نویسنده: نریمان
گهگاهی فریده میآید به خانهی ما. همسن و سال مادرم است. با مادرم خاطرههایی دارد که فراموش نمیکند. فریده، هنوز مجرد مانده است. چهل و هشت ساله است. وقتی به دستانش نگاه میکنم، میدانم چقدر تنهایی کشیده است. دستانی که هیچوقت لمس نشدهاند. فقط کار کردهاند و مشغول جمع و جارو کردن بودهاند. تا بتواند در خانهی پدری–بیمنت و بیطعنه زندگی کند. او یک کتابِ ناخوانده است؛ پر از اندوه و رنجی بیپایان.
فریده، خیلی پُرحرف است. وقتی قصهای را شروع میکند، به آخر میرساند. قدبلند و گندمگون است. چشمهای عسلی خمارآلود دارد. همیشه تلخ میخندد. اشک را نیز میشناسد. با اشک، رابطهی صمیمی دارد. معمولاً شبها مهمان چشمهایش میشود. سواد ندارد. فقط سفیدیها را میتواند بخواند. وقتی که جوان بوده، جنگ نمیگذاشته که درس بخواند. حالا افسوس میخورد. این دریغ و درد و حسرت، در کاسهخانهی چشمانش پرده پرده، مثل یک صحنهی غمانگیز تئاتر به نمایش در میآیند. او، نمادی کامل تنهایی است.
هیچوقت نخواست عروسی کند. وقتی نام عروسی میشود، خشمگین میگردد و چینوچروک صورتش بیشتر میشود. تا زمانی که پدرش زنده بود، خوشحال بود و زندگی شادی داشت. وقتی که پدرش درگذشت، زندگیاش ویران گردید. پدرش را بسیار دوست داشت. با او الفت گرفته بود. وقتی آدمی با چیزی، کسی الفت میگیرد، سخت است که نبودنش را قبول کند. اینطور نبودنها–مثل از یادبردن فاجعهای وحشتناکی است. مگر فاجعه از یاد میرود؟
دو خواهر فریده همچنان تنها هستند و به قول معروف «بیوه» هستند؛ اصطلاحی که زندهگی زنان زیادی را به نابودی کشانده و آنها را مجبور کرده تا رنج شان را با تنهایی زنانهی شان به دوش بکشند. خواهر بزرگش در چهار روزهگی عروسی، به خانهی پدری برگشت. یک ماه بعد، طلاقخطش را پشت دروازه آوردند. او با پسر خالهاش عروسی کرده بود. اما هیچوقت نفهمید که چرا طلاقش داد. خواهر دومی نیز در سوگ شوهرش نشست. چهار دختر و دو پسر را به تنهایی بزرگ کرد. حتا به مکتب و دانشگاه فرستاد. دوتای آنها را به شوهر داد. اما خواهر بزرگترش، مجردی را ترجیح داد. هرگز نخواست که تن به مرد دیگری دهد. اینکه چه رازی میان او و پسر خالهاش بود، هیچکس کشف نکرد. اما این زار خیلی سر بسته نماند و معمولاً وقتی چیزی گُنگی اتفاق میافتد، هر کس یک چیزی میگوید و بعد آن را همه تحلیل میکنند و حتا به اشتباه از آن یک روایت واحد در میآورند؛ اینگونه شد که همسایه ها گفتند: شهلا، بکارت نداشته است.
شهلا، در آستانهی پنجاه و دو سالهگی قرار دارد. پیر و چُملک شده است. سرش سفید میزند. سالهاست که لبخندش را فراموش کرده است. بهندرت از خانه بیرون میشود. کمتر در محافل عروسی اشتراک میکند. مثل همیشه در خودش فرو رفته است؛ گویی در اعماق رنجهای درونش گم شده باشد. همین ماه گذشته با فریده، مهمان مادرم بودند. تا نزدیکهای غروب غمانگیز قصه کردند و چای سیاه نوشیدند. نمیدانم چرا، شهلا شیفتهی چای سیاه است. یک بار مادرم گفته بود: «تا یادم میآید شهلا چای سیاه مینوشد.» آیا دوستداشتن رنگ سیاه، نقشی در سیهبختی آدمها دارد؟
راحله، خواهر دومی نیز در اوج زیبایی به مراقبت شوهر بیمارش پرداخت. تا اینکه سرطان مری، صدایش را گرفت و در شفاخانهای در پاکستان به جان داد. او در سمنگان زندگی میکرد. بعد از کفن و دفن شوهرش به بغلان برگشت و در خانهی پدری اقامت گزید. فقط در فصلهای مختلف سال به سمنگان میرود و از باغی که شوهرش با دستان خودش مرتب کرده بود، ملاقات میکند و سن و سال درختها را رصد میکند. همچنان حاصلات باغ را به فروش میرساند، تا سایهی شوم گرسنگی را از سر فرزندانش دُور سازد.
فریده با دیدن سرنوشت خواهر بزرگتر، دیگر میلی به ازدواج پیدا نمیکند. ترجیح میدهد که تنها باشد و در تنهایی پیر شود. به تمام خواستگارهایش جواب رد میدهد. تا اینکه به سی سالهگی میرسد. در این مرحله نیز چند نفر زنمرده به خواستگاریاش میآیند؛ ولی او هیچکسی را به حضور نمیپذیرد. آهستهآهسته با جوانی و شادابیاش خداحافظی میکند. حالا که در آیینه میبیند، باور میکند که یک درختِ بیثمر است؛ درختی که فقط فصل زمستان را میتواند احساس کند.
فریده یک بار به مادرم گفته بود: «دلم نمیخواهد عروسی کنم. حتا طفل هم نمیخواهم. در حالیکه اغلب زنها طفل دوست دارند. وقتی به شهلا میبینم که در چهار روزهگی عروسیاش به خانه برگشت، دلم از عروسی و زندگی زیر یک سقف، سیاه میشود. آخر گناه شهلا چه بود؟ او وقتی جوان بود از درخت روی حویلی افتاده بود. چون بادامها وقتی میرسید، دیوانه میشد. حتا به اصرار مادرم توجه نمیکرد. در حالیکه مادرم تأکید میکرد دخترها نباید سر درخت بالا شوند که خوب نیست. اما شهلا حرفشنو نبود. گل بادام را گوشوارهی گوشهایش میساخت. پایین درخت بادام میچرخید.
وقتی به غمهای بیپایان راحله فکر میکنم، بیخی دلم میشکند. او حقش نبود بیوه شود. حقش نبود در سوگ شوهر مهربانش بنشیند. من باردار اندوه خواهرانم هستم. لازم نیست که تنهاییِ غمگینم را خراب کنم. حالا باور کردهام که عروسیکردن خوشبختی نمیآورد. بسیاری از زنها وقتی عروسی میکنند، بدبخت میشوند. به خدا تنهایی خیلی خوب است. بیجار و جنجال زندگی میکنی!»


