نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

نسیمه و زرمینه، خواهرانی‌ که قربانی ازدواج اجباری شدند

  • نیمرخ
  • 20 حوت 1402
24

 دل‌افروز

نسیمه سه سال پیش خواستگاری به‌ نام صفدر داشت. صفدر آن وقت‌ها ۴۰ سال سن داشت. نسیمه‌ تازه به سن شانزده سالگی قدم گذاشته بود، دختر نوجوانی که داشت برای خود رویا می‌بافت. حتی در تصورش هم نیامده بود، این‌که روزی با مردی هم‌سن‌ پدرش ازدواج کند.

 نسیمه (مستعار) بارها به این خواستگاری جواب رد داده بود و خانواده‌اش هم هیچ رضایت نمی‌دادند. فامیل صفدر هم به خواستگاری دختران نوجوان دیگر رفتند و آن‌ها هم قبول نکردند.

چند ماه بعد آوازۀ رابطۀ عاشقانۀ شدید نسیمه با پسری به نام ضیا در محله به گوش همگان رسید و فامیل نسیمه چون خانواده‌ای سنتی بودند، عاجل خواستند تا نسیمه را راهی یک خانۀ دیگر کنند. دیدند که کس دیگری به خواستگاری نسیمه نمی‌آید و فامیل صفدر، پول خوبی به صفت طویانه می‌دهند، عاجل به مادر صفدر احوال دادند که بیا و دختر را به پسرت بگیر. 

این‌جا بود که آتش ظلم شروع به سوزاندن نسیمه کرد. نسیمه از شور و احساسات نوجوانی خیری ندید و خیلی زود قربانی راه‌ رسیدن به آرزوهایش شد. به قول مادرکلان نسیمه که گفته بود: «این کار خیر را زودتر خلاص کنید.»  فامیل صفدر، خیلی زود همه‌چیز را سربه‌راه کردند.

 در ماه عقرب سال ۱۴۰۰ خورشیدی پیوند نامزدی اجباری میان نسیمه و صفدر انجام شد. هیچ‌کسی به خواسته‌ها و حرف‌های نسیمه گوش نداد. بعد از یک سال نامزدی، فامیل‌های هر دو طرف آمادگی‌ جشن عروسی را می‌گیرند. به گفتۀ دوستان نسیمه، او که از این وضعیت به ستوه آمده بود، می‌گفت: «عروسی من و صفدر را در خواب هم دیده نمی‌توانید.» او نمی‌خواست  به سرنوشتی که قرار بود کسانی دیگر برایش رقم بزنند تن بدهد و باقی عمرش را با کسی زندگی کند که هیچ اشتراکی با هم ندارند.

 ابراهیم (مستعار)، یکی از نزدیکان خانوادۀ نسیمه است، وقتی از او در مورد سرنوشت نسیمه پرسیدم، کمی مکث کرد، انگار می‌خواست آن اتفاق را با تمام جزئیاتش به یاد بیاورد، چهره‌اش حالت غمگینی به خود گرفت و گفت: «من در یک عروسی خبر بودم. صبح زود تصمیم داشتم آرایشگاه بروم و بعدش حمام؛ وقتی از خانه بیرون شدم، از خانۀ نسیمه‌‌شان که در همسایگی ماست، سر و صدایی را شنیدم. دوباره به خانه برگشتم و مادرم را گفتم یک‌بار به خانۀ کاکا غلام برود که چه گپ شده‌است. وقتی مادرم رفت، من بیش‌تر کنجکاو شدم و دوباره بیرون رفتم. چند دقیقه‌ نگذشته بود که مادرم به خانه برگشت و گفت: «نسیمه فوت کرده! »

 ابراهیم در ادامه گفت: «نسیمه را دو روز پیش در کوچه دیدم، چند روز به عروسی‌اش مانده بود، چطور یک‌دفعه‌ای فوت کرد؟ در روز دفن نسیمه، فامیلش می‌گفت که در اثر زغال‌گرفتگی از دنیا رفته‌است. اما مردم تعبیرهای متفاوت از آن حادثه داشتند؛ یکی می‌گفت که خودکشی کرده. یکی می‌گفت که مریض بود. یکی می‌گفت که جوان‌مرگ و زاره‌کفک شده؛ یکی می‌گفت که مادرکلان یا پدرش او را خفک کرده‌اند و خلاصه هر کسی چیزی می‌گفت و تبصره می‌کردند؛ اما در این میان خانوادۀ صفدر به حرف‌ هیچ‌کسی گوش نکردند و خواهان این بودند که جسد نسیمه را به طب عدلی ببرند؛ چون راضیه (مادر صفدر) در شفاخانۀ افغان‌_جاپان کار می‌کرد، با طب عدلی که در چند قدمی شفانۀ افغان‌-جاپان بود، آشنایی خیلی خوب داشت و می‌خواست همه‌چیز را واضح سازد که در اصل چه اتفاقی افتاده‌است؛ مگر نمی‌دانم چه شد که صدای‌شان یک‌دفعه‌ای پایین شد و راضی شدند که نسیمه را دفن کنند.»

