روایتی از: سکینه شیرزاد
عید میآید، اما اینبار نه با نسیم سحرخیز کوههای پامیر که با باد غربت میوزد. نه از جویبارهای خروشان پنجشیر خبری هست، نه از آواز بلبلان درهٔ نورستان و نه از جنبوجوش بازارهای کابلجان، شهر عشق! حتی مهتاب هم بیگانه است. انگار ستارهها به زبان این دیار حرف میزنند و ماه بر فراز شهر غریب تنهاست. درست مثل من و هزاران مهاجر دیگر که از خانه و دیارشان دور هستند.
یادم میآید که در آستانهٔ آمدن عید، همه جا حال و هوای عید را بهخود میگرفت. انگار بوی معطر عید در آسمان آینهگون میپیچید و از آمدنش به مردم خبر میدهد. مردمی که توانایی مالی بالایی نداشتند، ولی باز هم میزبان خوبی در روزهای عید بودند. در روزهای عید دستهایمان را به حنا زینت میدادیم و بر لبهایمان خندههای شوق و شادی جاری بود. لباسهای عیدانه بر تن میکردیم و از بزرگان خواستار عیدی بودیم. سفرهٔ عید با میوههای تازه، میوههای خشک، انواع و اقسام شیرینیهای وطن چیده میشد. در پیالهها چای سبز هلدار و چای زعفران همراه بشقابهای شیرپره وطنی جا خوش میکردند. طلوع عید را با نماز عید آغاز میکردیم و در صفهای نماز عید، مردمی ایستاده بودند که با قامت استوار و قلبهای آکنده از امید عبادتشان را بهجا میآوردند.
اما، آه از دوری! آه از سوز غربت که در آن هیچیک از اینها خبری نیست. امشب کنار پنجره نشستهام و به ماه نگاه میکنم. میدانم، در این غربت از حال و هوای عید خبری نیست. نه از پاک کاریهای خانه و آمادگی برای عید، نه از رفتن به بازار، نه از تهیهٔ لباس عید، نه از دستانی که با نقش حنا زینت داده شدهاست، نه از نماز عید، نه از سفرهٔ مزین شده با انواع و اقسام میوهها و شیرینیها و نه از آن لبخند و ذوق و شوق خانواده خبری نیست.
آه وطن!
چرا باید فرزندانت در همین روزهای خوشی از تو کیلومترها فاصله داشته باشند؟ چرا باید فرزندانت روزهای عید را در ملک بیگانه سپری کنند؟ چرا باید مادری در روزهای عید از پشت گوشی صورت فرزندش را بوسه زند و عید را برایش تبریک بگوید؟ چرا باید پدری در گوشهٔ حیاط خانه منتظر آمدن و شنیدن صدای فرزندش باشد؟
لیک در این غربت و دوری، یک چیز همیشه با من است، آن چیزی نیست جز امید. امید به آن روزی که دوباره پاهایم بر خاک سرزمینم باشد، در آغوش کوههای برافراشته و استوارش آرامش را جستوجو کنم و نغمهٔ جویبارهایش را همچون نوای ساز نی در گوشهایم نجوا میکند. عیدهای آینده را در کشورم با صلح و آرامش در کنار مردم جشن خواهیم گرفت، در کوچه پس کوچههای آن عطر هوسانگیز نان تازه و ادویههای خوشبو پیچیدهاست و این کودکان هستند که با جامههای رنگین در پی عید از یک جا به جای دیگر میدوند.
تا آن هنگام نبض قلبم همچنان برای میهنم میزند. چون وطن فقط یک جغرافیا نیست؛ بلکه خاطرهها، ریشهها و رویاهای مشترک در آن وطن است که غربت نمیتواند آن را از من بگیرد. خدایا! این ماه سپید عید را نشانه بگذار… نشانهای برای بازگشت به خانه، برای دیدن لبخندهای آشنا و برای جشن گرفتن عید در سرزمینی که نامش افغانستان است.


