گلچهره

گلچهره

خاطرات عروس ۱۱ ساله

قسمت دوم | بعد از «شب زفاف» تا هفت ماه با شوهرم همبستر نشدم. چون ترسیده بودم و شب زفاف برایم شبیه یک کابوس شده بود.تا آنجا که می‌توانم بگویم بدترین قسمت زندگیم آن شب بود.

خاطرات عروس 11 ساله

قسمت اول‌ |‌ روزی که عروس شدم هنوز به بلوغ نرسیده بودم. پوشیدن پیراهن «خال سفید» و چادر سبز گلدار مرا از بقیه متفاوت نشان می‌داد، به همین خاطر حس غرور داشتم و خود را از همه برتر و بهتر...

نامادری

مادرم که فوت شد، پدرم ازدواج مجدد کرد. زندگی ما از این رو به آن رو شد. نامادری‌ام تا که اولاد‌دار نشده بود با ما خوب رویه می‌کرد. اولاددار که شد رویه‌اش تغییر کرد.

طلاق آغاز دوباره‌ی زندگی است

من و یاسین 10 سال زندگی مشترک را پشت سر گذاشته بودیم. بخش زیاد این یک دهه زندگی را با اختلافات و جنگ و خصومت سپری کردیم. دیگر نمی‌توانستیم این پیوند را ادامه بدهیم. آخرین گزینه‌ی ما برای رهایی از زندگی که...

زنی که باربار زندگی می‌سازد

گل‌واری 25 سال پیش به خدادا، پسر همسایه‌اش دل می‌بندد و قصه‌ی دلدادگی‌شان نقل مجلس محله می‌شود. قدرت این دلدادگی هردو را به‌هم می‌رساند. پس از دو سال زندگی مشترک، همراه با شوهر و خانواده‌ی شوهرش به...

جای زهرا خالی بود

برای آمادگی کانکور به مزار شریف رفتم. در مکتب آرزو داشتم که طب بخوانم و داکتر شوم. اوایل بهار بود که آمادگی کانکور را با اشتیاق تمام شروع کردم. همه‌چیز با شور و شوق پیش می‌رفت و ‌خودم را در...

شبی که صنم سر قرار نیامد

کتاب غزلیات حافظ در دستم از مدرسه برآمدم. باران می‌بارید، آب و هوای مطبوع و ملایم از رسیدن نوروز خبر می‌داد. به خانه رسیدم، دیدم که مهمان داریم، اما خواهرم با چهره‌ی گریان و اندوهگین در گوشه‌ای نشسته است.

عقبگرد؛ برگشتن از شهر به روستا

همیشه می‌خواستم به تحصیلم ادامه دهم. خیال و آرزوهای بزرگی در سر داشتم. این‌که در بزرگ‌ترین دانشگاه‌های جهان درس بخوانم و روی بهترین چوکی و پشت قشنگ‌ترین میز در صنف درسی بنشینم.

صفحه 2 از 3 1 2 3