی، هنری، اقتصادی مناسبی هستند، اما منفعلانه مشاهدهگرند. من سکوت این افراد را اگر بخواهم ابتدا همدلانهتر نگاه کنم، از یک ناآگاهی میتواند بیاید، از ندیدن و ندانستن قدرت و توانی که دارند. اما اگر کمی جدیتر و بیتعارفتر باشم، آن را عدم حس مسئولیتپذیری میدانم. نتیجۀ عافیت طلبی و… آنجا که در خلوت دل شکرگزار این آزادی و امتیاز حداقلی خود هستند و اوج همدردیشان خلاصه میشود به یک افسوس و حسرت و چند ناسزا.
اما اگر بخواهیم فراتر از این سکوت و انفعال، همراهیکنندۀ وضعیت کنونی نباشیم. این را فریاد میزنیم که زنان از رفتن به درس و دانشگاه، شغل و فعالیت اقتصادی محروم شدهاند، امروز تردد آنها بهتنهایی در معابر عمومی برای دریافت و جستوجوی خدمات ضروری پزشکی، بهداشتی، خرید برای خود یا فرزندان و خانوادهشان هم میتواند تبعات و مجازاتی به دنبال داشته باشد.
ما اگر مطلع و آگاهیم، باید جهان را آگاه و بیدار نگه داریم که چگونه خواهران ما و دختران آن سرزمین فراموش شدهاند. به یاد جهان بیاوریم که حبس جمعی و خانگی زنان، این خشونت و محدودیت وصف نشدنی، چگونه امید زندگی را از زنان گرفته است. ما تلاش میکنیم با شکستن سکوت منفعلانه، نگذاریم که خشونت علیه زنان در افغانستان نادیده گرفته و فراموش شود.


