نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

تابوت آرزوهایِ سمیرا

  • نیمرخ
  • 20 سنبله 1402
Samira

  مریم آوا احمدی

افغانستان گورستانِ امپراتوری‌ها نه، بل گورستانِ آرزوهای کودکانش است. گورستان نسل‌های متوالیِ کودکانِ پرپر شده‌یی است که رؤیاهایِ شیرین‌شان را توفانِ حوادث به دستِ باد می‌سپارد. سمیرا دخترِ دوازده‌ساله‌یی است که تابوتِ آرزوهایش را خود بر شانه حمل کرده و در نهایت، این تابوت را با پوشیدنِ لباس عروسی در همان دوازده‌ساله‌گی‌ در یکی از گوشه‌های این گورستانِ بزرگ به خاک سپرده است.  

سمیرا و خانواده‌اش زنده‌گی فقیرانه داشتند. در کوتل خیرخانه، در یکی از بلندترین نقاط کوه، با مادر، پدر، خواهر و برادرانش در خانه‌يي محقر که نه آب داشت و نه برق، زنده‌گی می‌کردند. بودن در خانه‌یی که تلویزیون داشته باشد و بتواند در آن برنامۀ کودک تماشا کند و به‌راحتی به مکتب برود، برای او مثلِ یک رؤیا بود. پدرش او را تا صنف سومِ مکتب اجازۀ خواندن و نوشتن داد و پس از آن، او را مجبور به یاد گرفتنِ «خانه‌داری» کرد. سمیرا با جثۀ کوچکش مجبور بود همیشه از پایینِ کوه تا خانه‌اش سطل‌های سنگینِ آب را حمل کند تا پدرش که تمامِ روز سوپ‌فروشی می‌کرد و عاید چندانی نداشت، برای خریدِ آب پول نپردازد. 

گاهی غرق شدن در رؤیاهای شیرین، سمیرا را از دنیای زمختِ عینی به دنیای لطیفِ نامرئی می‌برد که باعث می‌شد دقایقی تلخی‌ها و مرارت‌های زنده‌گی را فراموش کند. او پا به پایِ مادرش در سنِ هشت‌ساله‌گی بچه‌داری می‌کرد، برادر کوچکش را تر و خشک می‌کرد. اما برای دختری دوازده‌ساله که از مکتب رفتن باز مانده است، فقر یگانه دلیل نیست که مجبور شود رؤیاهایش را با دستانِ خویش به خاکِ گور بسپارد.

نداشتنِ تکیه‌گاهی محکم در سایۀ پدری کم‌سواد و مبتلا به تکالیف عصبی، مهم‌ترین دلیل برای سمیرای خُردسال بود که از رسیدن به آرزوهایش محروم بماند. پدر سمیرا سوپ‌فروشی ساده بود با افکار متعصبِ دینی و به این باور بود که اگر دخترش مکتب را ادامه بدهد، بی‌راه و بداخلاق می‌شود و به دلیل توهماتِ ذهنِ نامتعادلش نیز به خانۀ هریک از اقوام که می‌رفت، اگر رویۀ  خوبی از آن‌ها سر می‌زد، با هیجان به آن‌ها وعده می‌سپرد که سمیرا را به پسرِ آن‌ها می‌دهد. سمیرا که از رفتار پدرش خجالت‌زده می‌شد، به او می‌گفت نمی‌خواهد عروسی کند و دوست دارد مکتب بخواند و در آینده داکتر شود. اما این حرف‌ها اثری بر افکار پدرش نداشت. خاله و مامای سمیرا که او را مثل دخترِ خود می‌دانستند و اوضاع مالیِ نسبتاً بهتری داشتند، از این‌که می‌دیدند پدرش این دختر را به حراج گذاشته است، احساس شرمنده‌گی می‌کردند و در غیرت افغانیِ خود بند می‌ماندند. به‌ناچار مامای سمیرا این دختر خُردسال را با دوصدهزار افغانی طویانه برای پسرش خواستگاری کرد. پدر سمیرا که به پول نه نمی‌گفت، با یک جشنِ ساده سمیرا را با پسرمامایش نامزد کرد و با طویانۀ آن همراه با سایر اعضای خانواده‌ به قندهار رفت و سمیرا را که هنوز عروس رسمیِ پسرمامایش نشده بود، به خانۀ آن‌ها سپرد. 

سمیرا به این امید که ماما یا خانوادۀ نامزدش به او اجازۀ درس خواندن می‌دهند، کتاب و کتابچه‌هایِ خود را از صندوق بیرون کشید و لباس مکتب را اتو زد، اما خیلی زود نااُمیـد ‌شد. حرف‌های خانوادۀ نامزدش او را از هر نظر مأیوس ساخت. هیچ‌کس به او حقِ درس خواندن قایل نشد، چون باید مثل خانمِ خانه به فکر نظمِ خانه می‌بود و نگه‌داری از شوهرش. او باید آشپزی می‌کرد، لباس‌ها را می‌شست و خانه را جارو می‌کرد تا دخترانِ مامایش وقتی از مکتب می‌آیند، غذا بخورند و استراحت کنند.

 دستِ سرنوشت سمیرایِ خُردسال را در قالب زنی سی‌وچندساله ریخت و قاب کرد. سال بعد پدرش از قنـدهار آمد و جشن عروسی سمیرا برگزار شد و دختری که هزار و یک آرزو در سر داشت، برای همیشه آرزوهای شیرینش را در تابوت ریخت. او لباس مکتبش را شب قبل از عروسی، آتش زد و کتاب‌هایش را به دختر همسایه‌ هدیه کرد. 

سمیرایِ دوازده‌ساله که هنوز از عالمِ کودکی بهره‌یی نبرده بود، روزبه‌روز تبدیل به زنی بزرگ‌سال پُر از زخم‌های کهنه و عمیق می‌شد. کودکی که چشم‌هایش دیگر برق نمی‌زد و از دیدنِ چیزی ذوق نمی‌کرد. دختر خُردسالی که دلش می‌خواست مکتب بخواند، دانشگاه برود، داکتر شود و روی پای خود بایسـتد، برای همیشه دفن شد!…  

هزاران هزار سمیرا در هر گوشه و کنارِ این کشور وجود دارند که زنده‌گی روی انصاف و عدالت را به آن‌ها نشان نداده است. دخترانِ کوچکی که باید در مکتب درس بخوانند و در خانه‌یی راحت مشق‌هایِ خود را نوشته و برنامۀ کودک ببینند؛ هرکدام خانمِ خانه‌یی شده‌اند که در آن باید همچون کدبانوی نمونه، شوهرانِ خود را راضی کننـد. چرخِ تقـدیر سال‌هاست که دفنِ رؤیاها را برای دخترانِ افغانستان حکم کرده است. نسل‌هاست سرزمینِ ما گورستانِ دخترک‌ها با آرزوهای رنگارنگ و محل تولیدِ کوچک‌زنانِ متأهل است؛ کودکانی که ناگهان مادر می‌شوند و اغلب در چرخه‌یی معیوب سرنوشتِ دردناکِ خویش را بازتولید می‌کنند.

همچنان بخوانید

بحران کودکان کار در افغانستان؛ بازتاب پیامدهای فقر، محدودیت‌ها و استثمار در سایه‌ی گروه طالبان

هر ۲۴ ساعت، مرگ بیش از ۲۴مادر و 167 نوزاد در افغانستان

بحران قحطی و گرسنگی در افغانستان

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: کودکانکودکان کار
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN