پارمیس
افزایش خودکشی جوانان، بهخصوص دختران در افغانستان به یک مسئلۀ جدی و نگرانکننده در این کشور تبدیل شدهاست. تقریباً ما هر روز خبر خودکشی یا اقدام به خودکشی یک دختر یا پسر را میشنویم، متأسفانه بعضی از افرادی که اقدام به خودکشی میکنند، نوجوان و جوان هستند. خیلی از موارد خودکشی پنهان میماند، خانوادههای آنها با فاش کردن این مسئله فکر میکنند سبب آبروریزی میشود و از گفتن آن امتناع میورزند. عوامل متعددی مانند: فقر، بیکاری، منع آموزش، ازدواج اجباری، محدودیتها و شرایط ناگوار دیگر، باعث افزایش خودکشی در افغانستان شدهاست.
سهیلا (مستعار) دختر خانمی که در زمستان توسط امر به معروف طالبان بهدلیل رعایت ننمودن حجاب تحمیلی این گروه بازداشت شده بود، جمعۀ گذشته در منطقۀ تایمنی خودکشی کرد. او هفده سال سن داشت و مدتی بود که به خودکشی فکر میکرد. چندینبار به خانوادۀ خود نیز گفته بود که روزی به این مرگ تدریجی پایان میدهد. بعد از آزاد شدن از زندان طالبان، مدتی خانهنشین شد. خانوادهاش بهخاطر بازداشت شدن، وی را بسیار اذیت میکردند؛ طعنه میدادند، لتوکوب میکردند و از طرفی، بیکاری، قرض و فقر نیز او را آزار میداد.
سهیلا سال گذشته بهخاطر فقر و نداشتن وضع اقتصادی خوب از ولایت بغلان به کابل آمده بود، چند ماه خانۀ خواهرش زندگی میکرد. هر شب در سالن عروسی میرفت، کار میکرد و ماهانه شش هزار تا نه هزار معاش داشت. معاش او نظر به تعداد محافل عروسی کم و زیاد میشد. بعد از چند ماه خانوادهاش نیز به کابل کوچ آمدند. مصارف خانه به دوش سهیلا بود. برادر و پدرش کراچی ترکاری دارند که حتی پول یک وعده غذا را در روز پیدا نمیتوانند.
سهیلا را خانوادهاش مکتب نمانده بود و سواد نداشت، همچنان او را بدون رضایت خودش با پسر کاکایش نامزد کرده بودند. از آنجا که در خانوادهای سنتی و مردسالار کلان شده بود، هیچ اعتراضی بهخاطر نامزد شدنش نکرد، در صورتیکه برای یکبار هم نظرش را در این مورد نگرفته بودند؛ کاملاً بدون رضایت و مشورت او بود. هر روز جگرخون و غمگین بود. گاهی با مادرش دعوا میکرد، اما از ترس اینکه به پدرش نگوید، زود ساکت میشد. یکی از دوستانش میگوید: «به حدی دنیا برایش تنگ شده بود که به سختی نفس میکشید، بیدلیل گریان میکرد، وقتی در اتاق میبود، میگفت: نمیتوانم بنشینم، فکر میکنم یکی گلویم را میفشارد.»
این دوستش که خواست اسمش ذکر نگردد، در ادامۀ قصههایش میگوید: «طالبان او را زمستان بازداشت کرده بود، از همان وقت به بعد او بسیار تغییر کرد؛ فامیلش طعنه میدادند و میگفتند: «تو اگر دختر خوبی میبودی، طالبان تو را نمیبردند»، دختر معصومی بود، طالبان صدها دختر را بردند، ولی این حتی فامیلش نیز کنارش نبود و بدتر از طالب شکنجهاش میکردند. نامزدش ایران بود، از همانجا با حرفهایش این دختر را خفک میکرد. تمام شکنجهها باعث خودکشی وی شد، حتماً با خودش گفته، از اینکه هر روز بمیرد، بهتر است یکبار برای همیشه بمیرد.»
خانوادۀ سهیلا اما خودکشی را رد میکنند و میگویند: «روز جمعه همۀ ما رفته بودیم بیرون و تنها سهیلا خانه مانده بود. خانه کهنه و سابقه بود، جن داشت؛ جن او را کشتهاست». فقط همین حرف را زد و گفت: خوب نیست پشت مرده حرف بزنیم. جن داشتن خانه برای دوستان و همسایههایشان خندهدار است. یک دوست دیگر سهیلا، او را همان روزی که خودکشی کرده، در شفاخانه دیده بود، او چنین میگوید: « در دهلیز شفاخانه ایستاد بودم که سهیلا آمد، حالش خوب نبود، اشک در چشمانش حلقه زده بود. از من آب خواست، گفت سرم درد میکند، تابلیت پراستامول میخورم، من آب دادم. پیش خودم دو تا تابلیت را خورد، فکر کردم داکتر گفته. من داخل اتاق داکتر شدم و زود برآمدم، دیدم ده تا تابلیت را خورده بود، بوتل آب با پوش تابلیت در جایش افتاده بود. فکرم نشد که ببینم تابلیت چیست. دو ساعت هم نگذشت که خبر فوتاش را شنیدم. آن وقت گفتم من چرا تابلیت را ندیدم، میخواستم شفاخانه بروم، ولی مصروف کار خانه شدم، نتوانستم که بروم.»
بعد از جان دادن، او را به شفاخانه بردند، اما فامیلش در این مورد چیزی نگفتند، حتی نگفتند که کدام شفاخانه بردند. در روز فاتحهاش همه میگفتند که خودکشی کرده، ولی فامیلش پنهان میکند. هر کسی در این مورد با نیمرخ حرف زد، از بردن نامش در گزارش امتناع میورزید.
به نقل از یکی همسایههایش، آن روز کسی خانهشان نبوده، سهیلا هم بیرون رفته اما زود برگشته. مادر و خواهرهایش چاشت آمدند، دیدند برای چاشت غذا آماده نکرده و با لحنی زشت صدایش میکردند. «در کدام گور استی که بیرون نمیشی؟» و چند حرف دیگر، وقتی صدایی از او بیرون نمیشود، داخل اتاقش میروند و میبینند که سهیلا در وسط خانه افتاده و هیچ نفس نمیکشد.
قرار بود با پسری که بدون رضایتش نامزد شده بود بعد از عید عروسی کند. طالبان نیز او را بازداشت کرده بودند که بعد از همان وقت، دیگر شور و شوق سابق برایش نمانده بود. از هر شب سالن عروسی رفتن و تا ۲ یا ۳ نیمه شب کار کردن هم خسته شده بود. فقر و ناداری هم سرش فشار آورده بود و از همه مهمتر یک نفر تشویقگر نداشت. فامیلش نیز با وی شبیه طالب برخورد میکردند. تمام این مشکلات دست به یکی کردند و باعث خودکشی او شدند. باعث شدند از این دنیایی که برایش جهنمی بیش نبود، برای همیشه خداحافظی کند.
در افغانستان مثل سهیلا دهها دختر دیگر خودکشی کردند که هیچ رسانهای خبردار نشد و هیچ کسی بازخواست نکرد. زمستان امسال، یک دختر در ولایت بغلان، ولسوالی دوشی که سهیلا نیز از همانجا بود، خودکشی کرد، اما فامیلش خودکشی را انکار میکردند. آنها میگویند: به مرگ خودش فوت کردهاست. یکی از دلایل عمدۀ خودکشی در این مناطق، ازدواج اجباری است. ثریا (مستعار) میگوید: «دیشب یک دوستم برایم پیام گذاشته بود و در مورد خودکشی سهیلا پرسید که چه خورده؟ چه قسم خودکشی کرده؟ گفتم: چرا؟ گفت: چیزی نیست فقط پرسیدم. من برایش زنگ زدم، وقتی صدایش را شنیدم؛ فهمیدم گریان کرده. با بسیار اصرار پرسیدم، گفت: با نامزدم دعوا کردم. نامزدش گفته اگر نزدیک بودی، تو را به حالتی میرساندم که فقط مرگ آرزو میکردی که او هم سراغت نمیآمد. دلیل دعوایشان این بود که بدون اجازۀ نامزدش به عروسی دختر خالهاش رفتهبود. بیشتر از یک سال میشود که نامزد شدهاند، در این مدت غیر از جگرخونی و جنگ هیچ خاطرۀ خوبی ندارد.»
فروزان دختری ۱۶ساله، دوبار قصد به خودکشی کرده، اما خواهر و مادرش فهمیده، مانع این کارش شدهاند. او صنف هشت بود که طالبان در مکتب را به روی دختران بست. «نمیدانم چگونه حالت آن روزم را برایتان بیان کنم، بسیار ناراحت شدم. وقتی گفتند: چند ماه بعد دوباره میمانند که مکتب برویم خوش شدم. روزی که به ما گفتند: دختران اجازۀ مکتب رفتن دارند من با تمام همصنفیهایم رفتیم و از پیشت دروازه پس آمدیم. وقتی داخل خانه شدم جیغ زدم، گفتم: لعنت به من که دختر هستم. لعنت به این جامعه که تحصیل کردن را گناه میشمارد. لعنت به این حاکم و حکومت زنستیز، لعنت به همه چیز.» سه روز بعد از آن تابلیت فشار پدرش را میخورد، اما مادرش میفهمد و او را نزد داکتر میبرد و نجات پیدا میکند. دومینبار که قصد کرده هنوز یک ماه نمیشود. « شب غذا نخوردم، صبحانه هم نخوردم. ساعت ۱۰ صبح بود، بسیار احساس گرسنگی میکردم، میگفتم: با شکم خالی زودتر تأثیر میکند، باز تابلیت فشار خوردم، بعد برای خواهرم پیام گذاشتم که متوجه پدر و مادرم باشد. من ممکن است جایی بروم. خواهرم به مادرم زنگ زده و باز موفق نشدم.» فروزان میگوید: «از هر روز خانه نشستن خسته شدم و افسردگی دارم. همه میگویند: بهخاطر اینکه مریض هستم، این کار را میکنم، اما من اگر کاملاً خوب باشم، زندگی همین قسم که هست، باشد. به درس و تحصیل ادامه داده نتوانم. حتماً بار سوم هم به انجام این کار کوشش میکنم.»


