نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

سه دختر و مادر قهرمان

  • سایه
  • 22 قوس 1402
WhatsApp Image 2023-12-05 at 08.45.26_23e4cbed

ساعت ده صبح بود که از یک شماره‌ی ناشناس در پیام‌رسان واتس‌اپ، پیامی دریافت کردم: «سلام، من روحینا هستم، شماره تان را از دوستم که روایت مادرش را نوشته بودید، گرفتم. دوست دارم روایت زندگی ما هم نشر شود.»، در جوابش نوشتم، من فقط می‌توانم قصه‌ی زندگی‌تان را بنویسم و برای این ‌که کسی به شما کمکی کند، کاری انجام داده نمی‌توانم.

اندکی بعد جواب داد: «می‌دانم. می‌خواهم حقیقت زندگی ما مکتوب شود و آدم‌هایی که بعدها این روایت را می‌خوانند، بدانند که زنان افغانستان، به خصوص مادر من، با چه قهرمانی و با چه دشواری تمام دخترانش را حمایت کرده و در سایۀ حاکمیت یک گروه زن‌ستیز هرگز تسلیم نشده و دخترانش را حمایت کرده اند.»

برای گرفتن بیشتر جزئیات به دختری که خودش را روحینا معرفی کرده بود، تماس گرفتم. بعد از این‌ که توضیح داد چگونه شماره مرا پیدا کرده، نزدیک به ده دقیقه در مورد زندگی‌شان قصه کرد. قرار شد بعد از ظهر همان روز به خانه‌ی‌ شان که در یک محله‌ی فقیر نشین کابل است، بروم.

ساعت از دوی عصر گذشته بود که با رهنمایی روحینا از پشت گوشی موبایل وارد کوچهٔ خلوتی شدم که از جاده‌ی عمومی قریب نیم ساعت فاصله داشت، البته قبل از رفتنم روحینا تذکر داده بود که مسیر خانه‌ی آن‌ها دور است.

نصف مسیر را طی کرده بودم که روحینا از طریق واتس‌اپ، لوکیشن/ جانما فرستاد، وقتی لوکیشن را دنبال کردم مرا به خانه‌ای نسبتا مدرنی برد که در وسط یک کوچه قدیمی‌ قرار گرفته بود و دختری که حدس زدم روحینا باشد، پیش دروازهٔ سبز رنگی منتظر ایستاده بود. وقتی سلام گفتم، با خنده‌ای گفت: «به خانه‌ی فقیرانه‌ی صابره خوش آمدی.» در ادامه خودش توضیح داد که اسم مادرش صابره است.

مرا به داخل حویلی رهنمایی کرد، وقتی پیش‌تر رفتم دیدم که زنی با تیشه‌ای چوب می‌شکست. قبل از این که حرفی بزنم، روحینا نزدیک آن زن رفت و با لبخند گفت: «همان قهرمانی را که می‌گفتم این زن است، این مادرم است، صابره جان.»

صابره زنی 47 ساله‌ای است که نزدیک به 13 سال پیش شوهرش را از دست داده است. به گفته‌ی او، شوهرش کارمند یک موسسه ماین پاکی بود. او در ولایت غزنی در اثر انفجار ماین، جانش را از دست داده بود. صابره از آن روز به بعد سرپرستی خانواده‌ی چهار نفره اش را به دوش می‌گیرد و دخترانش را حمایت می‌کند تا درس بخواند.

او برای هر یکی از دخترانش الگوی از شجاعت و استواری است. وقتی از روحینا پرسیدم که اگر بخواهی مادرت را تعریف کنی چه می‌گویی؟ در جوابم گفت: «زنی که بیش از تمام آدم‌ها قوی است.»

صابره در این سال‌ها با تحمل رنج‌‌های بی‌شمار، به تنهایی توانسته است دو دخترش را به دانشگاه بفرستد. وقتی در مورد دخترانش حرف می‌زد، غرور و احساس آرامش را می‌شد در چشمانش دید. «سختی زیادی را دیدم ولی هر زمانی که دخترانم را می‌دیدم، همه چیز را فراموش می‌کردم و فقط به این فکر می‌کردم که آینده دخترانم چقدر روشن است.»

صابره همزمان با حرف زدن، توته‌های چوب را داخل خریطه می‌گذاشت. وقتی در مورد شوهرش پرسیدم، گلویش را بغض گرفت و گفت: «قرار بود آخر همان هفته به خانه بیاید، یک شب قبل از شهید شدنش به من زنگ زد و گفت، قرار است از ماه بعد کارش از آن‌جا تمام شود و چند وقتی خانه خواهد ماند. ولی فردایش از یک شماره ناشناس زنگ آمد و گفت: علی احمد زخمی شده، باید به شفاخانه وزیر اکبرخان بیایید.» با دختر کلانم رفتم. در مسیر راه دلم گواهی بد می‌داد. آن‌جا که رسیدیم، ما را مستقیم به سرد خانه رهنمایی کردند و جنازهٔ شوهرم را که از کمر قطع شده بود، تحویل گرفتیم.»

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

اختلال قاعدگی و تجربه تلخ مصرف قرص‌های ضدبارداری

پشتنه درانی، فعال آموزش، برنده جایزه «گینتا ساگان» ۲۰۲۵ شد

زمانی که صابره داشت در مورد شوهرش حرف می‌زد، روحینا و خواهرش، خودشان را به دیوار تکیه داده بودند و گریه می‌کردند. چند لحظه بعد صابره از جایش بلند شد و خریطه‌ی چوب را با حالت ایستاده در کنار دو خریطهٔ ذغال به دیوار تکیه داد و به دخترانش گفت: «گریه نکنید، همین که شما درس خواندید و با سواد شدید برایم همه چیز است، کاش پدرتان می‌بود ولی رضای خدا همین بوده که او شهید شود.»

صابره در تمام این 13 سال، در نهادهای خصوصی و دفترها آشپزی کرده است و بعد تسلط گروه طالبان در یک کودکستان خصوصی صفا کاری می‌کند. او می‌گوید: «وقتی شوهرم شهید شد، پسر مامایم مرا به موسسه‌ای که خودش آن‌جا کار می‌کرد، معرفی کرد و من بیش از 7 سال آن‌جا کار کردم.»

دختر بزرگ صابره 26 ساله است و از انستیتوت حساب‌داری کابل فارغ التحصیل شده است، او هم تا قبل از آمدن گروه طالبان در یک آموزشگاه خصوصی به عنوان مدیر مالی کار می‌کرد ولی چند ماه بعد از تسلط گروه طالبان بیکار شده است. او می‌گوید: «کارم خوب بود، می‌توانستم به مادرم کمک کنم، چند ماه بعد از سقوط کابل، یک روز چند نفر طالب آمد و گفت یک دختر نباید با چند مرد در یک دفتر کار کند! مجبور شدم کارم را رها کنم.»

دختر دوم صابره، روحینا،  22 ساله است. او دانشجوی اداره و پالیسی دانشگاه کابل بود که گروه طالبان دستور منع تحصیل دختران را صادر کرد. به گفته‌ی خودش قرار بوده در همان روزها از پایان‌نامه‌اش دفاع کند ولی دستور گروه طالبان باعث شده که روحینا تا امروز نتواند به دانشگاه برود. «وقتی طالبان آمد، همیشه نگران بودم که نکند یک روزی به ما اجازه ندهد به دانشگاه برویم. بدبختانه همان طور هم شد. اگر یک هفتهٔ دیگر هم این دستور غیرانسانی را نمی‌داد، حالا من فارغ شده بودم.»

حالا روحینا در یک کارگاه قالین بافی کار می‌کند و با در آمدش هزینه‌ی آموزش‌گاه زبان انگلیسی و کمپیوتر خواهر کوچک‌ترش را می‌پردازد. «من هم دوست دارم انگلیسی بخوانم ولی خواهرم بیشتر از من نیاز دارد. تا بتواند بورسیه بگیرد و دانشگاه بخواند. به همین خاطر او باید انگلیسی بخواند. اگر همزمان انگلیسی بخوانیم، نمی‌توانیم هزینهٔ کورس را برای دو نفر پرداخت کنیم.»

هنگام حرف زدن، روحینا زیر نگاه‌های خاص مادرش قرار داشت. وقتی تمام کرد، صابره با لبخندی از سر رضایت به حرف زدن شروع کرد: «دخترانم هر کدامش ویژگی خاصی دارد ولی روحینا پر از انرژی و خوشحالی است. اجازه نمی‌دهد هیچ کدام ما در خانه غمگین باشیم. روزهای سخت زیادی در این سال‌ها بر سر ما آمده ولی با هم توانسته ایم همه آن‌ها را پشت سر بگذاریم.»

دختر سوم صابره، عاطفه نام دارد و 19 ساله است، او روز کشته شدن پدرش را با گریه‌های مادرش به یاد می‌آورد و بدون این که من چیزی در مورد آن روز بپرسم، خودش شروع کرد. «من کوچک بودم، ولی می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده. وقتی جنازه‌ی پدرم را به مسجد بردند، مادرم بی‌هوش شده بود و مادر بزرگم مرا به خانهٔ همسایه فرستاد. از آن روز به بعد تمام اتفاق‌های زندگی‌ام را به یاد دارم، کاش پدرم زنده بود.»

عاطفه با گذراندن امتحان ارتقای صنفی که از سوی گروه طالبان برای دانش آموزان دختر برگزار شده بود، از مکتب فارغ شده است. او حالا تلاش می‌کند دورهٔ آموزش انگلیسی را تمام کند و برای گرفتن بورسیه اقدام کند. «وقتی به مادرم فکر می‌کنم که با چه سختی ما را حمایت کرده تا به این‌جا برسیم، قوی‌تر می‌شوم و به خودم اجازه نمی‌دهم که متوقف شوم. شاید گروه طالبان اجازه رفتن به دانشگاه را به ما ندهد ولی هزگر نمی‌تواند مانع یاد گرفتن ما شود.»

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: روایت زنانزنان افغانستانزندگی زیر سلطه طالبان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN