گفتوگو: معصومه عرفانی
خانم منیژه باختری سیاستمدار، نویسنده و روزنامهنگار افغانستانی و سفیر افغانستان در کشور ناروی و اتریش بودهاست. خانم باختری پیش از این به عنوان رئیس ستاد وزارت امور خارجهٔ افغانستان و استاد در دانشگاه کابل خدمت کردهاست. ایشان دارای مدرک کارشناسی در روزنامهنگاری، کارشناسی ارشد رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه کابل میباشد. باختری قبل از پستهای دیپلماتیک خود، با مرکز همکاری افغانستان (CCA) که یک سازمان غیردولتی است همکاری میکرد. او نویسندهٔ دو کتاب روزنامهنگاری است: دنیای دلانگیز خبر و اخلاق و حقوق در روزنامهنگاری که سالها قبل به عنوان کتاب درسی در دانشکدهٔ روزنامهنگاری دانشگاه کابل مورد استفاده قرار میگرفت. او نویسندهٔ «اَنگبین نیشخند و شرنگ نوشخند» پژوهشی در مورد طنز و طنز نویسان افغانستان است. کتاب دیگر ایشان « ۹۳ سال رسانه و قانون» تاریخ رسانههای افغانستان را در پرتو قوانین و مقررات تشریح میکند. او مجموعهای از داستانها با عنوان «سه پری» را نیز منتشر کردهاست که چالشهای زنان افغانستان را برجسته میکند. وی مدتی سردبیر مجلۀ پرنیان (مجلۀ سهماهۀ فرهنگی و ادبیات) بود و در همین اواخر، از ایشان* رمانی بهنام «چهار دختر زردشت» در سال ۲۰۲۳ بهچاپ رسیدهاست.
نیمرخ: خانم باختری شما باتوجه به سالها تجربۀ کار سیاسی و اجتماعی، مشارکت 20 سالۀ زنان در دوران مشهور به جمهوریت را چگونه میبینید؟
منیژه باختری: به باور من، بیست سال مشارکت زنان در عرصههای مختلف در دوران جمهوریت، یکی از نقطههای عطف در تاریخ افغانستان است که در این سالها زنان و دختران قادر شدند بهصورت گسترده به مکتب و دانشگاه بروند و در نهادهای دولتی و غیردولتی در سمتهای مهم کار کنند. همچنین در این دوره یک سری قوانین و مقرراتی تصویب شدند که از زنان را در عرصههای اجتماعی و سیاسی حمایت کردند. مهمترین عنصر بیست سال گذشته، تولید آگاهی بهصورت گسترده بود. ما نمیتوانیم آگاهی و خودآگاهی تولیدشده در این بیست سال را نادیده بگیریم. اما اگر تصویر بزرگتر را نگاه کنیم، این بازتاب سیمای تمام زنان افغانستان نیست و این تحولات بیشتر در کلانشهرها صورت گرفت. اگر این روند را آسیبشناسی کنیم، دو موضوع قابل تأمل است؛ تقابل با جریان نوگرایی و مشارکت گستردۀ زنان که از سوی قشر سنتی جامعه که بهشدت مخالف تولید آگاهی و پیشرفت زنان هستند، بهوجود آمد. به باور این گروه زنان و مردان برابر نیستند و وظیفۀ زنان، نگهداری از خانواده و پرورش کودکان است و نه مشارکت در اجتماع و سیاست. اگر از لحاظ تاریخی این موضوع را بررسی کنیم میبینیم که در افغانستان هربار شمار مکاتب رسمی نسبت به مدرسههای دینی پیشی گرفتند و دانش همهگستر شد، قشر سنتی جامعه به تقابل ایستادند و سه خواست اصلی را مطرح میکردند: یکی مشروعیت بخشیدن به مدارس دینی بهجای مدارس عصری، دیگری حذف مضامینی مانند ساینس و جایگزینی آنها با مضامین دینی، سوم مسألۀ حذف زنان از مکتب و تحصیلات عالی. آموزش دختران کوچک که هنوز به بلوغ نرسیدهاند و تنها بهمنظور یادگیری اساسات دینی و حل مشکلات روزمره، برای بخشی از آنها قابل پذیرش است. همین گروه افراطی روایت را با روپوشی از دین، تولید و بازتولید کردند که در طی بیست سال نوعی نفرت یا ستیزهجویی با زنان کنشگر و شاغل در افغانستان بهوجود آمد و این یکی از دلایلی بود که جلوی پیشرفت و ایجاد جنبش گسترده و فراگیر زنان گرفته شود.
دوم، نقد دیگری که میتوانیم بر کلیت وضعیت داشته باشیم این است که وضعیت در آن بیست سال متأثر از حضور جامعۀ جهانی و بازار گرم پروژهها و برنامههای انجیاوها بود. بسیاری بدون اینکه فهم کاملی از وضعیت داشته باشند یا پیشزمینهها و نیازها را بررسی کنند، پروژههای مختلف را طراحی کردند و بدون بررسی و آسیبشناسی دقیق آن را تطبیق کردند و توجهی به استمرار نداشتند. همچنین رقابتهای سیاسی، قومی و مسائل دیگر سبب شد که امکان ایجاد یک جنبش مستقل و بزرگ زنان که بهصورت ارگانیک از پایین به بالا و از بالا به پایین با هم در ارتباط و تعامل باشند بهمیان نیاید. زنان در جزیرههای جدامانده از یکدیگر رشد کردند و تمایل به شبکهسازی بهمنظور نهادینه شدن نقششان در اجتماع و سیاست نشان ندادند.
نیمرخ: بنابراین شما باور دارید که نقش سیاسی زنان زیاد پررنگ نبودهاست؟
منیژه باختری: من باور دارم که در این مورد ما نباید سیاه و سپیدانگاری کنیم. در دو دهه دموکراسی و جمهوریت، یک نظام نسبتاً دموکراتیک بهمیان آمد. ساختارسازی شد و اینکه شماری چگونه عمل کردند حرفی جدا است. برخی از تغییرات بنیادینی که اتفاق افتاد در عرصۀ مشارکت زنان و دیگر حوزهها، بیگمان ناشی از حضور جامعۀ جهانی و فشارهای بینالمللی بود و بدون آنها و منابعی که در اختیار زنان قرار میدادند امکان این جهش در میان زنان با این سرعت و گستردگی وجود نداشت، اما جانب دیگر قضیه را نیز نباید نادیده بگیریم. هر زمان حرف از زنان میشود همه به نقش سمبولیک زنان در نهادهای دولتی و غیردولتی و انجیوایزم و حیفومیل پول اشاره میکنند؛ اما مسألۀ پیشرفت زنان در دانش و تخصص و بخش آکادمیک را نادیده میگیرند. هزاران هزار از دختران ما خارج از کشور تحصیلات آکادمیک بهدست آوردند. در داخل کشور نیز همین اتفاق افتاد. زنان زیادی در حوزههای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی سر بلند کردند، کتاب خواندند، پژوهش کردند و به منابع آکادمیک دنیا وصل شدند. همین زبان گویا و رسایی که بسیاری از جوانان ما امروز دارند محصول رسانههای آزاد، آزادی بیان، حقوق بشر و حقوق زنان و همان دموکراسی نیمبندی است که در کشور وجود داشت. این درست است که پیشرفتها تا حدی محصول حضور جامعۀ جهانی بود اما جسارتها و خطر کردنهای دخترهای ما هم در هر حوزه گپ کوچکی نبود. اگر بخش کوچکی از فرصتهای سیاسی و اقتصادی سوءاستفاده کردند، زنان و دختران ابژۀ اقتدار مردانه شدند، فرصتها بهشکل مساوی تقسیم نشدند، اما در تصویر کلانتر بسیاری از دختران و زنان ما فاعل و کنشگر بودند. درست است که زمینهها از عمق جامعه بهمیان نیامدند و نتیجۀ فشار جامعۀ بینالمللی بودند و این دلیل شکست سنگین پس از طالبان شد، اما همین زمینهای که جامعۀ جهانی بهوجود آورده بود، با حمایت حکومت و تلاشهای روزافزون زنان، تغییرات بسیار جدی را بهوجود آورده بود.
نیمرخ: همانطور که شما اشاره کردید تغییراتی بهوجود آمده بود، اما فکر میکنید زنان توانسته بودند مردان را با خود همراه داشته باشند؟
منیژه باختری: این تغییرات هم در بین زنان و هم در بین مردان، اما بیشتر در کلانشهرها اتفاق افتاد. در روستاها و شهرهای کوچکتر بهویژه در جنوب کشور فضای رادیکال و سنتی حاکم بود. در بسیاری از مناطق جنوبی، دختران حتی حق رفتن به مکتب را نداشتند، البته که استثنا در همه جا وجود داشت. اما جو کلی در این مناطق همین بود، چه در بین زنان و چه در بین مردان. حاکمیت قانون وجود نداشت، مردان جامعه بر اساس عرف و سنتهای دیرین خود با زنان و مسائل مربوط به زنان برخورد میکردند و زنان نیز به همین وضعیت خو گرفته بودند. وضعیت دقیقاً شبیه دهۀ هشتاد میلادی بود که حکومت کمونیستی تحت حمایت شوروی برنامههایی را برای زنان در شهرهای کلان برگزار میکرد، زنان به کار میرفتند و در بخشهای هنر و فرهنگ فعال شده بودند. اما به همان اندازه که پیشرفتها در شهرهای کلان اتفاق میافتاد، قشر سنتی حساسیت نشان میداد و همین خودش زمینهساز تقابل بسیار گستردهای میان دولت آنوقت و قشر سنتی جامعه شد. این قشر سنتی همیشه در افغانستان حضور داشته و حضور زنان در اجتماع را بهطور قطع رد کردهاست. در واقع در بیست سال گذشته نیز همین اتفاق افتاد. پیشرفت بهصورت موازی و همهجانبه صورت نگرفت و منابع نیز بهصورت مساوی توزیع نشدند یا منابع بنا بر همان حساسیتها از بین میرفتند؛ مثلاً مکاتب جدید اعمار میشدند اما بعد در آتش زده میسوختند.
البته که قشر آگاهی در میان مردان افغانستان بهمیان آمد که باورمند به مشارکت زنان و ارزشهای دموکراتیک و برابری حقوق زنان و مردان بودند ولی تعداد آنها آنقدر کم بود که زمینهساز یک تغییر گسترده نشد. در سالهای جمهوریت، حضور جامعۀ جهانی، حاکمیت نسبی قانون و شاید از همه مهمتر، منابع گستردهای که وجود داشت باعث شده بود که با حمایت شمار کمی از مردان و بهویژه مردانی که با توجه به دسترسیشان به منابع به نفع خود میدیدند که از حقوق زنان دفاع کنند، فضایی بهوجود آمده بود که زنان در آن نسبتاً آزادانه کار کنند و در اجتماع مشارکت داشته باشند. خبرنگار نامآور ایتالیایی به نام اوریانا فالاچی زمانی گفته بود: تا زمانی که سیاست و قدرت از زنان حمایت میکند، مردان طرفدار حقوق زنان هستند اما همینکه سیاست و قدرت از زنان رو برگرداند، مردان هم تغییر موضع میدهند. این موضوع دقیقاً در افغانستان اتفاق افتاد و در همین دو و نیم سال گذشته شاهد بودیم که زنان افغانستان تنهاترین بودند و مردان حاضر نشدند زنان را همراهی کنند. هراس از زندان و شکنجۀ طالبان جدی است اما اگر اکثریت مردم افغانستان برای آموزش و مشارکت زنان و دختران ایستادگی میکردند قضیه فرق میکرد. در واقع مردان افغانستان نشان دادند که نهتنها مشکلی با سیاستهای زنستیزانۀ طالبان ندارند، بلکه این سیاستها باعث اقتدار جمعی و پیوستگی مردانه میشود و کاملاً به نفعشان است و از جانب دیگر قرائتی که بیشتر مردان از حقوق زنان دارند ناقص است. مثلاً شما بارها خواندید و شنیدید که زنان، مادر هستند و بهشت زیر پای مادران است و خوب است دختران مکتب بروند تا بتوانند فرزندان تحصیلکرده و خوب به جامعه تحویل بدهند. اما کلیت حقوق زنان را قبول ندارند. آموزش دختران امتیازاتی برایشان بهوجود میآورد که در تقابل با اقتدار سنتی مردان در جامعه قرار میگیرد. زنی که آگاه و صاحب اندیشه شده باشد، دارای خرد انتقادی و روحیۀ پرسشگری است. عدالت و برابری را میشناسد و در نتیجه اسارت و فرمانبرداری را نمیپذیرد. محصول دیگر آموزش، توانمندی اقتصادی است. زنی که صاحب درآمد است میتواند در حوزۀ خانواده و اجتماع صاحب تصمیم شود. موقعیت اقتصادی زنان و جایگاه آنها در تصمیمگیریها در خانواده رابطۀ مستقیمی دارد. طبیعی است که وقتی نقش زن در خانواده و وجه اقتصادی و اجتماعی آنها بیشتر میشود، زمینۀ مشارکت و تعامل در سیاستگذاریهای کلان کشور، در قانونگذاری، در فرهنگسازی را فراهم میسازد و در نتیجه، همین مشارکت و توسعه عملی میشود اما متأسفانه این مورد پذیرش اکثریت مردم افغانستان نیست و حتی زنانی هستند که همینگونه میاندیشند.
نیمرخ: اشاره کردید به وضعیت امروز و مبارزات زنان. بهنظر شما زنان به پختگی و آگاهی سیاسی مورد نیاز برای راهاندازی یک جنبش سیاسی تأثیرگذار و دوامدار رسیدهاند؟
منیژه باختری: من باور دارم تعداد زنانی که به این آگاهی رسیدهاند زیاد است و بله امکان راهاندازی یک حرکت تأثیرگذار و دوامدار نیز وجود دارد، اما یک بخش عظیم از این نیروی کنشگر، امروز از افغانستان خارج شده و در جغرافیای افغانستان نیستند. زنانی هم که در داخل افغانستان ماندند در زیر انقیاد و اسارت طالبان هستند و حتی امکان اینکه بهصورت مسالمتآمیز یک دورهمی داشته باشند، حلقههای گفتوگو داشته باشند و بتوانند این جنبش را ایجاد کنند خیلی کم است. اما با وجود تمام موانعی که وجود دارد، من گمان میکنم برای اولینبار در تاریخ افغانستان وضعیتی ایجاد شده که زمینۀ ایجاد چنین جنبشی وجود دارد. هم آگاهی وجود دارد و هم نیاز به آن. امروز تعداد زیادی از زنان افغانستان چه در پلتفرمهای بینالمللی، چه در کشورهای منطقه و چه در افغانستان تلاش میکنند که وضعیت را تغییر بدهند. با شبکهسازیهایی که قسماً صورت گرفته، امکان راهاندازی این جنبش هست. از جانب دیگر، ما باید به یاد داشته باشیم که مبارزات زنان از بیست سال قبل آغاز نشدهاست. مبارزات و مشارکت زنان بسیار قبل از آن آغاز شده بود؛ اگرچه به این گستردگی نبود و امروز مسلماً این مبارزات منسجمتر و قاطعتر است. در این دو و نیم سال، شبکهسازیها و کارهای زیادی صورت گرفتهاست اما هنوز کافی نیست. موضوع دیگر ایجاد یک روایت مشترک است. مسألۀ ما فقط طالبان نیست. مسأله ایجاد یک فهم مشترک از فرودستی زنان و دلایل عمیق و ریشهدار آن است. بدون این آگاهی و طرح دقیق مسأله، ما دچار خطا و بازتولید مناسبات پدرسالاری و حافظ و ادامهدهندۀ همان طرز فکر میشویم. ما به بازتعریف هویت زنانه، هنجارها و ارزشهای جامعه و همچنین تغییر افکار نیاز داریم. نیاز به شکستن کلیشهها در رابطه با بدن و تن زن داریم. بدن زن در مناسبات اجتماعی بهعنوان یکی از سوژههایی که شرم و غیرت و شهوت را برمیانگیزد و ازطرف دیگر بهعنوان مالکیت تعریف میشود، باید تغیییر کند. مناسبات و سلسله مراتب خانوادگی باید تغییر کند. تقسیم منابع باید تغییر کند. امروز بسیاری فقط به باز شدن مکاتب دختران و کار کردن زنان بهعنوان معلم و داکتر و پرستار تأکید دارند. بیشتر مردم افغانستان به چیزی متفاوت از این باور ندارند. به اینکه زنان در پارلمان باشند، در دولت باشند، در نقشهای کلیدی باشند. باز شدن مکاتب و کار کردن زنان در نقشهای کلیشهای به باور من چیزی را تغییر نمیدهد، حتی اگر طالبان نباشند.
در وضعیت امروز سیاستهای طالبان و خاموشی مردان، زنان را بیش از پیش منفعل کردهاست. زنان حتی بهخاطر یک افغانی نیاز به مردان خود دارند و این خودش حقیر ساختن است و بدون تغییر این مسائل نمیتوانیم انتظار شکلگیری یک جنبش کلان یا تغیییرات بنیادی را داشته باشیم.
اما آنچه مهم است که به یاد داشته باشیم آن است که زنان افغانستان را نمیتوان بهعنوان یک جمع یکسان و متحد در نظر گرفت. همانطور که مردان در موقعیتهای زمانی و اجتماعی مختلف بهطور متفاوت رفتار میکنند، زنان نیز شامل دستهبندیهای مختلف میشوند. یک تعدادی برای طالبان لابیگری میکنند، شماری نیز آموزههای دینی و فرهنگی را ارجحیت میدهند و شماری دیگر، فهم عمیقتری از ستم تاریخی که بر زنان رفته دارند و بر مبنای همین آگاهی و مسائل دنیای جدید به مسألۀ زنان نگاه میکنند. این نه امکانپذیر است و نه ما این توقع را داشته باشیم که تمام زنان افغانستان باید یکسان فکر کنند. البته که مشترکاتی هست، مانند اهمیت درسخواندن زنان و باز شدن مکاتب دخترانه، اما اختلافات اندیشهای و فکری وجود دارد. با این حال، برای راهاندازی یک جنبش بزرگ زمینهسازی شده و بهتر از امروز ما زمانی را نداشتیم که این جنبش توان سر پا ایستادن را داشته باشد.
نیمرخ: فکر میکنید در بیست سال جمهوریت رابطهای معنادار میان زنان و نهادهای بینالمللی ایجاد شده بود تا امروز بتوان از آن برای قدرتبخشیدن به مبارزات زنان استفاده کرد؟
منیژه باختری: منظور ما از مناسبات معنادار، جامعۀ جهانی و نهادهای بینالمللی چیست و نقششان چه بودهاست؟ ما نباید نقش نهادهای بینالمللی را در شکست جمهوریت و فساد گسترده و بازگشت دوبارۀ طالبان را نیز فراموش کنیم. از یک نظر رابطهای معنادار و باوری در جامعۀ جهانی نسبت به نقش آگاهانه و خردمندانۀ زنان افغانستان ایجاد شده و بر همین اساس از آنها پشتیبانی صورت میگرفت. اما بخش دیگر که رابطۀ زنان با نهادها بود، بیشتر بر مبنای پروژهها بود. من تمام پروژهها را رد نمیکنم، اما من به کارهای پروژهای چندان باورمند نیستم و دلیل شکست بسیاری از برنامهها را هم تطبیق آنها بهصورت پروژهای میدانم. تعامل میان زنان و نهادهای بینالمللی بر اساس این پروژهها بسیار مکانیکی بود و نه ارزشی. البته که همین رابطه نیز بسیار مهم بوده و هنوز کمابیش وجود دارد. حالا اگر از منظر دیگری به این موضوع نگاه کنیم، همین نهادهای بینالمللی نیز تحتتأثیر سیاستهای کلان جهان هستند. امروز رویکرد جهان نسبت به افغانستان متفاوت است. امروز دنیا از افغانستان سر خورده شده و نمیخواهد نقش فعالی در وضعیت افغانستان داشته باشد. از طرف دیگر بحرانهای زیادی در دنیا وجود دارد و ما فرصتی که همه به افغانستان توجه داشته باشند را از دست دادهایم. امروز توجه بسیار کمی به افغانستان صورت میگیرد و نهادهای بینالمللی از جمله سازمان ملل متحد، آنطور که باید به مسألۀ زنان نمیپردازند. با توجه به تجربۀ من از کار نزدیک با سازمانهای بینالمللی، این سازمانها نمیتوانند خارج از سیاستهای منابع قدرت تصمیم بگیرند. بنابراین ما باید سطح انتظارات خود را پایین بیاوریم. نباید امید به همکاری همه جانبۀ این نهادها داشت، اما در وضعیتی که زنان افغانستان هستند خوب است که مناسبات برقرار باشد و اما در عین حال ما باید به نیروهای خودی تکیه کنیم و اگر تغییری میآوریم، باید خود ما بیاوریم.
نیمرخ: جمعیت دیاسپورا چه تأثیری میتوانند در این مسیر داشته باشند و زنان افغانستان را چگونه میتوانند یاری کنند؟
منیژه باختری: دیاسپورای افغانستان هیچگاه بهاندازۀ امروز نمیتوانستند در وضعیت افغانستان نقش داشته باشند. اما دیاسپورای افغانستان نیز مشمول گروههای مختلف و ناهمسان هستند؛ شماری سالهاست که در جامعۀ میزبان حل شدهاند، شماری نیز درگیر مسائل مهاجرتی و استقرار در کشور جدید هستند، اما تعداد زیادی بهصورت بالقوه میتوانند نقش بسیار مهمی در قضایای افغانستان و بهویژه یاری زنان داشته باشند. بسیاری که در کشورهای آزاد و مرفه زندگی میکنند، امکان گپزدن، مشارکت و استقلال مالی را دارند. گردهماییها، آگاهیدهی به جامعۀ میزبان و زنده نگه داشتن گفتمان افغانستان در سیاست و رسانه از مهمترین کارهایی است که دیاسپورای افغانستان میتواند انجام بدهد. این جمع در سالهای اخیر در تغییر ذهنیت جهان نسبت به افغانستان که در قید تعریفهای صد سال قبل مانده بود و مناسبات قومی و دیگر مسائل را بر اساس اطلاعات نادرست میفهمیدند، نقش مهمی بازی کردند. امروز جامعۀ جهانی آگاهی بهتری نسبت به افغانستان دارند. چرا که جوانان تحصیلکردهای که زبان اولشان زبان کشور میزبان است، توانستند روابط خود را با آن کشور بهگونهای تعریف کنند که حرفشان قابل اعتبار باشد. از طرف دیگر، اقتصاد بخشی از مردم افغانستان متکی بر کمکهایی بوده و هست که از جامعۀ دیاسپورای افغانستان صورت میگیرد. باز هم بر مسألۀ شبکهسازی تأکید میکنم. مهم است که شهروندان در بیرون از افغانستان با مردم در داخل در تماس باشند و از امکاناتی که در خارج مهیا هست برای کمک به مردم افغانستان استفاده کنند.
نیمرخ:فکر میکنید چه نوع نظامی میتواند در دوران پساطالبان به بهترین شکل حضور سیاسی و اجتماعی زنان را تضمین کند؟
منیژه باختری: گروههای مختلف با توجه به اندیشههای سیاسی خود، پیشنهادهای مختلفی در مورد نظام سیاسی آیندۀ افغانستان دارند. اما خاستگاه یک نظام سیاسی در هر کشوری باید از واقعیتها و بافت اجتماعی، خواست شهروندان و تاریخ هر کشور ناشی شود و نه با اعمال زور و خشونت. مردم افغانستان باید در یک گفتمان دموکراتیک نظام را انتخاب کنند. به باور من دموکراسی تنها نظامی است که میتواند عدالت اجتماعی و آزادی را تأمین کند. برخی اصول دموکراتیک مانند پذیرش حاکمیت مردم در کشورهای مختلف دموکراتیک مشترک است، اما تفاوتهای فرهنگی هر کشور نیز بر این نظام تأثیر دارد. هر نظامی که متضمن عدالت برای همه، آزادی بیان و آزادی رسانه و حمایت از حقوق فردی باشد، مؤلفههای نظامی را دارا است که من آرزو دارم بر آیندۀ افغانستان حاکم باشد. وقتی امکان توسعه و مشارکت برای همه فراهم باشد، یعنی برای زنان نیز فراهم است. قانون اساسی 1382 افغانستان با وجود اینکه حقوق اساسی شهروندان را تضمین کرده بود و در واقع از قوانین خوب در تاریخ افغانستان و منطقه بود، اشکالاتی داشت. نوع نظام متمرکز ریاستی نظامی بود که نمیتوانست از لحاظ عملی برابری، رفاه و توسعۀ متوازن را بهبار بیاورد. اگر تاریخ افغانستان را ببینیم، جدا از نظام شاهی، ما فقط نظام ریاستی داشتیم در افغانستان و این ساختار نتوانستهاست عدالت را در افغانستان بهبار بیاورد. تغییر سیاسی در کشورهای دیگر هم اتفاق میافتد، اما در بین آنها روی ارزشهای کلی تفاهم و توافق وجود دارد. شکستهای پی هم در تاریخ افغانستان نشان میدهد که یک جای کار میلنگد. البته تمام مشکلات ناشی از ریاستی بودن نظام نیست. امروز ناگزیر هستیم که تمام ساختارهای سیاسی و نظم دولتداری را بهدقت مرور کنیم و دلیل شکستها و گسستهای مکرر را آسیبشناسی کنیم. راهاندازی گفتمانها و ایجاد اتفاقهای فکری برای این کار بسیار مهم است، چرا که ما باید برای دوران پساطالبان آماده باشیم. حتی اگر طالبان نیز برای مدتی نسبتاً طولانیتر باقی بمانند، احتمالاً آنها نیز در جامعۀ افغانستان ذوب میشوند و ناگزیر هستند که سیاستهای دیگری را در پیش بگیرند و به تمام مردم افغانستان پاسخگو باشند. با اینکه من باور ندارم که طالبان تغییر کنند و به خواست مردم لبیک بگویند، ما میخواهیم مردم افغانستان کنار هم باشند و نظام همهشمولی وجود داشته باشد که تمام مردم افغانستان خود را در آن ببینند.


