نویسنده: رؤیا (مستعار)
نمیدانم از کجا شروع کنم؟ چطور بنویسم؟ همیشه آغاز نوشتن برایم دشوار بوده است. اول مینویسم، پس پاک میکنم. فکر میکنم آنچه نوشتهام به دلم نیست. حس میکنم کلمهها دردهایم را منتقل نکردهاند. چیزی را که میخواستم نتوانسته بگویند. یا توان حمل را نداشتهاند. چه بدانم. واقعاً نمیتوانم درک کنم.
یک کتابچهی سرخ را پر کردهام؛ از لحظهای که خفقان را حس کردم. دانستم که دیگر زندگی نمیکنم، فقط زندهام. با چشم خودم دیدم که شوق و اشتیاقم مردند. آرزوهایم خاک شدند. این دفترچهی سرخ، قبرستان آرزوهای من است. در آن یک زن را گذاشتهام که در هیاهوی سقوط شهرها مرده است؛ ولی در هیأت یک سایهی متحرک، سرگردان است که نه توان مردن دارد، نه دل از زندگی برمیکَند.
با گذشت هر روز تکهای از وجودم را از دست میدهم. گاه با مرگ یک انسان، گاه در سرخط اخبار که بوی خودکشی را پخش میکند. گاه با ازدواج اجباری یکی از همصنفانم که میخواست دانشگاه را به پایان برساند. ما در آستانهی سبز شدن بودیم که فصل خزان در تابستان داغ، فرا رسید و همهچیز را خشکاند و زندگی را از کمر فلج کرد.
این کتابچه را دوست دارم، بهخاطری که یادها و خاطراتم را حمل میکند، دردها و اندوه بیپایانم را شاهد بوده است. و کلمههایی که در سطرهایش نقش بستهاند، منِ دیروزم را به یاد دارند. هر کسی میتواند خودش را در جایی پنهان کند، من در لای کتابچهام پنهان شدهام. اگر میخندم، دروغ است. اگر غذا میخورم؛ برای این است که رنجم را پنهان کنم. هیچکسی هواخواه تنهایی نیست؛ هیچ بشری، تنها ماندن را دوست ندارد. باید یکی باشد که ماجرای تنهاییهایمان را بشنود، تا سَبک شویم.
آدمها اگر شنیده نشوند، میپوسند. من با کتابچهام حرف زدهام، در سطرهایش گریستهام. هر لحظه که دلم بگیرد، یا زخم تازهای بر تنم حواله شود، کلماتم را بر صفحهی آن میآورم که تنها شاهد رنجهای زنانهام باشند. فقط کلمه میتواند جاودانه شود؛ چون صداست، مجسمهها سرنگون میشوند.
با اشتیاق بسیار، امتحان کانکور را سپری کردم. خوشحال بودم که میتوانم درس بخوانم. ولی از آیندهام خبری نداشتم. اصلاً از ذهنم نمیگذشت که همهچیز سرنگون میشود و هیولای قرن بر سرنوشت ما حاکم میگردد. دلم خوش بود که دانشگاه بلخ را دیدهام. روزی که برای امتحان دادن رفته بودم، از قدم زدن در فضای دانشگاه لذت میبردم و شادیِ بسیار داشتم. در دلم دعا میکردم که موفق شوم. وقتی امتحان تمام شد، با همصنفیام، چهارگِرد دانشگاه را گشتیم و رؤیا بافتیم؛ رؤیاهایی که هویت زنانه داشتند.
دیری نگذشت که خبرهای بد، ذهن مردم را پر کرد؛ ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکردند؛ مردم از یک محل به محل دیگر میکوچیدند. اما در مزار شریف، وضعیت، نگرانکننده نبود. مردم، مشغول کار و بار خود بودند. در واقع، زندگی مثل روزهای دیگر جریان داشت. وقتی که شهر شبرغان به دست گروه طالبان افتاد، اوضاع مردم در مزار شریف نیز بههم ریخت. ترس و وحشت در فضای شهر پخش گردید. بعضی بهسوی کابل رفتند، برخی دیگر به ولسوالیهای دوردست کوچ کردند. شهر بلخ، سوتوکور شده بود. گویی ویروسی در فضای شهر پخش شده باشد. آن جوش و خروش یک هفته پیش از حافظهی شهر افتاده بود.
زمانی که نگرانی نسبت به اوضاع بیشتر گردید، پدرم تصمیم گرفت به ولسوالی آقچه برویم. برادر بزرگم موتری آورد و بهسوی آقچه رفتیم. چون هرلحظه امکان داشت که مزار به دست گروه طالبان سقوط کند. من که هرگز چادری نپوشیده بودم، آن روز، چادری زنِ برادرم را پوشیدم و سوار موتر شدم. هر ده پانزده دقیقه بعد با یک ایست بازرسی روبهرو میشدیم. همه نگران بودند و دلهرهی مرگآوری داشتند. پدرم که در سالهای گذشته نیز شاهد سقوط مزار بوده است، چندان نگران بهنظر نمیرسید. اما وقوع فاجعه را باور کرده بود.
پس از ساعاتی چند به آقچه رسیدیم. به مدت شش روز در خانهی یکی از بستگانمان ماندیم. در آنجا بودم که از سقوط مزار خبر شدم. ساعت نه شب بود، با دوستم گپ میزدم که ناگهان تماسش قطع شد. پنج شش دقیقه بعد، دوباره زنگ زد و گفت: «رؤیا، مزار هم سقوط کرد.» هر دو پشت موبایل گریه کردیم؛ طوری که عزادار بوده باشیم. در آن لحظه، دستوپایم لرزیدند. برق چشمانم مُرد. دلم مچاله گشت و دردی از قفس سینهام گذشت. تا ساعت دوازدهی شب با دوستم قصه کردم و گریستم. نه او طالب را دیده بود، نه من. هر دو هژده ساله بودیم.
دو روز از سقوط مزار گذشته بود که به خانهی خودمان برگشتیم. وقتی از پنجرهی موتر، شهر را میدیدم، میترسیدم. همهجا سکوتِ پر از وحشت حاکم بود. ترس، کمین کرده بود. فقط طالبان به چشم میخوردند که در اطراف روضه میگشتند و عکس میگرفتند. با دیدن کلاشینکوفها دلم لرزید و نفسم بند آمد.
از قبل به شنیدن اخبار، علاقهای نداشتم. نمیخواستم با شنفتن خبرهای بد، روحم را ناآرام کنم. اما پدرم معتاد خبر بود. تلویزیون را بلند میگذاشت و جنایات طالبان را نگاه میکرد و به حال سربازان درمانده میگریست. او طعم سقوط را در دَور اول حاکمیت این گروه چشیده بود، میدانست چه کار کند. فردای آن روز، به شهر رفت و یک عالم مواد غذایی باخود آورد. مادرم پرسید: «چرا اینهمه سودا خریدی؟» پدرم با مکث کوتاهی جواب داد: «او زن، جنگ و دربهدری است، قیمتی میشود. حالا همینها را ذخیره کن. بعدش را خدا میداند که چه میشود.»
هر شب را با ترس میخوابیدم، با وحشت بیدار میشدم. گاهی یادم میرفت که امتحان کانکور دادهام. وقتی با دوستانم تماس میگرفتم، میگفتند خیال رفتن به دانشگاه را از سرت بینداز، گذشته را فراموش کن. ما تمام شدیم. عصر خانهنشینی فرا رسیده است. زن در اندیشهی این گروه؛ یعنی آشپز و بردهی جنسی. آن روزها از اینکه زن بهدنیا آمده بودم، از خودم نفرت داشتم و احساس ناراحتی میکردم. میگفتم حتا زن بهدنیا آمدن، خود نوعی از بدبختی است. پدرم اجازه نمیداد که از خانه بیرون شوم؛ در خانه مانده بودم. گاهی کتاب میخواندم، گاهی با دیدن فیلم، شرایط فرو ریخته را از یاد میبردم. به خودم میباوراندم که هیچ گپی نشده است، همهچیز خوب است، امن و امان است.
از بس به خودم دروغ گفته بودم، خسته شدم. دیگر پذیرفتم. نمیتوانستم واقعیت را انکار کنم. از آن پس، صبر کردم که نتیجهی کانکور اعلام شود. روزها و شبها خواب دانشگاه را میدیدم. در دلم برای تحقق آرزوهایم دعا میکردم. هرچند در ته دلم آشوب برپا بود. حس خفقان داشتم. حتا از شنیدن اسم طالبان، انزجار داشتم. سرانجام، نتایج کانکور اعلام شد. وقتی نتیجهام را دیدم، خوشحال شدم. اگرچه به رشتهی دلخواهم دانشکدهی ادبیات کامیاب نشده بودم؛ اما خرسند بودم که میتوانم درس بخوانم. مقصود من صرف درسخواندن بود.
روزی که برای بار دوم وارد محوطهی دانشگاه بلخ شدم، با همهی بیرنگی و ساکتبودنش، اشتیاقم زنده گشت و مرغ آروزهایم پر زد. دو سمستر را کیمیا خواندم. هر لحظه چپنسفیدها میآمدند و دختران را اذیت میکردند. باری موبایل یکی از همصنفانم را در مقابل چشمانم به زمین زدند. بار دیگر، اول نمرهی صنفمان را از سر امتحان بیرون کردند؛ چون برقع نپوشیده بود. بعد از آن روز، اول نمرهیمان دیگر نیامد؛ زیرا توهین شده بود. او خیلی حساس بود. هرچه را میتوانست هضم کند؛ ولی توانایی هضمکردن توهین و تحقیر را نداشت. بعضیها همینطوراند؛ دوست دارند بمیرند؛ اما توهین نشوند و به حریم مقدساتشان تجاوز صورت نگیرد.
هر روز ماسک میزدم، برقع میپوشیدم، با هزاران دلخوشی به دانشگاه میرفتم. در حالیکه ماسکزدن نفسم را بند میآورد و دلتنگیام را بیشتر میساخت. هر بار که در حجاب سیاه به خودم نگاه میکردم، فریاد میکشیدم. قلبم پاره میشد و چشمانم سیاهی میکردند. حجاب سیاه، سلول انفرادیام بود. هر روز، سوگوار بودم. وقتی از دانشگاه برمیگشتم، سوگواریام پایان مییافت.
زمستان فرا رسید. دانشگاه بسته شد. خانهنشین شدم. از این فرصت استفاده کردم، در یکی از کارگاههای داستاننویسی ثبت نام کردم. یک دوره درس خواندم. بعد از آن، کمکم به نوشتن شروع کردم. هر روز مینوشتم. از هر اتفاق زندگیام سطری مینوشتم، به امید اینکه دردهایم را ماندگار بسازم. تنها چیزی که نجاتم میداد نوشتن بود. با نوشتن، احساس راحتی میکردم؛ چون تمام خشم و اندوهم را در پوستهی کلمات میریختم؛ کلمات، انیس و همدمم شده بودند. تصور میکردم با فرا رسیدن ماه حمل به دانشگاه باز میکردم و در کنار همصنفانم به معادلات کیمیا و جدول مندلیف میاندیشم؛ ولی تصورم باطل شد. خواب و خیالم به خون غلتید. دلم خالی گشت و با دیوارهای خانه بیشتر آشنا شدم.
پس از ممنوعیت ورود دختران به دانشگاه، واقعاً شکستم. از امید خالی شدم. از آن پس، «امید» را کلمهی تهی از معنا یافتم. با تنها چیزی که بیشتر مواجه شدم؛ یأس و ناامیدی بود. احساس پوچی میکردم. حتا کتابها آرامم نمیکردند. مانند یک بیمار روانی در کنج خانه زندانی شده بودم. به بیارزش بودن خودم ایمان آروده بودم. بارها تلاش کردم سمت خودکشی بروم، نشد. چیزی از درون مانعم میشد؛ هرچند درونم از تاریکی پر شده بود. همهچیز را سیاه میدیدم. همچنان باورهایم نسبت به خیلی چیزها متحول شده بود. آن روزها در آستانهی نزده سالگی قرار داشتم. دلم میخواست آزاد و رها باشم. به خواست خودم لباس بپوشم. در برابر کسی پاسخگو نباشم؛ چون همیشه از توضیح دادن بدم میآید. هرگز دوست ندارم به کسی توضح بدهم. حتا کاری نمیکنم، تا مجبور شوم از طرف مقابلم معذرتخواهی کنم؛ گویی با توضیح دادن خودم را فاش میکنم. وقتی در دانشگاه برای چپنسفیدها توضیح میدادم، اوقاتم تلخ میشد و نسبت به خودم حس تنفر پیدا میکردم. آنها همیشه دوست دارند که دیگران را به توضیح دادن وادار کنند؛ با این ترفند برخی از آدمها را میکشتند. به گفتهی هاروکی موراکامی: بدترین چیز کشتن یک آدم دیگر است.
اینک چهار سال از سقوط یک نسل میگذرد؛ چهار سال است که در خفقان کامل نفس میکشیم. این سقوط، فروپاشی یک مملکت نبود؛ بلکه خاکستر گشتن رؤیاهای یک نسل بود که تازه شکفته بودند. نسلی که از دل خاک و خون برخاسته بودند و زخم جنگ و گلوله را بر پیشانیِ خود داشتند؛ اما از دنبالکردن رؤیاهایشان دست نمیکشیدند. حتا اگر صدای انفجارها تسلسل رؤیاهایشان را فرو میپاشانید. دوباره برمیخواستند و مسیر اهدافشان را طی میکردند.
حالا که از آرزو تهی گشتهام و هیچ امیدی به آیندهی مجهول ندارم، میخواهم از اینجا بروم؛ جایی که بتوانم درس بخوانم، به ذوق خودم لباس بپوشم، ارزشم را بفهمم، باور کنم که زنده هستم و زندگی میکنم. نه اینکه مثل سایهی متحرک به دور خودم چرخ بخورم، زنانگیهایم را میان پارچههای سیاه تاریخ، پنهان کنم. اینک شب و روزم را نمیدانم که چه رنگی دارند. در روزگاری به سر میبرم که ازدواجهای اجباری، اتفاق معمولی شده است و مدرسههای دینی-افزایش یافته است. باری پدرم بسیار اصرار کرد که در یکی از مدرسهها ثبت نام کنم، نکردم. نخستین حملهی این مدرسهها به داشتههای فکری انسان است؛ طوری دستکاریات میکنند که فنا طلب میشوی، بهطور کلی از جهان گذشتهات دل میکَنی. دیگر از مرگ نمیترسی. تنها آرزوی لذتبخش زندگیات مردن میشود. چون آنقدر بیخ گوشت میخوانند که دنیا به دردت نمیخورد و هیچ ارزشی ندارد، تا دلت سرد شود و در برابر زیباییهای دنیا بدبین شوی.
اینک شبهای مزار، نورانی است. هر گوشهای از شهر را با چراغی زینت بخشیدهاند؛ اما دلهای ما زنان، تاریک است. این تاریکی را با هیچ نوری نمیتوان روشن ساخت، تنها با فروغ آزادی میشود سلطهی ظلمت را برچید! و در چالهی تاریخ انداخت. جای جهل، زبالهدانیِ تاریخ است.