 دو ماه بعد از مرگ نسیمه، خانوادۀ صفدر برای باز پس‌گیری پولی که به پدر نسیمه داده بودند، آمدند و خواهان این شدند که غلام (پدر نسیمه) باید به وعدۀ روز مرگ نسیمه عمل کند و آن وعده چنین بود: «شما جنازه را به تکلیف نسازید و به طب عدلی نبرده و آبرویم را نبرید، من پول‌تان را می‌دهم و این لطف‌تان را هم جبران می‌کنم.» پدر نسیمه گفت که پول‌تان در مراسم کفن‌ و دفن نسیمه و خیرات مصرف شد؛ حالا چیزی در عوض ندارم؛ اما می‌توانم که زرمینه دختر دومی‌ام را برای‌تان بدهم. تا هم شما راضی شوید و هم سر این آتش، آب بیفتد.

 ابراهیم هنگامی که این اتفاق وحشتناک را قصه می‌کرد، بار‌ها سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «وقتی‌که پیشنهاد خانوادۀ صفدر را شنیدیم، فکر نمی‌کردیم خانوادۀ زرمینه، ازدواج زرمینۀ سیزده ساله و صفدر را قبول کنند، آن‌ها نسیمه را قربانی کردند و باید یک درس برای‌شان می‌شد؛ ولی این اتفاق افتاد و پدر نسیمه این‌بار دختر دیگرش را به عقد صفدر درآورد. نمی‌توانستم درک کنم، چگونه  قبول کردند؟ تمام مصارف‌شان حدود سه صد هزار افغانی می‌شد، چطور این کودک را هم قربانی کردند؟»

همچنان بخوانید

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

شام‌های ترسناک کابل؛ روایتی از زورگیری، سرقت و بازرسی بدنی زنان

این علامت‌های سؤال‌ هنوز هم برای ابراهیم حل نشده باقی مانده‌است: «آن‌قدر ناراحت شدم که گلویم را بغض گرفت، چطور یک پدر این‌قدر ظالم و یک مادرکلان این‌قدر بی‌رحم می‌شود؟ اصلاً باورم نمی‌شد.»

 به گفتۀ یکی از نزدیکان نسیمه، مادرش از اول مخالف این اتفاق‎‌ها بود؛ ولی در چنین خانوادۀ سنتی که حرف کلان‌ها، سنگ تمام همۀ مسائل‌ است، هیچ اختیاری در این مورد نداشته‌است. او در موجودیت مادر شوهرش، لب باز نمی‌توانست؛ چون برایش بارها و بارها گفته بود: «تا من زنده هستم تو حق نداری در مورد این مسائل‌ حرف بزنی و تصمیم بگیری.»

 صدف، تنها دوست و هم‌راز زرمینه بود. او کسی بود که زرمینه می‌توانست تمام دردهایش را راحت برایش قصه کند و ساعت‌ها با هم دردهایش را گریه کنند، می‌گوید: «من به درد‌های زرمینه هیچ مرهمی نداشتم، فقط می‌توانستم همراهش یک‌جا گریه کنم، واقعاً زرمینه قربانی شد.»  حالا دو سال از مرگ نسیمه می‌گذرد و همین دو روز قبل عروسی‌ زرمینه و صفدر برگزار شد؛ عروسی که پایان دل‌خوشی‌های زرمینه است و ادامۀ فرهنگ مردسالاری و کودک‌همسری در سرزمینی به‌نام افغانستان. وقتی از صدف در مورد روز عروسی پرسیدم، اشک در چشمانش حلقه زد و هم‌زمان که داشت با تار‌های چادرش بازی می‌کرد، گفت: «هر کسی‌که در عروسی آمده بود از گریه‌های زرمینه ناراحت می‌شد و با خود چیزهایی می‌گفت؛ عده‌ای را دیدم که مثل من پنهانی اشک می‌ریختند.»

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیآزار و اذیت زنانازدواج اجباریخشونت علیه زنانطالبان خانگیمحدودیت علیه زنان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN