نویسنده: مژده احمدی
خوب یادم هست. هرگز فراموشم نمیشود.
صبح هنوز بوی خواب میداد؛ اما کابل بیدار شده بود با کابوسی دیگر. من در میان جمعیتِ بیپایانِ زن و مرد، ساعت سه صبح، مثل قطرهای در دل دریا ایستاده بودم، در کنار خیابان منتهی به مرکز توزیع پاسپورت… نه برای سفر، نه برای دیدار، نه برای آرزو، نه برای خوشحالی، بلکه برای فرار. برای گریز از شهری که در آن دیگر هیچچیز سر جای خودش نبود، حتا من.
قرار بود بیگانه شویم؛ بیگانه با خیابانهایی که با پای برهنه در آن دویده بودیم. بیگانه با درختهایی که زیر سایهیشان شعر میخواندیم. بیگانه با کوچههایی که صدای خندهی دختران را دیگر تاب نمیآوردند. و برای این فرو رفتن در بطن بیگانگی یک دفترچه لازم بود.
پاسپورت؛ واژهای ساده، فقط یک تکه کاغذ، اما در آن روزها حُکم بقا داشت. باید برای داشتنش از هفتخان رستم عبور میکردیم، نه در افسانهها که در واقعیت تلخ کابلِ در میان بازوان اشغال. صفها بیپایان بود. همچنان مردانی با نگاههای خشمگین، ریشِ انبوه، لُنگیهای سیاه و سفید و تفنگها بر دوش با انگشتانی در ماشه. من زنهایی را با چشمهای ترسخورده، دستهای گرهکرده بر دل، نوزاد به بغل بودم. هوا پر از التماس بود، پر از امیدهای شکسته، پر از سکوتهای سنگین.
و من با پروندهام، با صداهایی که در گلو مانده بودند، با شعری که نیمهکاره در دفترم نوشته بودم، دنبال راهی میگشتم؛ راهی برای عبور، نجات، فرار، برای نفسکشیدن در جایی که زن بودن جرم نباشد. همانجا بود؛ همان لحظهای که خواستم چیزی بپرسم. دنبال یک جواب، یک نشانی، یک انسانیت کوچک بگردم که اولین شلاق فرود آمد، نه روی پوستم، بر حقم، روی تمام آنچه بودم. دستی بلند شد، بیمقدمه، بیرحم، و تازیانهای بر شانهام نشست. نه، خطایی نکرده بودم؛ چون زن بودم. در آن مکان، زن بودن کفایت میکرد برای تحقیرشدن، برای شکنجه و سرکوب.
فریاد نزدم. گریه نکردم. هیچ دردی را حس نکردم، فقط خشکم زد. شاید از درد فرودآمدن شلاق بر پیکرم نبود، از تحقیرشدن بود. زنی که روزی مینوشت، مصاحبه میکرد، شعر میسرود، دانشگاه میرفت، و رقصکنان برای فردا میجنگید، حالا در صف پاسپورت، با شلاقی بر تن، بهخاطر یک سوال ساده، به خاک مالیده شده بود. بعد، جمعیت مرا بلعید. شدم یکی از هزاران نفر. ناگهان به سایهای از خودم تبدیل شدم.
اما همینجا تمام نشد. شلاق، نه تنها مرا نشکست؛ بلکه صدای تازهای را در من بیدار کرد. من آن روز فهمیدم که در سرزمینم، زن بودن یعنی مبارزه دایمی برای هر چیزی که دیگران آن را بدیهی میدانند. برای پاسپورت، برای بیرون رفتن، برای نفسکشیدن، برای فریادزدن. پاسپورتم را گرفتم، بهایش را نیز پرداختم.
نه فقط شلاق که حس بیپناهی، تحقیر و بیزاری از سیستمی که مرا بهجای انسان، به عددی در صف بدل کرده بود. اما آن دفترچه، یک تکه کاغذ، فقط یک سند نبود؛ سندِ خروج من از کشوری نبود که دوستم نداشت، بلکه سندِ ورودم بود به جهانی دیگر؛ جهانی که باید در آن دوباره خودم را بسازم. حالا، هر بار که پاسپورتم را بهدست میگیرم، تنها یک جِلد چرم و کاغذ نمیبینم؛ شلاقی را میبینم که روزی خوردم تا زنده بمانم. تا امروز بتوانم بنویسم. تا بگویم آنچه را که نباید فراموش شود. اگر میماندم، شاید فرخندهی دیگر، من بودم.


