نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

افغانستان و روایت زنان آواره و کارگر

  • نیمرخ
  • 11 حمل 1403
44

ملیحه

من از اولین روز‌های زندگی خود آواره بودم و وقتی کم‌کم بر روزهای عمرم افزوده می‌شد، کارگر نیز شدم، تازه دارم حرف مادرم را درک می‌کنم که می‌گفت: کسی که در وطن و خانۀ خودش متولد نشود، برای همیشه آواره می‌ماند.

مادرم خودش نیز نزدیک به یک سوم عمرش را در آوارگی و کارگری سپری کرد، در خانه‌هایی نمناک. او تا یک هفته قبل از مرگش نیز در کنار پدرم کار می‌کرد تا در آخر ماه، هزینۀ زندگی چهار دختر و یک پسرش را فراهم کند.

از قراری که عمه‌ام قصه می‌کرد، 30 سال پیش مادرم هنگامی که داشت همراه پدرم در کوره‌های آجرپزی در حاشیۀ شهر اصفهان (ایران) کار می‌کرد مرا به دنیا آورده‌است، از روزی که خود را شناختم تا هنوز، تمام رنج‌های زندگی را یک به یک به‌خاطر دارم؛ از مرگ مادرم گرفته تا این‌که پدرم مجبور شد به‌خاطر بدهکار بودنش، خواهر بزرگم را به مردی بفروشد.

در این سی سال عمری که داشتم، تقریباً از ده سالگی به بعد را به‌خاطر دارم، خیلی کم اتفاق افتاده‌است که خوشحال باشم، از روزی که پدرم مرا در مدرسۀ خودگردان کودکان مهاجر ثبت‌نام کرد، چهار ساعت در مدرسه بودم و هفت ساعت دیگر را در کنار کوره‌های آجرپزی، با خواهران و برادرم آجرها را جمع می‌کردیم تا پسر کاکایم آن را به داخل کوره‌ها انتقال دهد.

شش سال تمام کارمان جمع کردن آجر و جابه‌‌جا کردنشان بود، شاید پولی که به ما می‌دادند از هر ۱۰۰ آجری که جابه‌جا می‌کردیم، قیمت یک نان خشک هم نمی‌شد، ولی مجبور بودیم در کنار پدرم کار کنیم تا شب‌ها کمتر صدای نالۀ پدرم را به‌خاطر خستگی‌هایش بشنویم.

زندگی هرچه که بود و نبود، تا 16 سالگی در کنار مادرم بهتر می‌گذشت، وقتی مادرم فوت کرد؛ همه چیز به‌هم ریخت و بعد از آن هیچ چیز مثل سابق نشد. آوارگی را می‌شد در آغوش مادر تحمل کرد و گرسنگی را از صبح تا شب به دوش کشید تا پدرم دست‌مُزد روزانه‌اش را بگیرد و نانی بیاورد؛ اما بدون مادر نمی‌شد.

تابستان بود و شاید سه هفته از تولد 16 سالگی من گذشته بود، هوا گرم بود و کوره‌های آجرپزی هم‌چنان داغ بودند، پدرم هرچند دقیقه بالای کوره‌ها می‌رفت و مقدار گاز و آتش را بررسی می‌کرد تا آجرها در یک حالت بپزند، بعدازظهر همان روز که باران می‌بارید، مادرم از روی راه پله‌ها افتاد و بعد تحمل شش ماه رنج و درد از دنیا رفت.

خانه‌ای را که صاحب کوره‌ها برای کارگران ساخته بود، برای هر فامیل یک اتاق داشت و 18 اتاق در دو منزل کنار هم قرار گرفته بودند، در هر دو طرف راه‌پله داشت که در طول سال‌ها پله‌هایش از بین رفته بود و زمانی که باران می‌بارید به سختی می‌شد از آن بالا و پایین رفت.

در جریان شش ماه درمان مادرم، پول زیادی هزینه کردیم تا مادرم دوباره بتواند راه برود و حرف بزند. هرچه پس‌انداز داشتیم تمام شد، ما مجبور بودیم به‌عنوان مهاجر پول زیادی را به بیمارستان بپردازیم و هزینه‌های درمان برای ما دو برابر از یک شهروند ایرانی بود. در این مدت پدرم پولی زیادی را قرض گرفت و به پسران کاکایش بدهکار شد.

همچنان بخوانید

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

پشتنه درانی، فعال آموزش، برنده جایزه «گینتا ساگان» ۲۰۲۵ شد

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

یک سال بعد از مرگ مادرم، قرار شد به افغانستان برگردیم، ولی پدرم به‌خاطر بدهکار بودنش نتوانست، بعد از دو سال هم‌چنان نتوانستیم پولی را که بدهکار بودیم بپردازیم. یکی از شروط قرارداد این بود که اگر تا پایان سال بدهکاری‌مان را نپدازیم، پدرم مجبور بود تا دخترش را به‌عقد پسر کاکایش درآورد، شرایط طوری شده بود که مفاد پولش بیشتر از اصل پول شده بود و ما نیز توانایی پرداختش را نداشتیم، این‌گونه سرنوشت و زندگی خواهر بزرگ‌ترم معامله شد. حالا خواهرم زندگی بدی ندارد، ولی نفس مسأله این است که او مجبور شد و در واقع همه مجبور شدیم.

من نتوانستم بیشتر از کلاس هفتم درس بخوانم، وقتی خواهرم عروس شد، پدرم تصمیم گرفت به مشهد بیاید و آن‌جا زندگی کند، وقتی مشهد رسیدیم، پدرم می‌گفت: این‌جا کم‌کم بوی افغانستان می‌آید ولی من هرگز نتوانستم حس کنم که وطن چه بویی دارد.

حالا نزدیک به 14 سال از مرگ مادرم می‌گذرد و پدرم نیز در همه‌گیری کرونا از دنیا رفت، ولی من هم‌چنان آواره‌ام و مجبورم برای زنده ماندن کار کنم، وقتی گروه طالبان بر افغانستان حاکم شد و بعد از آن‌که قصه‌ها و تصویرهای زنان سرزمین مادری‌ام را می‌بینم، آن‌ها نیز در آن‌جا غریب و آواره هستند، حس غربت و بیچارگی من را دو چندان کرد.

در این مدت من از کار در کورۀ آجرپزی گرفته تا کار در مرزعه و میوه‌چینی، فرش شویی، لباس شویی و تمیزکاری را انجام داده‌ام، ولی هم‌چنان همان افغانستانی مهاجری هستم که فرزندانش نمی‌توانند به مکتب بروند.

حالا من مادر دو دختر هستم، در واقع زن کارگری هستم که دو دختر را دارد بزرگ می‌کند، از روزی که دخترانم به دنیا آمده‌اند، نیمی از عمرشان را در کنارشان نبودم و مجبور بودم کار کنم، گاهی دختر بزرگ‌ترم به من می‌گوید؛ مادر وقتی روزانه نیستی دنبال چیزی می‌گردم که بوی تو را بدهد، خودم چیزی از فرهنگ سرزمین اجدادی‌ام نمی‌دانم و هزاران بار آرزو کردم که کاش برای یک‌بار هم که شده بتوانم بدون هیچ مشکلی با لهجه‌ای که مادرم حرف می‌زد، حرف بزنم.

حالا که دارم این کلمات را کنار هم قرار می‌دهم تا گوشه‌ای از دردهایم را برای زنان و دختران سرزمین مادری‌ام بازگو کنم، تمام بدنم از شدت خستگی درد می‌کند، ولی این را نیز خوب می‌فهمم که در آن‌جا زنان حال‌شان بدتر از من است، حق کار ندارند و یاد گرفتن برایشان قدغن شده‌است، آن‌چه را که من سال‌ها پیش از دست دادم، ولی کارگری‌اش هنوز پا به پایم آمده‌است.

من سال‌های زیادی است که دردهایم را با خواندن کتاب تسکین می‌دهم؛ شعر می‌خوانم و در درون کلمات دنبال زنانی می‌گردم که از میان رنج روزگار سر برون آورده‌اند و همواره با زنانگی‌شان زندگی کردند، امیدوام روزی برسد که بتوانم به قصه‌ها و خنده‌های دختران سرزمین مادری‌ام؛ در پیشگاه بودا در بامیان گوش بدهم.

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیآموزش دخترانازدواج اجباریمکتب‌های خودگردانمهاجرت
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN