نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

روایت پریسا آزاده؛ از فریاد در خیابان تا شکنجه در زندان و ایستادگی در تبعید

  • نیمرخ
  • 18 اسد 1404
عکس ازاده برای سایت

نویسنده: آزاده

من دختری هستم که در تبعید به‌دنیا آمدم؛ در خانه‌ی اجاره‌ای در حاشیه‌های خاکستری شهر، جایی که مادرم لهجه‌ی کابلی را با بغض حرف می‌زد و پدرم شب‌ها به پنهانی به اخبار افغانستان گوش می‌داد؛ چون نمی‌خواست خاطره‌ی وطن، مارا را آواره‌تر کند.

سال‌ها بعد، وقتی گروه طالبان رفتند، ما برگشتیم. من کودکی بودم که رؤیای خانه‌ی واقعی را فقط از لای حرف‌های پدر شنیده بودم. کابل برایم افسانه بود. شهری که همیشه در قصه‌های پدرم بارانی و ابرآلود بود. اما وقتی رسیدیم، خیابان‌ها بوی باروت و سیاهی می‌دادند؛ سیاهی دَور اول حاکمیت گروه طالبان. آن روزها «امید» در کوچه‌های کابل تار دوانده بود و من نیز به دنبال آرزوهایم قدم برمی‌داشتم. از آن زمان با هر روز بزرگ‌شدنم و تا آمدن دوباره‌ی گروه طالبان، درس خواندم، مهارت یادگرفتم، تلاش کردم که خودم را با زنانگی و توانایی‌های خودم بشناسم و برای آروزهایم در دورن یک جامعه‌ی زن‌ستیز مبارزه کنم.

اما همه‌چیز در صبح‌گاهی بیست و چهارم اسد 1400، دوباره به قعر تاریکی فرو رفت. بعد از گذشت بیست سال کوچه‌های کابل یکبار دیگر زیر پای نیروی سیاهی و وحشت افتاد. من اما جنگیدن برای آزادی را آموخته بودم، حالا که چهار سال از آن روز می‌گذرد، جز سیاهی و جهل چیزی نمی‌بینم. ما زنان چهارسال را زیر سلطه‌ی گروه طالبان گذراندیم؛ روزهایی که خورشید نتوانسته خانه‌‌های ما را روشن کند و شهر برای ما به شهر وحشت تبدیل شده است.

زمانی که گروه طالبان بر افغانستان مسلط شدند، سال آخر دانشگاهم بود. با تمام سختی‌ها در میان وحشتِ طالبانی، درحالی‌که هر صبح را با ترس این‌که مبادا اجازه‌ی رفتن به دانشگاه را از من بگیرند، دانشگاه را تمام کردم. در همین گیرودار بودم که صدای اعتراض زنان در کابل و هرات و مزار علیه ظلم گروه طالبان اوج گرفت، من هم نتوانستم خاموش بمانم. به خیابان رفتم؛ با پلاکاردی که روی دستانم سنگینی می‌کرد و قلبی که از ترس می‌تپید؛ اما ایمان داشتم که سکوت، مرگ است. ما فریاد زدیم، پلاکارد بلند کردیم، اسم آزادی را صدا زدیم؛ اما طالبان، به جای شنیدن، شلاق زندند و به جای پاسخ، گلوله شلیک کردند.

با این‌که خانواده‌ام به خاطر محافظت از من با رفتنم به صف معترضان مخالفت می‌کردند؛ اما من باور داشتم که کسی باید بایستد، کسی باید درد را فریاد بزند؛ من این خطر را به جان خریدم و ایستادن در برابر ظلم را انتخاب کردم، تا برای هم‌نوعانم کاری کرده باشم.

با گذشت هر روز و گسترش دامنه‌ی تبعیض و ترس، من و جمعی از زنان معترض همچنان ایستاده بودیم و صدای‌مان بر علیه ظلم و نابرابری بلند بود.

«14 نوامبر 2023»

این تاریخ برایم یادآور روزِ سخت و ویران‌کننده‌‌ا‌ی است؛ قرار بود در این تاریخ در برابر اِعمال قوانین ضد انسانی گروه طالبان علیه زنان، ناامنی‌ها در غرب کابل، ترور مردم هزاره در ارزگان و کوچ‌های اجباری هزاره‌ها در ولایت دایکندی، در یک مکانِ سربسته اعتراض کنیم. صبح زود که هوا نسبتاً سرد بود به طرف پل‌سرخ رفتم، تا بنر‌های اعتراضی را که یک روز قبل با تقلا و خواهش به مطبعه داده بودم، بگیرم. زمانی که به مطبعه رسیدم، دروازه‌ی مطبعه بسته بود؛ با صاحب مطبعه تماس گرفتم و بعد از چندبار تماس، جواب داد و پرسید کجایی؟ گفتم نزدیک مطبعه. آدرس داد تا پیش کیک‌فروشی آیسان واقع در «پل‌سرخ» بروم. با عجله راه افتادم. وقتی به آن محل رسیدم و تماس گرفتم، گفت داخل موتر سیاه‌رنگی که آن طرف سرک ایستاده است، بروم.

در آن لحظه حس کردم اتفاق بدی قرار است بیفتد، باید فرار کنم. «تاکسی» گرفتم و به طرف «گولایی دواخانه» حرکت کردم. ناگهان متوجه شدم که آن موتر سیاه‌رنگ نیز به دنبالم حرکت می‌کرد. در وسطِ راه، راننده‌ی تاکسی گفت، برایش کاری پیش آمده و نمی‌تواند مرا به مقصد برساند. از موتر پایین شدم و از داخل کوچه‌ها خودم را به «پل‌سوخته» به ایستگاهی که به سمت «برچی» می‌رود، رساندم. حس کردم که توانستم فرار کنم. داخل موترهای شهری نشستم و به سمت برچی حرکت کردم. وقتی به کوچه‌ی خانه‌ی ما رسیدم، با یک موتر نظامی و افراد گروه طالبان مواجه شدم. دوباره دست‌وپایم به لرزه افتادند. آن‌ها مرا دیده بودند و فرار نمی‌توانستم. ماسکم را بالا کشیدم و طوری وانمود کردم که چیزی نشده است. سرم را پایین انداختم و می‌خواستم از کنارشان بگذرم. یکی از آنان گفت: «همی است.» دیگری از بازویم گرفت و سیلی محکمی به رویم زد. به زمین افتادم و دوباره از زمین بلندم کردند، دونفره با ضربه‌های مشت‌‌ولگد به داخل موتر انداختندم.

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

اختلال قاعدگی و تجربه تلخ مصرف قرص‌های ضدبارداری

روایتِ دختری در محاصره‌ی امر «ثانی»

نمی‌توانستم مقاومت نکنم؛ به امید آن‌که کسی کمکم کند، چیغ می‌‌زدم. در همین لحظه سرم به دروازه‌ی موتر اصابت کرد و برای لحظه‌ای هوشیاری‌ام را از دست دادم. هر باری که در مسیر راه می‌خواستم خودم را بلند کنم و فریاد بزنم، با وحشی‌گری تمام لت‌وکوبم می‌کردند و سرم را به پایین فشار می‌دادند.

بعد از مدتی که روسری‌ام را از جلو چشمانم برداشتند، خودم را در اتاقی که با بیرق‌های سفید گروه طالبان مزین شده بود، پیدا کردم. هم‌زمان مردی درشتِ هیکل-سیلیِ محکمی به صورتم زد و گفت: «این فاحشه را ببرید.» در آن لحظه فهمیدم که این گروه، هر آدمی را که بخواهد در برابر سیاهی و ظلم، صدا بلند کند، به هر نام و اتهامی که دوست داشته باشند، با توجیه‌ی دینی و غیرانسانی صدا زده و شکنجه می‌کنند.

اندکی بعد، در یک اتاق خالی، با دستان بسته رها شدم. تمام بدنم از ترس می‌لرزید. ساعت‌ها در آن اتاق تاریک ماندم. دوباره چند نفر مسلح مرا به جای دیگری انتقال دادند. این‌ بار خودم را در سلول انفرادی زندان یافتم؛ جایی ‌که ۴۲ روز در آن روزها شکنجه می‌شدم و شب‌ها از شدت درد نمی‌توانستم تنم را به زمین بگذارم.

من در این مدت با انواع شکنجه از سوی گروه طالبان روبه‌رو شدم؛ از سقف آویزانم می‌کردند، در هوای سوزناک و سرد زندان، آب سرد بالایم می‌انداختند، روی سرم پلاستیک می‌کشیدند و ده‌ها نوع شکنجه‌ی روانی و لفظی دیگر، مرا کافر خطاب می‌کردند و بارها به خاطر هزاره ‌بودن و شیعه ‌بودنم توهین و شکنجه‌ام کردند و می‌گفتند: کشتن تو جایز است.

در این مدت اجازه نداشتم با خانواده‌ام تماس بگیرم. با گذشت هر روز در زندان، مرگم را بیشتر از پیش تصور می‌کردم. افراد طالبان بارها گفتند که حکم‌ات صادرشده و «سنگ‌سار» می‌شوی. مرا مامورخارجی‌ها و آمریکایی‌ها خطاب می‌کردند. نمی‌توانستم به آن‌ها بفهمانم که برای آزادی‌ام مبارزه می‌کنم؛ برای این‌که حقوق انسانی‌ام را از دست ندهم و حضور و معنا داشته باشم.

بعد از سپری‌شدن 42 روز، پس از آن‌که از من و خانواده‌ام تعهد کتبی گرفتند، تا دیگر فعالیت سیاسی و مدنی نکنم، مرا آزاد کردند. حالا از آن اتفاق بیشتر از دو سال می‌گذرد؛ ولی هنوز آسیب‌هایش همراهم است؛ چشم و گوش راست، کمر و گردن و معده‌ام بر اثر شکنجه آسیب دیده و کابوس‌های وحشت‌آور آن هنوز رهایم نمی‌کند. شب‌ها نمی‌توانم بخوابم، داروی خواب‌آور مصرف می‌کنم.

پس از آزادی، تنها چیزی که در من آسیب ندید، باور به آزادی و ایستادگی بود؛ چیزی که قرن‌ها آدم‌ها را از درون سیاهی‌ها نجات داده و به برابری رسانده است. با گذشت هر روز به این حرف سیمون دوبوار بیشتر باورمند می‌شوم که گفته بود: زن، زمانی آزاد می‌شود که خود را به‌عنوان یک سوژه بشناسد، نه ابژه؛ زمانی که به جای پذیرش سرنوشت تحمیل‌شده، اراده‌ی خویش را اِعمال کند.

مدتی پس از آزادی مجبور شدم که افغانستان را ترک کنم، دقیق مثل مادرم که در دَور اول حاکمیتِ گروه طالبان مجبور به مهاجرت شده بود؛ ولی با این تفاوت ‌که-من مجبور شدم برای زنده‌ماندن فرار کنم؛ فرار از وطنی که برایم معنای بودن دارد و در تمام رؤیاهایم با شکوه و زیبایی تمام جا دارد؛ شکوهی که در آن زن و مرد به معنای واقعی باهم برابراند.

حالا در چهار ساگی حاکمیتِ گروه طالبان، من در غربت و آوارگی صدای فریاد زنانی را می‌شنوم که پشت درهای بسته گریه می‌کنند. دخترانی که از رفتن به مکتب، کار و بیرون محروم‌اند؛ زنانی که حتا حق خندیدن در خیابان را ندارند. افغانستان امروز، زندان بزرگی ا‌ست برای زن‌ها، با دیوارهای بلند جهل و تعصب.

برای من مهاجرت، آغاز آرامش نبود، فقط شکل دیگری از ترس بود. وقتی از افغانستان بیرون آمدم، خیال می‌کردم از تاریکی رها شده‌ام؛ اما نفهمیده بودم که غربت، خودش یک گونه‌ی دیگری از تاریکی ا‌ست. حالا در کشوری زندگی می‌کنم که زبانش را خوب نمی‌فهمم، جایش را نمی‌شناسم، آدم‌هایش را نمی‌دانم و هر لحظه‌ام با ترس از اخراج می‌گذرد. سایه‌ی ترس هنوز هم با من است؛ نه ترس از طالب، بلکه ترس از اخراج اجباری و برگشت به وطنی که زن بودن در آ‌ن‌جا جرم پنداشته می‌شود و نیروی جهل در پی انکار و حدف آنان است.

حالا معنای واقعی آوارگی و بی‌وطنی را حس می‌کنم. این‌جا کسی نمی‌پرسد که چه‌چیزی بر سرت آمده؟ چه دردهایی را کشیدی تا به این‌جا رسیدی؟ از کجای جهان، چه غم بزرگی را تا این‌جا به دوشت آوردی؟ این‌جا آدم‌ها را براساس یک برگه‌ی کاغذ می‌شناسند. من هر باری که مأموران اداره‌ی مهاجرت را دیده‌ام، به آن‌ها با چشمِ پر از ترس و التماس نگاه کردم تا اخراجم نکنند.

من با تمام دردهایم ایستاده‌ام هنوز. باور دارم که صدای ما، بقا و پایداری ماست. من ایستاده‌ام؛ برای دخترانی که در خانه‌های‌شان به حکم جهل زندانی هستند؛ برای تمام آرزوهایی که در تاریکی طالبانی گیرمانده‌اند؛ برای تمام دخترانی که در مکتب «سیدالشهدا»، «آموزشگاه کاج» و «آموزشگاه موعود» در راه آموزش و آگاهی پَر پَر شدند.

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: روایت زنانروایت سقوط جمهوریتزنان افغانستان ، مقاومت زنان، جنایت طالبان، روایت زنانزنان در زندان طالبان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN