نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

زنی در صفِ فرار؛ روایتی میان شلاق و سکوت

  • نیمرخ
  • 13 اسد 1404
WhatsApp Image 2025-08-03 at 23.47.37_fc3c35a1

نویسنده: مژده احمدی

خوب یادم هست. هرگز فراموشم نمی‌شود.

صبح هنوز بوی خواب می‌داد؛ اما کابل بیدار شده بود با کابوسی دیگر. من در میان جمعیتِ بی‌پایانِ زن و مرد، ساعت سه صبح، مثل قطره‌ای در دل دریا ایستاده بودم، در کنار خیابان منتهی به مرکز توزیع پاسپورت… نه برای سفر، نه برای دیدار، نه برای آرزو، نه برای خوش‌حالی، بلکه برای فرار. برای گریز از شهری که در آن دیگر هیچ‌چیز سر جای خودش نبود، حتا من.

قرار بود بیگانه شویم؛ بیگانه با خیابان‌هایی که با پای برهنه در آن دویده بودیم. بیگانه با درخت‌هایی که زیر سایه‌‌‌ی‌شان شعر می‌خواندیم. بیگانه با کوچه‌هایی که صدای خنده‌ی دختران را دیگر تاب نمی‌آوردند. و برای این فرو رفتن در بطن بیگانگی یک دفترچه لازم بود.

پاسپورت؛ واژه‌ای ساده، فقط یک تکه کاغذ، اما در آن روزها حُکم بقا داشت. باید برای داشتنش از هفت‌خان رستم عبور می‌کردیم، نه در افسانه‌ها که در واقعیت تلخ کابلِ در میان بازوان اشغال. صف‌ها بی‌پایان بود. همچنان مردانی با نگاه‌های خشمگین، ریشِ انبوه، لُنگی‌های سیاه و سفید و تفنگ‌ها بر دوش با انگشتانی در ماشه. من زن‌هایی را با چشم‌های ترس‌خورده، دست‌های گره‌کرده بر دل، نوزاد به بغل بودم. هوا پر از التماس بود، پر از امیدهای شکسته، پر از سکوت‌های سنگین.

و من  با پرونده‌ام، با صداهایی که در گلو مانده بودند، با شعری که نیمه‌کاره در دفترم نوشته بودم، دنبال راهی  می‌گشتم؛ راهی برای عبور، نجات، فرار، برای نفس‌کشیدن در جایی که زن بودن جرم نباشد. همان‌جا بود؛ همان لحظه‌ای که خواستم چیزی بپرسم. دنبال یک جواب، یک نشانی، یک انسانیت کوچک بگردم که اولین شلاق فرود آمد، نه روی پوستم، بر حقم، روی تمام آنچه بودم. دستی بلند شد، بی‌مقدمه، بی‌رحم، و تازیانه‌ای بر شانه‌ام نشست. نه، خطایی نکرده بودم؛ چون زن بودم. در آن مکان، زن بودن کفایت می‌کرد برای تحقیرشدن، برای شکنجه و سرکوب.

فریاد نزدم. گریه نکردم. هیچ دردی را حس نکردم، فقط خشکم زد. شاید از درد فرودآمدن شلاق بر پیکرم نبود، از تحقیرشدن بود. زنی که روزی می‌نوشت، مصاحبه می‌کرد، شعر می‌سرود، دانشگاه می‌رفت، و رقص‌کنان برای فردا می‌جنگید، حالا در صف پاسپورت، با شلاقی بر تن، به‌خاطر یک سوال ساده، به خاک مالیده شده بود. بعد، جمعیت مرا بلعید. شدم یکی از هزاران نفر. ناگهان به سایه‌ای از خودم تبدیل شدم.

اما همین‌جا تمام نشد. شلاق، نه تنها مرا نشکست؛ بلکه صدای تازه‌ای را در من بیدار کرد. من آن روز فهمیدم که در سرزمینم، زن بودن یعنی مبارزه دایمی برای هر چیزی که دیگران آن را بدیهی می‌دانند. برای پاسپورت، برای بیرون رفتن، برای نفس‌کشیدن، برای فریاد‌زدن. پاسپورتم را گرفتم، بهایش را نیز پرداختم.

نه فقط شلاق که حس بی‌پناهی، تحقیر و بیزاری از سیستمی که مرا به‌جای انسان، به عددی در صف بدل کرده بود. اما آن دفترچه، یک تکه کاغذ، فقط یک سند نبود؛ سندِ خروج من از کشوری نبود که دوستم نداشت، بلکه سندِ ورودم بود به جهانی دیگر؛ جهانی که باید در آن دوباره خودم را بسازم. حالا، هر بار که پاسپورتم را به‌دست می‌گیرم، تنها یک جِلد چرم و کاغذ نمی‌بینم؛ شلاقی را می‌بینم که روزی خوردم تا زنده بمانم. تا امروز بتوانم بنویسم. تا بگویم آنچه را که نباید فراموش شود. اگر می‌ماندم، شاید فرخنده‌ی دیگر، من بودم.

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

اختلال قاعدگی و تجربه تلخ مصرف قرص‌های ضدبارداری

روایتِ دختری در محاصره‌ی امر «ثانی»

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: روایت زنانروایت سقوط جمهوریتزنان افغانستان ، مقاومت زنان، جنایت طالبان، روایت زنان
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN