نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

چهار زن قربانی شدیم ولی شوهرم پدر نشد

  • آفاق
  • 17 حمل 1402
چهار زن قربانی

وقتی پدرم مرا به شوهر داد، هیچ آشنایی با او نداشتم. فقط می‌دانستم که بیگانه است و در شهر تکسی‌رانی می‌کند. پدرم در باره‌ی شوهرم هیچ چیزی به من نگفته بود و من نیز می‌شرمیدم که سوالی در این باره از پدرم بپرسم. هرچند خیلی دلم می‌خواست در مورد او بدانم، اما در میان قوم ما، این بی‌حیثیتی یک دختر را نشان می‌داد که او با چشم‌سفیدی از پدر و یا فامیلش، در باره‌ی شوهر آینده‌اش سوال بپرسد. رسم ما همین بود که دختر باید در موضوع شوهر کردن شرم داشته باشد و خودش را بی‌طرف بگیرد.

من اصلا از خواستگاری‌‌اش خبر نداشتم. فقط روزی که فامیلم می‌خواستند شیرینی‌ام را به آن مرد بدهند برایم گفتند که فردا تو را به شوهر می‌دهیم. از من نپرسیده بودند که آیا تو راضی هستی یا نه؟ برای همین با خودم می‌گفتم حتمی حرف خاصی در باره‌ی خواستگارم نیست، اگر می‌بود پدرم برایم می‌گفت. بی‌آنکه سوالی بپرسم و یا حرفی بزنم به خواست فامیلم با آن مرد نامزد شدم. ولی چند هفته بعد از نامزدی، باخبر شدم که آن مرد قبلا دو بار ازدواج کرده‌ و هردو خانمش را طلاق داده است.

زمانی ‌که از فامیلش پرسیدم چرا آن دو زنش را طلاق داده است، برایم گفتند که «چون هردو زنش باردار نمی‌شد و این مرد بیش از حد اولاد خوش داره، برای همین تو را گرفت که بچه‌دار شوه…» ترسیده بودم. پس از آن، از پدرم پرسیدم که آیا این موضوع حقیقت دارد یا نه؟ او گفت: «بلی حقیقت داره، چه فرق می‌کند؟ او یک مرد است. مرد بیوه نمیشه دخترم. مرد زن‌‌مرده و زن‌طلاق نداره، تو بخیر اولاد میاری باز قدر و قیمتت پیش او زیاد میشه، غصه نخور…»

حرف‌های پدرم اصلا برایم قانع‌کننده نبود. از پدرم خواستم که لباس‌، طلا و طویانه‌اش را به او پس بدهد. طلاقم را از آن مرد بگیرد و برایش بگوید که من نمی‌خواهم با او ازدواج کنم. اما پدرم عصبانی شد و به من گفت که چاره‌ای جز ازدواج ندارم و باید با او عروسی کنم. مادرم نیز کنار پدرم ایستاد و گفت «غصه نخور دخترم، تو بخیر اولاد میاری. طلاق نگیر، طلاق نام‌بدی داره و کار بد است. همو هرچه هست شوهرت است حالی چاره کو همرایش…»

با این‌که‌ دلم آن مرد را نمی‌خواست اما مجبور شدم و تن به ازدواج دادم. او یازده سال از من بزرگتر بود. وقتی ازدواج کردیم، در مراسم عروسی مان پول زیادی مصرف کرد، جشن باشکوهی را برپا کرد و عروسی‌ مان را در بهترین تالار شهر گرفت تا من راضی و خوشحال شوم.

مهمان‌ها همه خوشحال بودند، اما من نه! هرچند که ازدواج کردم ولی از این ازدواج خوشحال نبودم. دو سال از ازدواجم گذشت. اما من هم حمل نگرفتم. نگرانی از اینکه نکند من نمی‌توانم مانند بقیه‌ی خانم‌هایش حمل بگیرم نزد شوهرم داشت زیاد می‌شد. مادرم از شوهرم خواست تا مرا به داکتر ببرد. وقتی به داکتر رفتیم، داکتر معاینه‌‌ام کرد و گفت که مشکل خاصی ندارم. کاملا آماده‌ی حمل گرفتن هستم.

برای شوهرم قابل تعجب بود که من مشکلی نداشتم. از شوهرم خواستم تا خودش را نیز معاینه کند. برایش گفتم که اگر مشکل از من نیست حتمی از او است. اما او حرفم را قبول نکرد و گفت «مه نام خدا جور تیار آدم استم. در ازدواج اولم داکتر رفته بودم، داکتر گفت که مه مشکلی ندارم و مشکل از زنم است. حالی هم مه مشکل ندارم چرا معاینه کنم. این داکتر حتما چیزی ره نمی‌فهمه، تو ره می‌برم پیش یگان داکتر دیگه تا تو حمل بگیری…» آن روز او به حرف من گوش نکرد و به پای حرف خودش ماند.

سال‌ها گذشت ولی ما صاحب فرزند نشدیم. تا اینکه هفت سال بعد از ازدواج مان، یک روز زنان همسایه برایم گفتند که شوهرم دارد به خواستگاری دختر «کاکا قیوم» می‌رود و می‌خواهد باز ازدواج کند. باور نکردم. با خودم گفتم شاید دروغ باشد. آخر رفتار او با من خوب بود و چنین نشان نمی‌داد که بخواهد باز ازدواج کند. فکر کردم زنان همسایه شراندازی می‌کنند.

اما یک هفته بعد دیدم واقعا شوهرم باز نامزد کرده است. وقتی از این موضوع باخبر شدم، خیلی شکستم و ناراحت شدم.شب وقتی به خانه آمد، با او دعوا کردم و پرسیدم که چرا چنین کرده است، او گفت که «تو هرچند زن خوبی هستی، اما اولاد نمی‌کردی، برای همين خوبی‌هایت است که طلاقت نمی‌دهم، اما حتما ازدواج می‌کنم تا صاحب اولاد شوم.»

ناراحت شدم و دلم گرفت. می‌خواستم طلاقم را بگیرم، اما تحمل کردم، چون نمی‌توانستم این کار را بکنم و جز ماندن دیگر چاره‌ای نداشتم. شوهرم برای چهارمین بار ازدواج کرد، اما باز هم صاحب فرزند نشد. این‌بار نیز برای تداوی همسرش اقدام کرد. زن چهارمش را به کابل برد که تداوی کند. ولی فایده‌ا‌ی نداشت. پزشکان در کابل ضمن معاینه‌ی امباقم، خود شوهرم را نیز معاینه کردند. پس از معاینات متعدد به شوهرم گفتند که مشکل از خودش است، نه از خانم جدیدش و نه از من. داکتران برایش گفتند که قدرت باروری او خیلی ضعیف است و نمی‌تواند پدر شود. او مریض بود ولی ما تاوانش را دادیم.

همچنان بخوانید

سونامی خاموش؛ افزایش ازدواج اجباری درافغانستان

چهار سال آپارتاید جنسیتی و سرکوب؛ مرکز حقوق بشر افغانستان خواستار ادامه انزوای گروه طالبان شد

زن؛ غول زندانی شده در چراغ جادو

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: ازدواج اجباری
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاه‌ها 14

  1. Abbas says:
    3 سال پیش

    خدا کند ما مردم ازاین داستان پند بیگیریم عالیست آموزنده بود خوشم آمد

    پاسخ
  2. امیررضا شناخیز says:
    3 سال پیش

    خوشحالم در سرزمین آریایی ایران زندگی می کنم…
    راست میگه بنده خدا، متأسفانه در افغانستان مقام زن هیچ نیست… چقدر دلهای دختران افغان خون شده و صداشون در گلو خفه.
    مردی اونقدر مقام خودشو بالا میدونه که ۴ زن رو اسیر و قربانی حماقت خودش میکنه.
    بیچاره دختر کاکاقیوم…

    پاسخ
  3. AliStars says:
    3 سال پیش

    واقعا عالی بود مرسی

    پاسخ
  4. کوروش says:
    3 سال پیش

    انسانیت نشان واقعی ایرانیان است همین است دشمنان از وجود ایران آریایی ترس و وحشت دارند اما عده‌ای با زنان ایرانی مثل حیوان برخورد می‌کنند با اسید پاشی حالا هم ماست ریختن بر سر ناموس ایرانی

    پاسخ
    • جواد says:
      3 سال پیش

      ای ببند اون گاله رو مرتیکه خر حمال اون دوتازن کثافت گوه خوردن که قانون کشور رو رعایت نکردن با توی بیشرف بی‌غیرت امثال توی بی‌غیرت هستید که زنتون رو لخت توی شهر می‌گردانند وباعث انحراف جوون‌ها میشید امثال تو که دوست دارید زنان جامعه لخت باشن جوون‌ها رو به سمت خود ارضایی واعتیاد وهزار گندوکثافت میکشونه برو روی غیرتت کار کن سیب زمینی بی رگ !

      پاسخ
      • فاطمه says:
        3 سال پیش

        متاسفم برای تو بی شعور

        پاسخ
  5. ماه بانو says:
    3 سال پیش

    سلام‌ واقعا این افکارجاهلانه حتی بعضی بعضی بعضی مردها درایران هم اینطور هستند فکر می کنند برتر و بالاتر هستند.
    فکرمی کنندبی عیب ونقص هستندفکرمی کنندپاک ومعصوم هستندوامکان نداردآن ها خطا ومشلی داشته باشندوبه اشتباه اشتباه از اول به مغزشان فرو کردنداززن بالاترو…
    هستنددرصورتی که اصلا این واقعیت نداردو…
    امیدوارم دراین دوره وزمانه دیگرعاقل شوند ودست از افکار اشتباهشان بردارند

    پاسخ
  6. جانان says:
    3 سال پیش

    چقدر ناراحت کننده کاش تو همچین کشورهایی با این طرز تفکر هیچ دختری به دنیا نمیومد اصلأ کاش هیچ بچه ای به دنیا نیاد….

    پاسخ
  7. ناصر says:
    3 سال پیش

    گو به عقل شوهرت گوه به عقل پدر ناقص عقلت گوه به
    همچین آدمای بی شعوری که انگار می‌خوام گوسفند معامله کنن براشون مهم نیست شوهر که از خدا خواسته هی تنوع به خودش بده نجس حروم لقمه

    پاسخ
  8. ایرانی says:
    3 سال پیش

    عجب نفهمی بوده

    پاسخ
  9. امید says:
    3 سال پیش

    واقعیت اما تلخ
    چرا باید اینگونه باشد؟
    منشأ همه این افکار و اعمال جاهلانه فقر فرهنگی ، فقر اقتصادی ، فقر اجتماعی و سیاسی است تا زمانیکه جامعه یا کشور ی غنی نشود سمت و سو و نگاه خانواده ها تغییر نخواهد کرد و راه و چاره ای نیست جز آگاهی و غنی شدن.

    پاسخ
  10. سید says:
    3 سال پیش

    خانمای ایرانی بایدببینندکه مقام آنها در ایران بالا هست ودارای شخصیت هستندهرچند افرادی هنوز هستند که به مانند افغانیا رفتار می کنند لی تعدادشان انگشت شمار هست ولی باید پند گرفت از این داستان قدر ومنزلت خودمان رابدانیم

    پاسخ
  11. جواد says:
    3 سال پیش

    چقدر شما افغانی ها گناه دارید
    چرا شما دارین به فلاکت زندگی می‌کنید
    خدا لعنت کنه سران و بزرگان کشورتان را
    دختران به بردگی گرفته میشن
    جرات ندارن حرف بزنن
    هیچوقت با عشق ازدواج نمیکنن
    همیشه با پول مثل کالا معامله شدن
    ای ایران مرز پر گهر ای نامت سرچشمه هنر

    پاسخ
  12. مینو says:
    3 سال پیش

    سلام این زنها چقدر راحت با مردان زن دار صحبت میکنن تجربه ای بشود برای زنان گول مردان را نخورند

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN