نویسنده: نریمان
درآمد
این رمان نوشتهی اوریانا فالاچی، نویسنده، روزنامهنگار و مصاحبهگر ایتالیایی است. او در این رمان به زندگی مادری میپردازد که میخواهد جنینی را بهدنیا آورد؛ اما از سوی شوهرش با مخالفت مواجه میشود. شوهرش نمیخواهد که جنین بهدنیا بیاید. او در برابر خواستههای شوهرش ایستادگی میکند و از جنینی که در آستانهی رشدکردن است، با تمام وجودش مراقبت میکند. فالاچی در این رمان، زنی را به تصویر کشیده است که روشنفکر و آگاه است و دغدغههای منحصربهفردی دارد. مفهوم وجود داشتن را درک کرده است. در ضمن، هویتش را میشناسد. آسایش و معنای زندهگی را در برابری و تساوی میداند. او مادر بودن را حرفه نمیپندارد، وظیفه هم نمیداند؛ بلکه «گزینش آگاهانه» تلقی میکند. و هر آبستنشدن را نوعی ستیزهجویی سرشار از امکانات فجیع و باشکوه تفسیر میکند
در این یادداشت به دورنمایه و زاویهی دید در رمان «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» پرداخته شده است.
خلاصه رمان
رمان «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»، رمان زنانهای است که دوران بارداری یک زن را به تصویر میکشد. زنی که بسیار آگاه است، خود و جهان پیرامونش را میشناسد. از هر آنچه در اطرافش در گذر است، آگاهی دارد و میفهمد که جهان جای امنی نیست. تنها کسانی میتوانند در آرامش و آسودگی به سر برند، که از ثروت و قدرت برخودار هستند. این زن نمیخواهد که جنین درون شکم خود را سقط کند؛ اما شوهرش اصرار میورزد که سقط کند. در حالی سقط جنین از لحاظ قانونی ممنوع است. زن، زیر بار حرفهای دیگران نمیرود، بلکه سعی میکند از بچهی درون شکم خود حفاظت کند و نگذارد که از تنش جدایش کنند.
این رمان در ایتالیای ۱۹۷5 میلادی میگذرد؛ بستر حوادث داستانی ایتالیا است. زن، قبل از آنکه جنین را بهدنیا آورد، با او دریچهی گفتوگو را میگشاید، تا از آنچه در جهان میگذرد، آگاهش بسازد. چون او، در جهانی میزیید که نابرابری، حاکمیت میکند و جنگ، شعلهور است و آدم میکُشد؛ جهانی که چشم دیدن زنها را ندارد. زن را فاقد هوش و مغز میپندارد. او در برابر اینهمه موانع-مبارزه میکند، تا میوهی تخیلاتش را بهدنیا آورد و او را از نیستی بیرون کشد و در بطن هستی بگذارد. هرچند، هستی زجرآور و فلاکتبار است؛ ولی میخواهد موجود درون شکمش را با اصل و کُنهی واقعیت، آشنا بسازد.
این زن با وجود مسؤولیتهایی که دارد، تصمیم میگیرد به شیوهی درستش از جنین مراقبت کند. او در یک شرکت کارمند است. در ضمن، اهل کنجکاوی است. شکاک است و خدا را علامت سوال میداند. با هر چیزی که مواجه میشود با شک و یقین به آن مینگرد. گاهی خوشبین است و گاهی بدبین. اما در برابر همهی کسانی که میخواهند جنین را بیندازد، ایستادگی میکند و کودکش را بهدنیا میآورد. وقتی به هستی پا میگذارد، میمیرد. از اینکه کودک را به قیمت مردن از نیستی بیرون کشیده، خرسند است و به خود میبالد؛ زیرا که بهدنیا آمدن به زحمتش میارزد. رهاشدن از نیستی، لذتبخش است.
درونمایهی رمان
رمان با این جمله شروع میشود: «آن شب حس کردم تو هستی! قطرهای زندگی که از نیستی رها شده باشد»، این فکر مسلط رمان است. همهی رمان حولمحور بهدنیا آوردن یک جنین میچرخد؛ جنینی که با لگدزدن به شکم مادر، وجودش را مژده میدهد و میگوید که من وجود دارم، هستم. این مادر یک زن معمولی نیست؛ بلکه آگاه است، اندیشه دارد و فکر میکند، به شناختی از خودش رسیده است. هرچند توانایی مراقبت کردن از بچه را ندارد؛ ولی با اینهمه میپذیرد که او را بهدنیا آورد. در هفتههای اول بارداری، با کودک خود، دریچهی گفتوگو را باز میکند. در واقع، این رمان نمایانگر سرنوشت زنی است که میخواهد به تنهایی از پس مسؤولیتهای مادرانهاش خارج شود و به هیچکسی جز خودش متکی نباشد.
