نویسنده: نریمان
من رودابهام؛ دختری از سرزمین شاهنامه!
وقتی کودک بودم، میخواستم داکتر شوم. بزرگتر که شدم، از تیغ جراحی ترسیدم. در واقع، از خون ترسیدم. با دیدن اولین خونی که پیرهن سفیدم را رنگین کرد، ترسم فربهتر شد. وقتی عادت ماهوارم فرامیرسید، دستوپایم را لرزه میگرفت. از حال میرفتم. همهی وجودم را درد میفشرد. دلدردی و بیحالی که از حد و مرزش میگذشت، یک گوشهای، دور از چشم برادران و پدرم میافتادم، گریه میکردم. دلبدی رهایم نمیکرد. خُلقم تنگ میشد. از گپزدن میماندم.
اولینباری که خون از بدنم آمد، شوکهشده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. وقتی از جایم بلند شدم، خون از میان رانهایم میچکید. دست راستم را بهدهانم گذاشتم که چیغ نزنم. تصویر اولین خون در جایی، در ذهنم ماندگار شد که مهمان بودم؛ یعنی خانهی دختر کاکای مادرم… بعد از ظهر بود. وقتی تشناب رفتم، این اتفاق افتاد. تصور میکردم کسی را کشتهام یا کسی تنم را دریده… از اینکه مادرم بفهمد، هراسان بودم. قبلاً مادرم در این باره، چیزی بیشتر نگفته بود. فقط گاهی میگفت: «دختر که جوان شود، از بدنش خون میآید.»
آن روز، دختر کاکای مادرم، متوجه شد. وقتی میخواست تشناب برود، قطرههای خون را دید که در راهروی تشناب ریخته بود. مرا در روی حویلی کانکریتی ایستاد کرد و پیپ آب را «چالان» کرد، از کمر به پایینم را شستوشو داد. بعد، به داخل تشناب رفت، راهروی و دیوار سمت راستش را شست. همه خوشحال شده بودند. به مادرم تبریک میگفتند. من اما شَرمیده بودم و از این اتفاق خجالت میکشیدم. مثل بارانی که ناخواسته ببارد، قطرهقطره میچکیدم. کلانتر که شدم، فهمیدم. دیگر نترسیدم. فقط دلدردی و کماشتهایی اذیتم میکرد.
مکتب خلاص شد. دانشگاه رفتم. چشمم روشن شد. خیلی چیزها را آموختم. سعی کردم خصوصیات بدنم را بیشتر بشناسم. با تن خودم آشتی کنم و زنانهگیهایم را بپذیرم و از ابراز آنها خجالت نکشم.
از همان کودکی، عاشق شعر و ترانه بودم، حتا در مکتب در گروه ترانهخوانی بودم. گهگاهی به کتابهای پدرم سر میزدم، فال حافظ میگرفتم. یکی و دو صفحه شاهنامه میخواندم. اینها مرا به دانشکدهی زبان و ادبیات پارسیدری استاد ربانی بُرد. روزها گذشت و من بیشتر با احساساتم آشنا شدم. کَیفوکان عواطفم را درک کردم.
سال دومم در دانشگاه بود که هوای عشق بهسرم زد. قلبم را دادم کف دست پسر مامایم. او نیز ادبیات میخواند، فقط صنفهای ما فرق داشت. چند ماه بعد، نامزد شدیم. در اوایل فکر میکردم عشق، آزادی مطلق است؛ رهایی از سلطهی مردانه است؛ اما نبود. زمانی که عشق ما بیشتر ریشه دواند، آزادیهای بسیارم را گرفت. محدودم کرد. دایرهی ارتباطم را تنگتر ساخت. رنگ لباسهایم تغییر کرد. اینکه با چه کسی گپ میزدم، با چه کسی میخندیدم، و چه نوع لباسی را میپوشیدم، بهوجود آمد. مثل کبوتری شده بودم که هر روز بالهایش را قیچی میکنند. هر روز از پریدن میماندم.
ولی باخودم میگفتم: خوب، عشق است دیگر، باید حرف معشوق را به جان خرید. هر روز که میگذشت، رفتارهای پسر مامایم تغییر میکرد. مانند یک تفتیش عقاید، تعقیبم میکرد. اگر یک دقیقه دیرتر به زنگش جواب میدادم، بعد از سلام خشکی، میپرسید: «چرا مصروف بودی؟ با کی گپ میزدی؟ چرا اول متوجه زنگم نشدی؟» آسمان و زمین، روی سرم میچرخید. نمیدانستم چه بگویم. بعد برای اینکه خاطرش را جمع کنم، میگفتم: «با خالهام گپ میزدم.» اگر رنگ لبسیرینم تغییر میکرد، حتماً شب میپرسید: «تو میفهمی که از این رنگ خوشم نمیآید. چرا به لبهایت زده بودی؟» بعد در جوابش میگفتم: «درست است. دیگر تکرار نمیشود.»
سرانجام، دانشگاه تمام شد؛ اما شککردنهای او تمام نشد. صدتا حرف «ناق» از دلش درمیآورد و از پشت موبایل میگفت. باید گوش میکردم و مخالفتی نشان نمیدادم. اگر خلاف گفتههایش چیزی میگفتم، دو هفته موبایلش را خاموش میکرد. من اما در آتش عشق، بریان میشدم، مثل کبابی که روی کوره گذاشته باشند، دمبهدم پکه کنند. خوابم نمیبرد. تا صبح گریه میکردم. زانوی غم بغل میگرفتم. هیچکس نمیفهمید که چه میکشم. اگر در چنین مواقع، پریود میبودم، با سایهام نیز جنگ میکردم. قسمتهای بدنم را با ناخنهایم میخراشیدم. وقتی از جایم بلند میشدم، چشمهایم سیاهی میکردند.
فکر میکردم با گذشت یکی دو سال، آدم میشود، نشد. هیچچیز تغییری نکرد. همیشه مثل یک مستنطق، رفتار میکرد. باید از تمام لحظاتم برایش گزارش میدادم. خسته شده بودم و شنوندهای نداشتم. یک روز گفت: «میخواهم امسال طُوی کنم.» من در جوابش گفتم: «هرچه خیر ما باشد، همان خواهد شد.» سرانجام، در بهار ۱۳۹۸ ه.خ. برای «طُویبُری» آمدند. پدرم با بزرگان خانواده در مهمانخانه نشسته بود. وقتی از من پرسید که چه کار کند. گفتم: «میخواهم جدا شوم.» همان روز، از شر یک انسان شکاک نجات یافتم. نفس راحتی کشیدم. در مقابل آیینه به چهرهی زرد و زارم، قهقهه خندیدم. سبک شدم.
پدرم از تمام اوقاتتلخیهایم خبر داشت. دیگر به تنگ آمده بودم از دست عشق و عاشقی… شاید مردم خیرش را دیده باشند؛ ولی من یک ذره هم ندیدم.
دو سال گذشت. طالبان آمدند و کارم را در وزارت داخله از دست دادم و خانهنشین شدم. وضعیت زنان کشورم اجازه نداد که در خانه باشم. با دختر خالهام مدینه به جمع زنان و دختران معترض پیوستم. شش و هفت ماه، در سرکها صدا بلند کردیم و «نان، کار، آزادی» شعار دادیم. سرانجام، گروه ما توسط طالبان دستگیر شدند. آن روز در خانه بودم؛ چون حالم خوب نبود. دوستانم مدت هژدهروز را در زندان سپری کردند. در این جریان، اسناد و مدارکم را ترتیب دادم برای بیرون شدن از کشور. پس از مدتی، با برادرم به ایران آمدم. دو ماه در ایران ماندم. سرانجام به فرانسه رفتم. و برادرم به کشور برگشت.
من در ازدواج و عشق، دنبال آزادی بودم. تلاش میکردم کسی را پیدا کنم که پای رابطه بماند و تعهد داشته باشد. همدیگر را بشنویم. هنجارهای ناپسند را بشکنیم. از بردهگی نجات یابم. به هم اعتماد داشته باشیم؛ چون زنان در عشق، فداکاری میکنند و همهی وجودشان را قربانی میکنند؛ ولی مردان، اینطور نیست؛ عشق یک قسمتی از زندهگیشان بهشمار میرود.
تصور میکردم در فرانسه میشود عشق را پیدا کرد. تصمیم گرفتم که به خواستگاری یکی از اقوامم پاسخ مثبت بدهم. پسر تحصیلکردهای بود. چند ماهی باهم گفتوگو کردیم. کافههای زیادی را دیدیم. همچنان خانواده هم اصرار میکردند که پسری با اصلونسبی است. سرانجام، آمادهی ازدواج شدم. وقتی وارد زندهگی مشترک شدم، شریک زندهگیام را بیشتر شناختم. دو ماه بیشتر دوام نیاوردم. از همدیگر جدا شدیم. البته این جدایی هم به درخواست خودم صورت گرفت. او مردی نماند که عادتهای گذشتهی خود را ترک کند، به رابطه تعهد داشته باشد. هم در خانه تلویزیون میدید، هم پنهانی به سینما میرفت. یک روز، مشتش وا شد و طشت رسواییاش از بام افتاد.
دیگر به حرف خانواده گوش نکردم. هوا و هوس عشق و دوستداشتن را از کلهام بیرون کردم. جای قلبم، سنگ بزرگی را گذاشتم که تکان نخورد. بیخی کرخت شدم. هرچه بود از چشمهایم بیرون ریخت. به روی باغهای سرخ و سبزی که مردان در اول رابطه به زنان نشان میدهند، خط کشیدم. گوشهایم را از این نوع مزخرفات خالی کردم. پس از آن، پناه بردم به خودم. البته این پناهبردن-ساده نبود، بهای هنگفتی برایش پرداختم. شبها و روزهای زیادی را با گریه سر کردم و با وحشت به فرجام رساندم. تنها خودم بودم و تنهاییِ ترسناک زنانه. در شهری که هیچکس نمیپرسید چه ساعتی از خواب بلند میشوی! چه ساعتی واقعاً نمیخندی. من به گریه معتادم، از شادی قرضدار!
حالا در یک دانشگاه درس میخوانم. نصفوقت در یک رستوران کار میکنم. نه به ازدواج فکر میکنم، نه به عشق… حتا اگر سراغم بیاید، سرکوبش خواهم کرد. عشق؛ یعنی صداقت، دفنکردن دروغ، فقط یک نفر را دیدن…! اگر آن یک نفر هم پیدا نشود، تنهایی، لذتبخش است.



دیدگاهها 2
درسته برای بعضی ها همین طور است و برای بعضی ها نیست .
مثلا من خودم اقدر در عشق زیاده روی میکنم طرف مقابل را غرق میکنم او هم فرار میکند . هرچی کوشش میکنم که میانه رو باشم نمیشه درست مثلی پسر عمه این بانو شکاک بد بین و خیلی وابسته استم .
اما خواهرم و شوهر خواهرم از کودکی همه دیگرا دوست داشتن
و ازدواج کردن بین شان عشق ، اعتماد و احترام است .یک حرف کوچک را هم از دیک دیگر خود پنهان نمیکنند . از همه مهمتر اخلاق شان به هم میخوره
هر دو بین هم تحمل نمیتواند.
من در روابط عاطفی خیلی غرق میشوم انقدر. محبت و. زمان به جانب مقابل میدهم که خواه دوستم باشد یا اشنا از من فرار میکنند. در حالیکه در ابتدا از من خیلی خوش همه میاید. اما توجه بیش از حد باعث میشود همه از من فرار کند. من هرگز عاشق کس نشده ام و دراینده هم فکر نکنم عاشق شوم چون از برقراری روابط و شکست ان خیلی میترسم.