نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

آخرین خداحافظی با دیوارهای مکتب

  • نیمرخ
  • 6 اسد 1404
Website

نویسنده: آمنه تابش

به صدای دوستم که درباره‌ی زیبایی‌های «جهان‌گردی» صحبت می‌کرد، گوش می‌دادم. همه‌ی ما برنامه‌ریزی کرده بودیم که بعد از فارغ‌شدن از مکتب در یک کشور بورسیه شویم. همه از قبل وظایف خود را مشخص کرده بودیم. سحر به من ‌گفت: «من به تمام دنیا سفر خواهم کرد. بعد تو در سرخط خبر از آن یادآوری کن، باشد؟» با چهره‌ی بشاش گفتم: «چشم. می‌گویم دوست خوبم سحر، ریکارد سفر به جهان را شکستانده است.» همه‌ی ما آرزوهای گوناگونی را در سر می‌پروراندیم؛ بی‌خبر از آن‌که روزگار برای ما سرنوشت دیگری را رقم زده بود؛ سرنوشتی که همه‌ی این رؤیاها را به قبرستان آرزوها می‌کشاند. فکر هم نمی‌کردم که روزی اندیشدن به این رؤیاهای زیبا، یک خواب و خیال خواهد بود، نه واقعیتِ محض.

چند روز بعد صدای دروازه‌ی صنف به صدا درآمد. مدیر داخل صنف شد. رو به ما کرد و گفت: «دختران خوبم، امتحان وسطِ سال شما آغاز شده است. شاید این آخرین امتحان شما باشد که سپری می‌کنید.» همه‌ی ما فکر کردیم که مدیر با ما شوخی می‌کند. هرگز این حرفش به حقیقت مبدل نمی‌شود. سرانجام، امتحان سپری شد. آن روز، آخرین روزِ امتحان‌مان بود. شاید آخرین خداحافظی با رؤیاهای‌مان، با رفیق‌هایی که فراتر از یک خواهر بودند، با استادان، صنف، چوکی و آگاهی.

در سال‌های گذشته، زمانی که نمرات و پارچه‌ها داده می‌شدند، همه استرس داشتیم که چند نمره اخذ کرده‌ باشیم؛ اما این‌بار خبری از استرسِ نمرات نبود، بلکه ترس از حاضرنشدن به صنف بود. استاد، نام مرا و چند دوستِ دیگرم را که بلندترین نمره را اخذ کرده بودند، صدا زد؛ ولی بی‌تقدیرنامه و بدون مدال. درد آن روز، تنها روی دوش من و بقیه دختران نبود، بلکه غم عظمیی بود که کمر استادان و مدیر را خم کرده بود. مدیری که فرزندان مملکت را مثل فرزندان خودش بزرگ کرده بود. چگونه می‌توانست بگوید دیگر برای آگاهی‌و دانش وارد این‌جا (مکتب) نشوید؟ و استادانی که نقش مهمی در رسیدن به رؤیاهای‌مان داشتند، با چشمان غطه‌ور در اشک و لب‌هایی که توان حرف‌زدن نداشتند، چند جمله‌ای را با تلخی ادا کردند.

وقتی که برای گرفتن پارچه، واردِ اداره شدیم، استاد با بغضی که در صدایش موج می‌زد، گفت: «نمی‌دانم برایت تبریک بگویم، یا تسلیت. روزی که غم و شادی باهم می‌آیند، امروز است. روزی که بلندترین نمره را اخذ کرده‌ای؛ اما به‌خاطر دختر بودنت دیگر نمی‌توانی به صنف حاضر شوی. مرا ببخشید که نمی‌توانم برای شما کاری انجام بدهم؛ ولی هرگز این حرف مرا فراموش نکنید که آن‌ها فقط دوست دارند شما را خانه‌نشین کنند، شما نباید اجازه بدهید. شاید این محدودیت‌ها تبدیل به فرصت شوند. پس در هیچ زمان و مکانی دست از رویاهای‌تان نکشید.»

استاد، حرف‌های خود را گفت و از اداره خارج شد. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد تا چند روز دیگر تمام رؤیاهای‌مان غیرقابل تحقق می‌شود. برای آخرین‌بار همدیگر را در آغوش کشیدیم و برای بدبختی‌های‌مان گریستیم. آن روز آخرین اشخاصی که از مکتب خارج شدند، ما بودیم. بعد از آن، تعداد زیادی از دوستانم-که روزی رؤیاهای بزرگی داشتند؛ اما با اصرار خانواده عروسی کردند. کسانی هم که در خانه مانده بودند، حال خوبی نداشتند. من به مدت سه ماه از خانه خارج نشده بودم؛ چون دلیلی برای خارج‌شدن نداشتم. تمام رفت‌وآمدهای من، تا همان مکتب بود که دیگر محال بود که به آن‌جا پا بگذارم.

دختری که در میان بدبختی‌هایش دنبال چند سطر کتاب رفت. در میان روزهای سیاهم فقط خواندن و غرق‌شدن در قصه‌ها بود که می‌توانست مرا از آن زندگی فلاکت‌بار نجات دهند. بعد، فصل زمستان فرا رسید و رفت. بهار آمد؛ اما بهار برای من هیچ معنایی نداشت؛ چون‌ در این بهار نه زنگ مکتب به صدا در می‌آمد، نه کتاب‌های درسی‌ام را لمس می‌توانستم. سهم من فقط نشستن در کنجِ خانه، دور از آگاهی و غصه‌خوردن بود. اما در این ایام، مدیر با پیامی که برایم فرستاد، رؤیاهایم دوباره رنگِ امید گرفتند و به پرواز درآمدند.

استاد، درست گفته بود. این محدودیت‌، فرصت جدیدی سر راهم قرار می‌دهد. شاید دور و دارز باشد؛ اما خوش‌حالم که رؤیاهایم فقط رؤیا باقی نمی‌مانند. این محدودیت‌ باعث شد که آدم دیگری شوم، با آدم‌های بیشتر آشنا شوم. و قدرت و جایگاه زنان و دختران را درک کنم که چه به اندازه قدرت‌مند هستند. وقتی هم‌صنفانم عروسی کردند، دیگر اجازه‌ی رؤیاپرادزی نداشتند.

روزی یکی از آن‌ها را دیدم که طفلکی در آغوش داشت. زیر چشم‌هایش سیاه و کبود شده بود. زنده‌گی با آن دخترِ شوخ چی‌ کرده بود؟ دختری که خنده‌هایش همیشگی بود؛ اما حالا غمگین‌ترین چهره‌ی جهان را به خود گرفته بود؛ گویی از عزاخانه بیرون آمده باشد. نزدیکم که آمد، گفت: «آمنه تو هستی؟» با تکان سرم، مرا بیشتر در آغوشش کشید و ادامه داد: «خوش‌حالم که دوباره می‌بینمت. راستی، از درس‌ها چی‌ خبر؟» هر دوی ما می‌دانستیم که اداکردن این جمله چقدر دشوار است.

پس از مکث کوتاهی در جوابش گفتم: «فعلاً در یک مراکز آموزشی درس می‌خوانم.» پس از آن، لبخند تلخی گوشه‌ی لب‌های ترک خورده‌اش نشست و افزود: «خوش‌ به‌حالت. من اما تمام شدم. دیگر نتوانستم به چیزی فکر کنم… تو روزی دوست‌داشتی خبرنگار شوی. هیچ‌وقت اجازه‌ نده که صدای دختران خفه شود. تا می‌توانی از رنج‌های مشترک ما بنویس! باید جهان بداند که با چه سختی‌هایی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنیم. من به تو باور دارم که مثل گذشته روی حرف‌های خودت ایستاده‌ای. شاید قسمت نبود که از موفقیت ما در سرخط خبر حرف بزنی، حداقل از رنج‌های مشترک ما حرف بزن-که جهان بفهمد. و این‌ها نیز بدانند که محدود کردن دختران، تنها زن و دختر را نابود نمی‌کند؛ بلکه تمام جامعه را به خاکستر می‌نشاند و زندگی را در کام جهل و نادانی فرو می‌برد.»

همچنان بخوانید

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

هویت چندفرهنگی اطفال: دگرگونی‌ها وچالش‌های خانواده‌ها در پسا ‌مهاجرت

موضوعات مرتبط
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN