نگاهی به چند داستان کوتاه فاطمه خالقی
نویسنده: نریمان
بخش دوم و پایانی
«زنبودن در دورهی ما»، در این داستان، نویسنده به ماجرای زنی چهلوپنجسالهای پرداختهاست که در آلمان بهسر میبرد. این داستان از نظرگاه دوم شخص خطابی روایت شدهاست. تکهای از آن بهصورت تکگویی بیرونی-بیان میشود. شخصیت اصلی (راوی)، از افغانستان فرار کرده و قاچاقی به آلمان آمدهاست. حالا در ایستگاه قطار، دختر هموطنش را میبیند. بلیت میگیرد، منتظر میماند که قطار بیاید. دخترک سیگار میکشد. هنوز بلیت نخریدهاست. آرام و ساکت است. کمگپ است و فرو رفته در پهنهی درون خودش، با پوشش آزاد. زن اما باحجاب است. از مثل دیگرانشدن شرم میکند؛ گویی گور و ایمانش میسوزد. نمیتواند از چنگ تفکرات سنتی جامعهای که در آن زیسته، بیرون بیاید و روی چهرهی گذشته، خط چلیپا بکشد. در بین دوراهی گیر ماندهاست. همهچیز بهنظرش عجیبوغریب مینماید. نمیتواند کلاهش را پس کند که موهای محبوسش هوا بخورد. از مردم، از کسانی که دوتایی شانهبهشانهی همدیگر راه میروند، گاه در آغوش هم-میلولند، لذت بوسه را میچشند، خجالت میکشد و آب میشود.
هر دو سوار قطار میشوند. مقابل هم در طبقهی دوم مینشینند. دخترک کلاه و کاپشنش را درمیآورد… زن نمیتواند کلاه و کاپشنش را بردارد. «نمیخواهی موهایت را مردان ببینند. هرچند با کلاه هم کنار نیامدهای و فکر میکنی جای روسری را نمیگیرد؛ اما برداشتنش هم هنوز برایت ممکن نیست.» (4) راوی در قیدوبند سنتهاست؛ در دنیایی حضور دارد که خرافات هم تقدس یافته و جنبهی ارزشی پیدا کردهاند. سخت است یک شبه لباس عوض کند، آنچه بودهاست، انکار کند و از نو به هستیِ پیرامونش بیاندیشد.
نویسنده با این روایت، مجموعهای از افکار کهنه و مردسالارانهی جامعهی خود را زیر ضربههای نقد قرار میدهد. شخصیت داستان را تا آنجا میکشاند که همهچیز را رها بکند و هویت واقعی خودش را بپذیرد و از خانوادهاش که در افغانستان مانده، نهراسد. به تهدیدهای پسرش توجهای نکند. به خشم اقوامش بهخاطر عکسش که در یکی از روزنامه منتشرشده، اهمیتی ندهد. زن، لبریز شدهاست. میخواهد از آنچه که برسرش گذشته موبهمو برایش قصه کند؛ اما دخترک ساکت است. فقط با اشاره و ایما تأیید میکند. زن میخواهد از مصاحبهی روز گذشتهاش با او حرف بزند؛ اما او تنها با متأسفگفتن ادامهی کلام را قطع میکند.
دختر، سرد مثل کوه یخی نشسته، حتا از زن نمیپرسد که چرا در یونان بر تو تجاوز شدهاست. حالا زن از ترس تماسهای پسرش در اعماق اضطراب و دلهره، دستوپا میزند. و نمیداند چه کار کند. «حالا همهی قوم و خویش خبر شدهاند و هرکسی هرچیزی میگوید. پسرت هم رگ غیرتش بالا زدهاست و هرچه دلش میخواهد، میگوید. (5) زن تصمیم میگیرد که موبایلش را خاموش کند، تا از شر تهدیدهای پسرش خلاص شود.
سکوت و بیتفاوتی این دختر، مخاطب را بهیاد شخصیت داستان «اندوه»، نوشتهی چخوف میاندازد. در داستان «اندوه»، آیانو پاتوپف، درشکهچی که به تازهگی پسر جوانش را از دست دادهاست. میخواهد زخم کشندهی این اندوه جانکاه را با همدردی انسانی دیگر مداوا کند. میخواهد برای اندوه استخوانسوزش شنوندهای پیدا کند؛ اما هیچکسی به ملال درونی او توجهای نمیکند. سرانجام، آشوب اندوه-افسار تحملش را میَدرد، بیخگوشهای اسبش بغضش میترکد و کلمهها نَفَس هوا را بند میاندازند.
سرانجام، دختر در مقصد خود پیاده میشود. کلاه و کاپشنش را برمیدارد و از قطار میزند بیرون. شاید زن، بهیاد سیسالهگی خودش میافتد که برای آخرینبار نگاهش میکند. در همین موقع، زن با گذشتهی خود میبُرد. گویی با چاقویی بهجانش افتاده باشد. با آنچه که در اندیشهی دیروز بود، وداع ابدی میکند. «دست میبری و کلاهت را برمیداری. کاپشنت را هم. با بلوز و شلوار مینشینی و کاپشنت را روی دست میگیری. از پنجره به درختهای کنار مسیر نگاه میکنی و شروع میکنی به شمردن تیرهای چراغ برقی که قطار به سرعت از کنارشان میگذرد.» (6)
«غربت»، داستانِ جذاب دیگر این مجموعه است که مخاطب را به تأمل در مفهوم «غربت» وامیدارد. این داستان با نظرگاه اول شخص دورنی روایت شدهاست. ماجرای آن در ایران میگذرد. نویسنده با خلق فضای اندوهباری، فلسفهی واقعی بیوطنی را بهتصویر کشیدهاست. طوری که آدم در غربت گم میشود، نابود میشود، نمیتواند خودش را بازیابد. انسان در غربت به عصاچوب ضرورت دارد که راهش را پیدا کند. باید یکی را داشته باشد که هممسیر و همسفرش باشد، تا از بیگانهگی مطلق نجات یابد. آدمی در تنهاییِ شلوغ غربت میپوسد، پوستش ترک برمیدارد. تنهاییای که یک لشکر است. زبان ندارد، رنگهای گونهگون دارد.
روایت این داستان، گمشدن است. بیهویتی است. ناپدیدشدن در ازدحام دیوارها و درها است. معلقماندن در میان زمین و آسمان است. ناراحتشدن از نگاه عابران است، وقتی که نمیدانی کجا هستی و چرا اینهمه آدم نگاهت میکنند؟
راوی به دیدار دوستش زهرا میرود. هفت صبح از اتوبوس پیاده میشود و نمیداند کجا است؟ چرا اینجا است؟ بهاطرافش که نگاه میکند، فقط درختان نخل میبیند و آدمهایی که از کنارش رد میشوند. گاه تندتند نگاهش میکنند. میخواهد به زهرا زنگ بزند، موبایلش شارژ ندارد. وقتی یک باجهی تلفن پیدا میکند، متوجه میشود که گوشیاش کنده شده و سیمش رها شدهاست. منتظر میماند که مغازهای باز شود، تا شارژ بخرد.
«کجایی؟»
«رسیدهام، از اتوبوس پیاده شدهام.»
«یعنی در ترمینالی؟»
«نه، فکر نکنم، اینجا بیشتر شبیه یک خیابان است.»
«وای فاطمه! من از کی آمدهام به ترمینال. هر اتوبوسی میآید، نگاه میکنم که تو ازش پیاده میشوی، یا نه.»
«خب، پس من کجا هستم؟»
پایان
فاطمه خالقی، نویسندهای است که نسبت به جامعهی خود نگاه انتقادی دارد. اغلب در داستانهایش به مسایل انسانی میپردازد. هر آن چیزی که موجب آزار انسان میشود، به آن مینگرد، تا ثبتش کند. در واقع، از کنار وقایع فاجعهبار و غمانگیز جهان مدرن به سادهگی نمیگذرد، به ورای اشیا و روابط انسانی نگاه میکند. شخصیتهایی که در داستانهایش خلق کردهاست، آدمهای معمولیاند-که به نوعی از متن جامعه و فضای زندهگی سالم، طرد شدهاند. گاه از چنگ سنتهای پوسیده میگریزند؛ گاه در دل همان سنتها ادامه میدهند، تا خوراک مرگ شوند و از صحنهی زندهگی کنار بکشند. وی در برابر خشونتها جبههگیری میکند. عواقب تلخ مهاجرت را بهتصویر میکشد؛ توهین و تحقیر و سرگردانیهای انسان را مکتوب میکند، تا آیندهگان از رنجهای نسل او بیخبر نمانند. او همواره در پی بهتصویرکشیدن اشکال اندوه بشر است. البته آنهایی که در خاورمیانه به سر هیچ، قربانی میشوند، سربریده میشوند، سنگسار میشوند. او حتا از سنگها گلایهمند است و دل پرخون دارد. او نویسندهای است که با روح و روان کلمات، ارتباط عمیق و شگرفی دارد. در واقع، نبض کلمهها را کشف کردهاست.
منابع
1. خالقی، فاطمه (1396)، مجموعهداستانهای کوتاه، کابل، نشر تاک.
نمونههای داستان:
کارگاه خیاطی؛
زنبودن در دورهی ما؛
غربت.


