نویسنده: نریمان
هیچچیز بهاندازهی فقر، کشنده نیست. وقتی میآید، همهچیز را باخود میبرد؛ زیرا گرسنهگی دیو سیاه است، نه آبرو میشناسد، نه عزت… وقتی در خانهی آدم لنگر بیندازد، گَرد گِلیم را نیز میتکاند. فقر، مرگ تدریجی است. ذرهذره آدم را میکشد؛ تا اینکه آمادهی گور بسازد. معمولاً دختران و پسرانی که در خانوادههای فقیر بهدنیا میآیند، آرزو ندارند، رؤیا را نمیشناسند. تنها چیزی که بسیار دارند، حسرتهای روشن است و غمهای تاریک!
در این روایت، سراغ دختری رفتهام که حاضر میشود برای آرامش بخشیدن به خانوادهاش قربانی بدهد. از آرزوهایش بگذرد، تا چینهای صورت پدر و مادرش را کمتر کند. و صدای خستهی پدر را از گوشههای شهر جمع کند، در عقب دخل یک خوراکهفروشی قایم کند.
به خانهی زن مامایم میروم، تا با دختر خالهاش گپ بزنم. زن مامایم قبول میکند که به زینب زنگ بزند. بعد از سلام و احوالپرسی، از او میخواهد که ماجرای زندهگی خود را برایم قصه کند. هیچوقت مرا زینب ندیدهاست. فقط کموتُم دربارهام از زبان دختر عمهاش شنیدهاست. صدای گریهی کودکی به گوش میرسد. صدا خفه میشود. به اتاق دیگری میرود. صدای قفلکردن دروازه را میشنوم. پنجدقیقهای پشت خط منتظر میمانم، تا صدای زینب را بشنوم. او بدون آنکه زمان زیادی را هدر بدهد، اینطور روایت میکند:
«تا که یادم میآید، زندهگی ما خوب نبود. همیشه دسترخوان ما خالی بود. نان بود؛ ولی کم بود. اگر شب را میخوردیم، نگران صبح بودیم. پدرم کسبوکارِ خاصی نداشت. هیچ شغل و حرفهای را هم بلد نبود. زمستان که میشد، خستهی گل آفتابپرست و جَواری بریان میفروخت. تابستان که فرامیرسید، کراچی آیسکریم میگرفت و کوچهبهکوچهی شهر چاریکار را میگشت. بعضی روزها صدایش مینشست، مثل اینکه سُرمه را قورت کرده باشد.
وقتی به خانه میآمد، دیگر حال نداشت. خسته و کوفته میبود. کمتر حرف میزد. گاهی هیچ حرف نمیزد. فقط خَپوچُپ در بالا سر خانه به پشتی تکیه میداد و غرق چُرت و فکرش میبود؛ گویا کشتیهایش غرق شده باشد. بعد، مادرم میکوشید از دهانش حرف بکشد. وقتی پدرم سکوت میکرد، مادرم هراسان میشد. پدرم پای دردی شدیدی داشت. باید هر شب، کف پاهایش را با روغن سیاهدانه یا زیتون چرب میکردم. دلم میچکید، وقتی لنگلنگان راه میرفت.
چهار خواهر و دو برادر هستیم. من از همه بزرگترم. امسال هژده ساله میشوم. روزی که بهدنیا آمدم، ملای مسجد، اسمم را زینب گذاشت. پدرم نیز چیزی نگفت. شاید خنده کرده باشد. برادرانم خُرد و ریزه هستند. نمیتوانند کار کنند. مادرم نیز اجازه نمیدهد. میگوید دنیا خراب است. بچههایم هنوز خُرد هستند، باید مکتب بروند؛ درس بخوانند، تا از این بدبختی خلاص شویم. هرگز مادرم طعم شادی را نچشیدهاست.
سه سال پیش که خانه خالهام رفته بودیم، دختر کلان خالهام گفت: «مادر تو هیچ طالع ندارد. شوهر اولش بیستویک سال پیش، پودری شد. سرانجام گم شد. هیچکس از زنده و مردهاش خبر ندارد. وقتی دوباره ازدواج کرد، با این مرد هم خوشبخت نشد و چهرهی آرامش را ندید. مثل اینکه خالهام از روز ازل بدبخت بهنیا آمده بود. در جوانی، زندهبیوه شد. حالا هم شب و روز خود را به دشواری میگذراند. دعا میکنم که روزگارتان خوب شود. دیگر اشک خالهام روی مژگانش نباشد.»
بعد از آن روز فهمیدم که مادرم یک زخمکاری دیگر هم داشته؛ شوهر اولش که پودری شد و ناپدید گشت. نمیدانیم مرده یا از اینجا رفتهاست. مادرم هیچوقت دربارهاش حرفی نزده، حتا یک کلمه هم نگفتهاست. پدرم نتوانسته برایش زندهگی آرامی بسازد. اگر شب را خورده، به فکر صبح بوده که چطور میشود. وقتی به پدر و مادرم میدیدم، زندهگی سرم تلخ میشد. پُت از همه گریه میکردم. آمادهی هرگونه قربانی میشدم، تا روزگار ما بهتر شود. دیگر پدرم در سرکها خاک و گرد تنفس نکند. با چهرهی زرد و عبوس به خانه نیاید.
یکونیم سال پیش، یکی از همسایههای ما به خواستگاریام آمد. در اول فکر کردم برای پسرشان آمده؛ اما نه… برای شوهر پنجاهوهشت سالهاش آمده بود. چندبار رفتوآمد کردند. بعد مادرم با من مشورت کرد. میخواست نظرم را بداند. اصرار داشت که مردَکه عمرش را خوردهاست، جوابشان میدهم. مادرم مخالفت میکرد؛ اما من خودم خواستم که آن مرد را به همسریام قبول کنم. در حالی که میدانستم صاحبِ نواسه است. دختران جوان دارد؛ پسران زندار…
همیشه میخواستم کاری کنم که خانوادهام را از این بدبختی مدام نجات بدهم. پاهای پدرم درمان شوند. تکلیف قلبی مادرم خوب شود. برادرانم بتوانند مکتب بروند و خواهرانم شاد باشند. سرانجام، به خواستگارم که مرد پولداری بود و تجارت آرد و برنج را میکرد، «بلی» گفتم. در بین یک هفته نامزد شدم. سه ماه بعد عروسی کردم. به پدرم یک «لَک» افغانی «قَلین» دادند؛ اما جهیزیه را زیاد آوردند. همچنان شوهرم تمام مسؤولیت زندهگی خانوادهام را به دوش خود گرفت. گفته بود که حتا آیندهی برادر بغلیام را نیز میسازد. همینطور هم شد. پاهای پدرم را تداوی کرد. مادرم را به پاکستان برد، تا بیماری قلبیاش خوب شود. همچنان برای پدرم دکان خوراکهفروشی جُور کرد. پس از آن، صدای پدرم در کوچهها و سرکهای چاریکار، سرگردان نگشت و خاک نخورد.
شانزده ساله بودم که عروسی کردم. حالا یک پسر دارم. شوهرم خیلی دوستم دارد. وقتی نگاهش میکنم، چهل ساله بهنظر میرسد. مادرم میگفت: «مرد که پول داشته باشد، به زودی پیر نمیشود.» راست میگفت. پدرم در چهل سالهگی نمیتوانست درست راه برود. صورتش چینوچروک انداخته بود. پنجدقیقه هم که بیکار میماند، غصه میخورد و چُرت میزد. همیشه میگفت: «چطور کنم؟» این چطور گفتنها، مرا ناآرام میساخت و غمگین. او تلاش میکرد که «شیرِ مرغ و جانِ آدم» را برای ما فراهم کند؛ اما نمیتوانست. زندهگی به ما نمیخندید. افسار شادی و آرامش از دست پدرم دررفته بود.»
زینب، قربانی میدهد، تا خانوادهاش را از تیرهروزی نجات دهد. زندهگی خواهر و برادرش ساخته شود؛ مکتب بروند و درس بخوانند. قلب مادرش بهتر شود. پای دردی پدرش درمان شود. شبیه او در این وطن، کم نیست. زن، همیشه قربانی دادهاست، تا جلو فروپاشی زندهگی را بگیرد. سفرهی خالی را پر کند. اشک مادر را ببندد. غم خواهر را دُور کند. این خاک، گور آرزوهای مدفون است؛ آرامگاه رؤیاهای عقیم است. زن، همیشه میسازد، میسوزد و میمیرد. هرگز عزاداری او پایان نمییابد.
در واقع، زن است که چرخهی زندهگی را میگرداند. زن اگر نادیده گرفته شود، دیده نشود، روح هستی، خشک میشود. زن، نبض هستی و زیور زندهگی است. چراغی که همواره میسوزد، تا جامعه روشن گردد.