او برای کودک درونش از رنج هستی و نیستی میگوید. از سرما و گرما صحبت میکند. از انواع خشونتها میگوید؛ از اینکه هستی، بهتر از نیستی است. رنج بهدنیاآمدن زیباست! در واقع، قبل از آنکه جنین را بهدنیا آورد، او را برای پذیرفتن واقعیتهای آزاردهندهی زندگی آماده میکند. چون انسان فقط در شکم مادرش آزادی دارد. وقتی بیرون میآید، آزادی او را سلب میکنند. با جنگ، بیعدالتی و فقر آشنا میشود. چون آدمی درخت نیست که در خزان بمیرد و در بهار، سبز شود. آدمی وقتی میمیرد، دیگر به هستی بازنمیگردد؛ چون هیچچیز از نیستی بدتر نیست! او زندگی را جنگی میداند که هر روز تکرار میشود. در واقع، دامی است عاری از آزادی!
این مادر، سرگذشت خود را برای جنین قصه میکند؛ گویا که مادرش او را هم نمیخواسته که به هستی بیاید. آغاز وجودش با یک اشتباه همراه بوده است. او در یک لحظهی تفریح و بیخبری بهدنیا پرتاب شده است. این مادر، در پی انکار وجود نداشتن است. میخواهد پذیرفته شود، وجود داشته باشد. میگوید: «اینکه کاری خوب بود یا بد نمیدانم. وقتی که خوشبختم خیال میکنم کار خوبی بود و زمانی که بدبختم فکر میکنم کار بدی بود.» (7)
او معتقد است که بهدنیا آمدن در هر دو صورت چه زن باشی، چه مرد؛ دشواریهای مخصوص خودش را دارد. اگر زن بهدنیا بیایی، چه چیزهایی را باید بر عهده بگیری. باید به مبارزه برخیزی و اعلام کنی که آفرینشگر هستی! در این صورت، تو خالق هستی، یکی را از نیستی به هستی میآوری. برای همین، زن بودن شورانگیز است؛ چون ایجادگر نافرمانی است و این فضلیتِ باشکوهی بهشمار میرود. اگر مرد بهدنیا بیایی، باید در جنگ اشتراک کنی. برای آزادی که وجود ندارد، خودت را تکهتکه کنی. حتا اگر دلت گرفت، بغض کردی، شکست خوردی، گریه نکنی که ریش داری. در این صورت، محتاج اندام موزون نیستی. با هر کسی که بخواهی میتوانی دمخور شوی. معاشرت کنی. هرگز در خم یک کوچهی تاریک مورد تجاوز قرار نمیگیری.
و هیچکس به تو نمیگوید که پدیدآورندهی نخستین گناه هستی؛ اینکه تو سیبی از درخت چیدی و اولین گناه شکل گرفت. آزادی داری. حاکم هستی و فرمانروا… با اینهمه، مرد بودن هم آسان نیست. مرد که باشی، بر تو ظلم بیشتری روامیدارند، بارهای سنگینتری را بر دوشت میگذارند. نباید دم بزنی و عقبنشینی کنی. بهخاطر یک تکه نان، کشته میشوی. خستگیهایت بیانتهاست. رنجت را کسی نمیفهمد. بغضهایت را زیر خندههای مصنوعی میپوشانی. تو را طوری آماده میکنند که شریک جرم باشی و در نسلکشیها سهم بگیری. مرد بودن هم حادثهی شگفتانگیزی است.
زاویهی دید
این رمان به شیوهی روایتنامهای، روایت شده است. مادری برای کودکش نامه مینویسد، بعد تکتک آنها را به خوانش میگیرد. «در این روش معمولاً نویسنده دو نفر را در دو نقطهی دور از هم با دو محیط متفاوت قرار میدهد و با رد و بدل کردن نامه به روایت داستان میپردازد. در عین حال، نامهها دارای حوادث و شخصیتهای داستانی هستند.» (باغسنگانی، 1395: 47)
امروزه این زاویهی دید، صورت دیگری پیدا کرده است، نویسنده بیآنکه داستان را براساس مجموعه نامهها تنظیم کند، با همان زاویهی دید، مستقیماً شخصیت یا شخصیتهای داستانش را مورد خطاب قرار میدهد و داستان را روایت میکند. در اینگونه داستانها، گاه زاویهی دیدِ دوم شخص به اول شخص تبدیل میشود.» (میرصادقی، ۱۳۹۰: ۴۰۶– ۴۰۴)
این مادر با نوشتن نامه، ابعاد مختلف زندگی را برای کودکش شرح میدهد. در این نامهها از جنگ، آزادی، عشق، زندگی و فقر سخن میگوید. او به عشق و زندگی و آزادی از زاویهی دید خودش نگاه میکند و نظریاتش را ارایه میکند. زندگی را یک مبارزه میداند که هر روز بیوقفه تکرار میشود. و شادی، چیزی دستیافتنی است. اگر به دست بیاید، زود از دست میرود، بلکه پایدار نیست؛ موقتی و زودگذر است. و عشق را زنجیر میداند که آزادی را سلب میکند و آدمی را محدود میسازد. حتا نمیداند که شوهرش را دوست دارد یا نه. آیا سلب آزادی فردی را عشق مینامند؟
به ماهیت کلمهی مرد میپردازد و میگوید: «که مرد بودن به داشتن دُمی در پیش داشتن نیست، بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هر چیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی. کلمهی انسان، کلمهی شگفتآوری است؛ زیرا مرد و زن را محدود نمیکند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمیکند. از این گذشته، خطی که دُمدارها را از بیدمها جدا میسازد، آنقدر باریک و ظریف است که عملاً منحصر میشود به توانایی «رویاندن یا نرویاندن» یک مخلوق در شکم دیگری.» (17)
در همین سطر نیز خطاب به کودکش میگوید: «قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانِ اهل دوستداشتن و اهل تفکر هستی، آنچه را که گفتم بهخاطر داشته باش؛ زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزهی متولدشدن بهره برگیری و هرگز به پستی و بیهمتی تن در ندهی.» در حقیقت، این مادر، جنین خود را برای پذیرفتن جهان–آماده میکند و برای او زشتیها و پلشتیهای دنیا را شرح میدهد. اینکه آدمیان در مواجه با خطر، بُزدل میشوند، وقتی خطر رفع میشود، طبل خودستایی مینوازند و هیاهو برپا میکنند. (همان)
او هنوز نمیفهمد دوست داشتن چیست و چه مفهومی را دربرمیگیرد. عشق را مقیدساختن میپندارد و این مقوله برای دربند کشیدن انسانها اختراع شده است؛ زیرا قلب و روح آدمی را جریحهدار ساخته، حتا به قتل میرسانند. در واقع، خیانتورزیدن به روح و جسم است. او ترجیح میدهد که آزاد باشد. دوست دارد راه برود، بنوشد، سیگار بکشد، معشوقش را دوست بدارد و از پسرش مواظبت کند؛ بنابراین، هر آن چیزی که ذهن و قلبش را آشفته و پریشان سازد، از آن پرهیز میکند. میگوید: «هیچچیز به اندازهی تمایلی که یک موجود به موجود دیگر دارد؛ مثلاً تمایل یک مرد نسبت به یک زن، یک زن نسبت به یک مرد، آزادی را تهدید نمیکند. نه بندها، نه زنجیرها، نه میلههای آهنی، هیچ یک این چنین بندگی کورکورانه… بدبختی زمانی پیش میآید که آدم بهنام این کشش خود را در اختیار دیگری قرار میدهد.» (21)
پایان
این رمان، پنجرهای است بهسوی زنانی که هنوز خود را نمیشناسند و تن میدهند به خواستهای مردانه، بیآن به خویشتن بنگرند. در واقع، وجود داشتن خود را انکار میکنند. خواننده در این رمان با عواطف و احساسات زنانه مواجه است. زنی که اقدام میکند از حق طبیعیِ خود دفاع کند؛ زنی که با خون آشنا است و هراسی ندارد؛ چون زن را آکادمی خونشناسی میداند. سعی میکند حرف دیگران را پشتِ گوش بیندازد و طبق ندای قلب و ارادهاش عمل کند. از آنچه که هستی در فرآیند زیستن گذاشته، استفاده کند. در بند هیچگونه قید و زنجیری نیست، حتا از خانواده کناره گرفته است… زیرا همخونی را مفهومی بیهودهای میداند، یک چیز ساختگی-که آزادیهای انسان را سلب میکند. و عشق را نوعی گرسنگی میگوید، وقتی به سیری انجامید به سوءهاضمه بدل میشود، به استفراغ. این زن، سخت به برابری و آزادی اعتقاد دارد؛ زیرا معتقد است که یک بچه به یک اندازه به پدر و مادر تعلق دارد. و زن را یک دستگاه تناسلی نمیداند که فقط برای تولیدمثل در نظر گرفته شود، بلکه زن را معجزهی کاینات توصیف میکند که جهان را به حرکت درآورده است و معرفِ زیباییهاست و نبض هستی در بطن او به تکامل میرسد.
منابع
1. باغسنگانی، رضا خوشهبست (1395)، ریختشناسی گزیدهای از داستانهای مصطفی مستور، انتشارات ارسطو؛
2. میرصادقی، جمال (1391)، ادبیات داستانی، چاپ هفتم، انتشارات سخن، تهران؛
3. فالاچی، اوریانا (1397) رمان، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، چاپ ششم، انتشارات نگاه، تهران.


